بازسازی اقتدار؛ نمایش پرهزینه یا واقعیت یک شکست ساختاری؟
در شش ماه گذشته، حاکمیت ولایتفقیه همزمان با دریافت ضربات سنگین سیاسی، امنیتی و نظامی، تلاش گستردهای را برای القای «بازسازی اقتدار» آغاز کرده است. این تلاشها از تشدید بیسابقه اعدامها و سرکوب داخلی تا نمایشهای تبلیغاتی، قدرتنمایی موشکی و مانورهای سیاسی در عرصه بینالمللی را دربر میگیرد. با اینحال، همزمانی این اقدامات با رکوردشکنی آمار اعدامها، تعمیق بحران اقتصادی، گسترش نارضایتی اجتماعی و اعتراف فرماندهان سپاه به ضعفهای امنیتی، این پرسش اساسی را برجسته میکند: آیا آنچه شاهد آن هستیم بازسازی واقعی اقتدار است یا تلاشی پرهزینه برای پوشاندن یک شکست عمیق و ساختاری؟
اعدامها؛ ابزار جبران ضعف و مهار بحران
یکی از شاخصترین نشانههای وضعیت کنونی رژیم، افزایش کمسابقه اعدامهاست. آمارها نشان میدهد که شمار اعدامها در سال جاری نسبت به سال گذشته دستکم دو برابر شده و روندی صعودی و ماهبهماه داشته است. این افزایش نه ناشی از «اقتدار»، بلکه تلاشی آشکار برای جبران ضربات وارده و بازگرداندن توازن از دسترفته در داخل و خارج کشور از طریق ایجاد رعب و وحشت است.
در این میان، آغاز موج جدید اعدام و صدور احکام مرگ برای هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران، بیانگر هراس ویژه رژیم از نقش مقاومت سازمانیافته است. نمونه بارز آن، صدور حکم اعدام برای خانم زهرا طبری ۶۷ ساله به اتهام هواداری از مجاهدین است؛ اقدامی که با واکنش گسترده بینالمللی مواجه شد و بیش از ۴۰۰ شخصیت سیاسی و حقوقبشری خواستار توقف آن شدند. همزمان، استمرار کارزار اعتراضی زندانیان در زندانهای سراسر کشور و همراهی خانوادهها، نشان میدهد که سرکوب نهتنها بحران را مهار نکرده، بلکه خود به عاملی برای تداوم و گسترش اعتراض تبدیل شده است.
سیاست خامنهای؛ پنهانکاری داخلی و قدرتنمایی خارجی
خامنهای در مواجهه با این شرایط، سیاستی دوگانه را دنبال کرده است: در داخل، تشدید سرکوب، اعدام، افزایش گشتهای امنیتی و مقابله با کانونهای شورشی؛ و در خارج، نمایش قدرت از طریق مانورهای موشکی و مداخلات منطقهای. هدف مشترک هر دو سیاست، پنهانکردن عمق بحران و القای انسجام و اقتدار است.
با اینحال، گزارشهای درونی خود رژیم و اعترافات مقامات آن، واقعیتی کاملاً متفاوت را نشان میدهد. ریشه بسیاری از تحولات اخیر را باید در تلاش خامنهای برای فرار از پیامدهای قیام ۱۴۰۱ جستوجو کرد؛ تلاشی که با جنگافروزی منطقهای آغاز شد اما نهایتاً به جنگ دوازدهروزه و دریافت ضربات سنگین انجامید. این روند بهروشنی نشان داد که نه جنگ خارجی و نه مماشات، راهحل بحران ایران نیست و تنها گزینه واقعی، همان «راهحل سوم» یعنی تغییر بهدست مردم و مقاومت سازمانیافته است.
فروپاشی اطلاعاتی و امنیتی؛ اعتراف از درون
یکی از برجستهترین نتایج این تحولات، عیانشدن ضعف عمیق دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی رژیم است. ضربه اطلاعاتی شوکآوری که به کشتهشدن شمار قابلتوجهی از فرماندهان در ساعات اولیه درگیری انجامید، نشان داد که ساختارهای اطلاعاتی موجود نه توان پیشبینی تهدید را دارند و نه قدرت مقابله با آن را.
اعتراف برخی فرماندهان، از جمله علایی، به ناکارآمدی ساختار فعلی و نیاز به تجدید سازمان، تأییدی بر همین واقعیت است. تمرکز همزمان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه بر کنترل داخلی، نهتنها امنیت را افزایش نداده، بلکه رژیم را در برابر تهدیدات واقعی آسیبپذیرتر کرده است.
قطعنامه ۲۲۳۱؛ چرا شورای امنیت دوباره ایران را زیر ذرهبین برد؟
تنزل موقعیت بینالمللی و فروپاشی بازدارندگی
در سطح بینالمللی نیز، ضعف پدافندی و نظامی رژیم بهوضوح آشکار شد. ناتوانی در حفاظت از حریم هوایی، وارد شدن ضربات سنگین به مراکز نظامی و اتمی، و اعتراف فرماندهان سپاه به تلفات بالا، همگی به تضعیف جایگاه منطقهای و جهانی رژیم انجامید. یکی از پیامدهای مستقیم این وضعیت، فعالشدن مکانیسم ماشه و افزایش فشارهای بینالمللی است؛ امری که با هیچ نمایش تبلیغاتی قابل پنهانکردن نیست.
بحران معیشت؛ بستر عینی قیام
در کنار همه این عوامل، وضعیت اسفبار معیشت مردم بهعنوان مهمترین محرک اجتماعی قیام، نقش تعیینکنندهای دارد. بحرانهای همزمان آب، برق، انرژی، آلودگی هوا و فرونشست زمین، همراه با تورم افسارگسیخته و سقوط ارزش پول ملی، جامعه را به نقطه انفجار نزدیک کرده است. اعتصابات و تجمعات بازنشستگان، فرهنگیان و دیگر اقشار، نشانههای روشنی از شکلگیری یک موقعیت انقلابی است.
اعتراف رسانههای حکومتی به نقش جریانهای مخالف و دستگیری هواداران مجاهدین در جریان این اعتراضات، خود گواهی است بر پیوند مستقیم بحران اقتصادی با اعتراضات سازمانیافته اجتماعی.
شکاف در رأس حاکمیت؛ نشانه بحران، نه انسجام
برخلاف ادعاهای خامنهای، تشدید اختلافات درون حاکمیت یکی دیگر از نشانههای بحران است. مواضع اخیر روحانی، لاریجانی و ولایتی، هرچند از موضع حفظ نظام بیان میشود، اما همگی بر یک واقعیت مشترک دلالت دارد: شیوههای گذشته دیگر پاسخگو نیست و بدون رضایت مردم، امنیت و بقا ممکن نخواهد بود. این اظهارات، یادآور واپسین اعترافات رژیم شاه در ماههای پایانی پیش از سقوط است.
کانونهای شورشی و جنگ روانی رژیم
اعترافهای مکرر رژیم به دستگیری کانونهای شورشی، برخلاف هدف اعلامی، بهمثابه تبلیغ ناخواسته نقش و جایگاه این کانونها در جامعه است. همچنین پروژههای ساختگی نظیر حوادث مشهد و برجستهسازی سلطنتطلبان توسط شبکههای وابسته به سپاه، نشاندهنده استیصال رژیم در برابر آلترناتیو واقعی و دموکراتیک، یعنی شورای ملی مقاومت ایران است.
جمعبندی؛ یک گام تا قیام
مجموعه این شواهد نشان میدهد که آنچه حاکمیت از آن بهعنوان «بازسازی اقتدار» یاد میکند، در واقع تلاشی برای پوشاندن بحرانهای انباشته و شکستهای راهبردی است. تهدید اصلی موجودیت رژیم نه در خارج، بلکه در داخل و در قیام مردم ایران نهفته است؛ قیامی که ریشههای آن از ۱۴۰۱ شکل گرفته و همچنان پابرجاست. در برابر این وضعیت، نقش کانونهای شورشی و اعتراضات اجتماعی بیش از پیش تعیینکننده شده است. مختصات کنونی را میتوان بهدرستی با یک عبارت توصیف کرد:
یک گام تا قیام. مسیر آینده، مسیر انقلاب دموکراتیک مردم ایران است.







