روایت تلخ خانوادههایی که حتی برای دفن عزیزانشان امنیت نداشتند
بیمارستان الغدیر تهران در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، به یکی از تاریکترین نمادهای سرکوب و بیحرمتی به انسان تبدیل شد. جایی که باید پناهگاه زخمیها و آخرین مأمن جانهای خسته باشد، به صحنهای از وحشت، تحقیر و معامله با مرگ بدل شد. روایت خانوادهها و شاهدان، تصویری تکاندهنده از فروپاشی انسانیت را ثبت کرده است؛ تصاویری که از حافظه جمعی مردم ایران پاک نخواهد شد.
بیمارستان الغدیر؛ از درمان تا تحقیر پیکر جانباختگان
در آن شبهای خونین، خانوادههای بسیاری هنوز در شوک از دست دادن عزیزانشان بودند که نیروهای امنیتی به خانههایشان یورش بردند. بسیاری از پیکرها پیش از برگزاری مراسم سوگواری ربوده شدند. مادران و پدرانی که تنها خواستهشان وداعی آرام بود، با تهدید، ارعاب و درخواستهای مالی سنگین روبهرو شدند.
بیشتر بخوانید
روز جهانی گرسنگی؛ سایه فقر بر سفرههای جهانی و سفرههای خالی در ایران
بر اساس روایتها، برای تحویل پیکر جانباختگان مبالغی سنگین مطالبه شد. برخی خانوادهها از درخواست صدها میلیون تومان سخن گفتند. در مواردی حتی رقمها از یک میلیارد تومان نیز فراتر رفت. خانوادههایی که در سوگ فرزندانشان فرو رفته بودند، ناچار شدند میان تحویل پیکر عزیزانشان و تهدیدهای امنیتی انتخاب کنند.
بیمارستان الغدیر در آن روزها نه یک مرکز درمانی، بلکه محلی برای شکستن روح خانوادهها بود. بسیاری از پیکرها به جای انتقال به سردخانه، در انبارهای آلوده و متروک حیاط پشتی نگهداری شدند. شرایط نگهداری پیکرها چنان غیرانسانی بود که حتی کارکنان بیمارستان نیز از بیان جزئیات آن دچار هراس بودند.
نامهایی که در حافظه مردم باقی میمانند
در میان جانباختگان، نامهایی وجود دارد که به نماد درد و مقاومت تبدیل شدند. ستاره رفیعی، دختر ۱۹ سالهای که زندگیاش پیش از شکوفایی خاموش شد. حسین ناصری، مرد ۷۳ سالهای که پیش از کشته شدن گفته بود: «فدای جوانها بشم». جملهای که حالا به روایتی دردناک از همبستگی نسلها تبدیل شده است.
نامهای دیگری نیز در حافظه این روزها ماندگار شدند؛ علی روزبهانی، ابوالفضل نجفیآرون، شهابالدین سامنی و پیمان چینیساز. خانواده شهاب ساعتها در میان راهروها و انبارهای بیمارستان الغدیر سرگردان بودند تا سرانجام پیکر او را در پتویی کثیف در گوشهای از حیاط پیدا کردند.
روایت پیمان چینیساز نیز زخمی عمیق بر وجدان عمومی جامعه بر جای گذاشت. پیکر او پنج روز کامل در انباری رها شده بود. خانوادهاش در تمام این مدت میان بیمارستان، نهادهای امنیتی و پزشکی قانونی سرگردان بودند. جوانانی که حتی پس از مرگ نیز آرامش و حرمت نداشتند.
دفنهای شتابزده و وداعهای ناتمام
بسیاری از خانوادهها از ترس مصادره پیکر عزیزانشان، مجبور شدند مراسم خاکسپاری را در سکوت و شتاب برگزار کنند. برخی بدون غسل و کفن کامل، فرزندانشان را با همان لباسهای خونآلود به خاک سپردند. وداعهایی کوتاه، خاموش و سرشار از ترس. فضای اطراف بیمارستان الغدیر در آن روزها به شدت امنیتی بود. حضور نیروهای امنیتی، تهدید خانوادهها و کنترل رفتوآمدها، بر سنگینی این فاجعه افزود. بسیاری از خانوادهها حتی اجازه نداشتند درباره نحوه کشته شدن عزیزانشان صحبت کنند.
امروز نام بیمارستان الغدیر برای بسیاری از مردم، دیگر یادآور درمان و نجات نیست. این نام با روایت تلخ بیحرمتی، سرکوب و تحقیر گره خورده است. روایتی که در حافظه جمعی جامعه باقی خواهد ماند.
آنچه در ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ رخ داد، تنها یک حادثه نبود. این رخداد تصویری آشکار از ساختاری است که حتی حرمت مرگ را نیز زیر پا گذاشت. خانوادههایی که هنوز در سوگ فرزندانشان هستند، میگویند این جنایت هرگز فراموش نخواهد شد؛ زخمی که با گذر زمان نیز التیام نمییابد.







