چهارشنبه, ۲۵ شهریور, ۱۴۰۵
ایران آزادی
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
ایران آزادی
No Result
View All Result

خانه من و کودک سه‌ساله‌ام (یک سرگذشت واقعی)

۱۳ دی, ۱۴۰۳
خانه من و کودک سه‌ساله‌ام (یک سرگذشت واقعی)
Share on TwitterShare on Facebook

خانه امن بزرگ‌ترین دغدغه آن روزهای مبارزه من بود .بعداز درگیری‌های اردیبهشت و مردادماه سال ۶۱ و شهادت‌ها ، بعد از توطئه مالک و مستأجر در سال ۶۱، از سازمان قطع شدیم ، با چند نفر از بچه‌ها یک هسته مقاومت تشکیل داده بودیم و در خانه‌ای مستقر شده بودیم . یکی از شب‌های سرد دی‌ماه یکی از بچه‌ها که صبح از خانه خارج شده بود ، شب برنگشت .
فردای آن روز از صبح، ردهایی را که داشتیم پیگیری کردیم و نتوانستیم ردی پیدا کنیم و مجبور شدیم که خانه را ترک کنیم و هرکدام جایی را برای استقرارمان پیدا کنیم تا خبری بگیریم و دوباره بتوانیم خود را وصل کنیم . من به همراه دختر سه‌ساله‌ام با مختصری وسیله از خانه خارج شدم و به چند جایی که احتمال میدادم بپذیرند ، با محمل‌هایی زنگ زدم و یا مراجعه کردم که یکی از آن‌ها به من پاسخ مثبت داد و گفت می‌توانم چندروزی در منزل آن‌ها بمانم ولی با دست‌بستگی بهم رساندند که چون در محله‌شان چند پاسدار زندگی می‌کنند امکان این‌که طولانی مدت بمانم نیست و تهدید دارد و بهتره که فکر جای دیگری هم باشم .
دو روزی نزد آن‌ها ماندم ولی در تب و تاب قطعی و سرگردانی و این‌که بالاخره اگر این خانواده هم برایم محدودیتی نگذارند ، تا کی به چنین وضعیتی می‌توانم ادامه بدهم؟ لذا به ذهنم زد که به خانه زاپاسی که محل استقرار یکی دیگر از نفرات این هسته مقاومت بود سری بزنم و چک کنم، ممکنه آن‌ها از وضعیت خبر داشته باشند و بتوانم به آن‌ها خبر بدهم و هم‌چنین خود را به آن‌ها وصل کنم.

قطع از یاران میهب‌تر از دربدری و برف و بوران


در تاریکی شب در برف و بورانی که می‌وزید ، به همراه بچه از جلوی خانه مورد نظر عبور کردم و دیدم چراغ خانه روشن است ولی علامت سلامتی خانه نیست. لذا از مراجعه خودداری کردم و به خانه‌ای که بودم برگشتم. صاحب خانه چند فاکت از این‌که همسایه‌ها سوال و جواب‌هایی در مورد این‌که مهمان دارید و …. می‌کنند و من گفته‌ام که خواهرم از شهرستان آمده و چند روز نزد ماست و……… را صاحبخانه به من گفت و متوجه شدم که حضور من در نزد آن‌ها برایشان نگرانی ایجاد کرده و بهتر است که فکر دیگری برای استقرارم بکنم.


وسوسه چراغ روشن خانه امن


گفتم دنبال جای دیگری هستم و اگر چند روز دیگر فرصت داشته باشیم یک جایی پیدا می‌کنم و از اینجا می‌رویم ، محترمانه گفت ما شرمنده‌ایم، ولی بهتره جای دیگری که امن‌تر باشه پیدا کنیم ، این بچه هم که هست و خانه ما جای مناسبی نیست .
با خودم فکر کردم ، یکبار دیگر به آن خانه سر بزنم شاید یادشان رفته که علامت سلامتی بگذارند ، چراغ خانه هم که روشن بود و قطعا که در خانه بودند ، بالاخره پیش میاد که علامت سلامتی از دست‌شان در رفته باشد!
برف سنگینی میبارید و سوز و سرما زیاد بود ، شب که تاریک شد بچه را بغل کردم و دوباره از خانه بیرون زدم ، گفتند دارید می‌روید؟ گفتم میرم اگر موفق شدم جایی پیدا کنم دیگر برنمی‌گردم ولی امکانش هست که امشب هم برگردم و ضمن تشکر فراوان از شما ، فردا دیگر از شما خداحافظی می‌کنم و اینجا را ترک می‌کنم .
از جلوی خانه رد شدم و دوباره دیدم چراغ روشن است ، ولی علامت سلامتی خانه هم‌چنان نیست .
کودکی در میان برف و بوران
دوبار طول خیابان را بالا و پایین رفتم که ببینم چیز مشکوک یا ماشین خاص ، یا تردد نفر و….. میبینم یانه ، چیزی نبود . گفتم حتما یادشان رفته وگرنه دلیلی ندارد که چراغ روشن باشد . سرتاپایم برف بود . بچه در بغلم خواب رفته بود ، زمین هم برف گرفته و سرسره بود ، تمام حواسم به این بود که زمین نخوریم . سرما تا بن استخوانم رفته بود و بسختی راه میرفتم . نهایتا با خودم فکر کردم هرچه باشد ، نهایتا هم بچه‌ها ضربه خورده و دستگیر شده باشند ، در این وضعیت زندان بهتر از قطعی است و بالاخره در زندان با بچه‌ها جمع هستیم و از این وضعیت بهتر است . لذا تصمیم گرفتم در آن خانه را بزنم و وضعیت را چک کنم .


در چنگال پاسداران


به اطراف خانه نگاهی انداختم ودیدم کسی نیست ، زنگ خانه را زدم . بعد از چند دقیقه پسر ۱۷-۱۸ساله‌ای با لباس پاسداری درب را باز کرد. ازم سوال کرد با کی کار داری؟ گفتم می‌خواستم این بچه را ببرم دستشویی …… گفت باشه وایسا و رفت، در این فرصت سریع درب را بستم و دویدم. چند قدم بالاتر از یک کوچه پایین تر دو نفر پاسدار غول پیکر جلوی من در آمدند و گفتند کجا؟ دستشان را کنار زدم که به راهم ادامه بدهم یکی‌شان گفت در این خانه را نزدی؟ برگرد چی شد منصرف شدی؟ دو نفره دو طرفم را گرفتند و با هل و فشار مرا به سمت خانه هول دادند . آمدم داد بزنم یکی‌شان دهانم را گرفت و گفت خفه میشی، صدات در نمیاد، در این لحظه به درب خانه رسیده بودیم که مرا به‌داخل هل دادند و درب را بستند. بچه گریه می‌کرد که او را از دستم گرفتند و به اتاق دیگری بردند و مرا به داخل آپارتمان هول دادند ، گفتم بچه‌ام را کجا می‌برید ؟ گفتند بچه را بردند دستشویی. مگه نگفتی می‌خواهی بچه را دستشویی ببری…


کودک ربوده شده


همین که درب آپارتمان باز شد روبروی درب دیدم یکی از برادرانمان که از اهالی این خانه بود ، در حالی که آش و لاش وسیاه و کبود بود را نشانده‌اند و با اشاره به من از او پرسیدند این را میشناسی؟ او گفت نه نمی‌شناسم. از من پرسید این را می‌شناسی؟ گفتم نه. یکی از پشت با ضربه لگد به کمرم زد و در لحظه با این ضربه سنگین نقش زمین شدم و نفسم بند آمد ، گفت پدرسوخته تو فرشته نیستی؟ من جواب ندادم، نفر دوم مرا بلند کرد و دوباره یک سیلی محکم به صورتم خورد و گفت بیچاره همه چیز تمام شده ، از این بازی‌ها در نیار، بهتره که مثل بچه آدم هرچی میپرسیم درست جواب بدهی که دیگه جوابی ندادم ، آن‌ها هم ادامه ندادند و دژخیمی که ظاهرا نفر اصلی بود گفت الان میری جایی که هم اسمت را یادت میارن و هم زبانت را باز می‌کنند و گفت ببریدش .
من داد و فریاد کردم که بچه‌ام را چکار کردید ، تا بچه‌ام را ندهید نمی‌رم ، که او را در حالی که گریه می‌کرد و خودش را در بغل من انداخت به من دادند و مرا سوار ماشین دادستانی کردند و به کمیته باغ‌شاه بردند ، در کمیته مرا در یک سلول انداختند و بچه را هم ازم گرفتند و گفتند تا صبح فکرهات را می‌کنی ، اگر به حرف آمدی که با بچه‌ات ولت می‌کنیم برو دنبال زندگیت ، اگر سر عقل نیامدی ، بقیه‌اش را تو اوین می‌فهمی. میدونی اوین کجاست؟ آن‌جا که عرب نی میندازه بچه که هیچی ، ننه و باباتو هم نمی‌شناسی …… . جوابی ندادم و درب سلول را بستند و رفتند.


اوین و پایان دربدری!


صبح زود سراغم آمدند ، گفتند حرف میزنی ؟ گفتم چیزی ندارم بگم… گفت باشه اشکالی نداره معلومه که اول باید یک صبحانه خوب بهت بدیم تا یادت بیاد ……. چشم بند را بزن و بیا بیرون….
یک ربع بعد در اوین بودیم و بلافاصله مرا به اتاقی بردند و روی یک تخت که روی زمین بود هولم دادند و به‌سرعت دست و پام را به تخت بستند . در همین حال با لودگی حرف‌هایی می‌گفتند از جمله اینکه شماره پاش چنده؟ یکی‌شان گفت ۳۸، آن یکی می‌گفت الان میشه ۴۸، چند دقیقه بعد یک زنی روی کمرم نشست و دهانم را با یک پتوی سیاه کثیف گرفت و آن‌ها شروع کردند.
وسطش می‌گفتند اسمت یادت آمد؟ دوباره می‌زدند و می‌گفتند هروقت اسمت یادت آمد دستت را بالا کن …….. نمی‌دانم چند تا زدند که آن زن که روی کمرم بود و نمی‌دیدم کیست گفت من می‌شناسمش به یادش میارم . به شلاق توقف زدند و دست و پایم را باز کردند و گفتند بلند شو . قادر به بلندشدن نبودم ، میزدند و می‌گفتند بلندشو . به ضرب و زور خودم را از روی تخت بلند کردم و می‌گفتند درجا بزن ، آن زن چشم بندم را بالا زد و گفت مرا می‌شناسی .

درهمین زمینه

ناهید خانم و اتاق ممنوعه (داستان)


گشتاپوهای خمینی


اسم آن زن کیوان قناتی بود. گفتم نه تو را نمی‌شناسم. گفت تو فرشته نیستی؟ تو دانشجوی فلان نبودی؟ جوابش را ندادم و او رو به بازجوها که پشت سر من ایستاده بودند طوری که من آن‌ها را نمی‌دیدم و روبروی من فقط آن عفریته ایستاده بود ، گفت خودشه …… بگذارید من به یادش میارم . مرا از اتاق بیرون کردند و در بیرون اتاق بهم گفت بهتره حرف بزنی . همه‌تون دستگیر شده‌اید ، کسی نمانده و تو آخرین نفر بودی ، همه چیزتون را هم می‌دانند. بهتره که حرف بزنی و خودت را در دردسر نیندازی. چرا اسمت را نمیگی . آن‌ها که تو را می‌شناسند . من جوابش را ندادم . گفت دیگه خود دانی . گفتم خفه شو ……..

مقاومت به هر قیمت و بمباران انگیزه و عزم برای مبارزه


بازجویی هر روز ادامه داشت ، یادم نیست چند روز طول کشید ، روز و شب در راهروی شعبه‌های شکنجه و بازجویی به همراه یک دختربچه سه‌ساله ، شاهد برادران و خواهرانی که سری سری بی وقفه شکنجه می‌شدند و آش و لاش کنار شعبه‌ها بغل به بغل می نشاندند بودم ، فریادشان قلبم را به آتش می‌کشید و بدن‌های پاره پاره‌شان جگرم را پاره پاره می‌کرد ، لحظه‌ای صدای فریاد بچه‌ها قطع نمی‌شد، از یک طرف شقاوت از در و دیوار می‌بارید، و از طرفی مظلومیت و مقاومت به هر قیمت و نگاه‌های مهربان و پر از مهر و محبتی که با تلاش برای بدست آوردن فرصتی از زیر چشم‌بند، یا انتقال یک کلمه امیدبخش، بمباران انگیزه و عزم برای جنگ هرچه بیشتر با شقاوت آخوندی را تزریق می‌کرد و درد شقاوت را برای لحظاتی بسیار کوتاه از بین می‌برد. جمعی را می‌دیدی که به هر قیمت می‌خواهند پیوندهایشان را باهم نگه‌دارند و نگذارند که شلاق و شکنجه آن‌ها را درخود و به فکر خود فرو ببرد، زیباترین لحظات در میان آن همه رذالت و درد ، همین لحظات پیوندهای مجاهدی بود که هرگز هرگز شیرینی آن از جان و وجودم نمی‌رود و عهد و پیمان‌هایم را مستحکم‌تر می‌کند .
به قلم : فرشته. ن

ما را در ایکس ایران آزادی دنبال کنید

ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید

Tags: اوینزنان زندانیزندانسازمانمبارزه
TweetShare

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توصیه سردبیر

خبرها و تحلیلها

مجتبی بابا خانی در یک درگیری قهرمانانه با پاسداران به شهادت رسید

۱۸ شهریور, ۱۴۰۵

پربیننده‌ترین‌ها

مجتبی بابا خانی در یک درگیری قهرمانانه با پاسداران به شهادت رسید

۱۸ شهریور, ۱۴۰۵
فاجعه در بازار سیب ارومیه حاصل یک سال زحمت در آستانه نابودی

فاجعه در بازار سیب ارومیه حاصل یک سال زحمت در آستانه نابودی

۲۴ شهریور, ۱۴۰۵
چرا رژیم از ارجاع پرونده اتمی به شورای امنیت وحشت‌زده است؟

چرا رژیم از ارجاع پرونده اتمی به شورای امنیت وحشت‌زده است؟

۲۰ شهریور, ۱۴۰۵
مجتبی خامنه‌ای با کدام درفش داغ زده می شود؟!

مجتبی خامنه‌ای با کدام درفش داغ زده می شود؟!

۲۲ شهریور, ۱۴۰۵
جنایتی که هنوز ادامه دارد؛ کنفرانس بین‌المللی درباره قتل‌عام ۶۷

جنایتی که هنوز ادامه دارد؛ کنفرانس بین‌المللی درباره قتل‌عام ۶۷

۲۱ شهریور, ۱۴۰۵
ترک تحصیل، وقتی فقر دانش‌آموز را از مدرسه می‌راند

ترک تحصیل، وقتی فقر دانش‌آموز را از مدرسه می‌راند

۱۹ شهریور, ۱۴۰۵

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

  • خانه
  • خبرها و تحلیلها
  • حقوق بشر
  • طنز
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • صفحات ویژه
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.