کودکان از جنگ چه فهمی دارند؟
کودکان جنگ را تحلیل نمیکنند، بلکه آن را عمدتاً در سطح هیجانی تجربه میکنند. به این معنا که آنچه برای بزرگسالان یک رویداد بیرونی محسوب میشود، برای کودک به یک احساس درونی-اغلب احساس ناامنی- تبدیل میشود. در روانشناسی، از مفهومی با عنوان «اعتماد بنیادین» (Basic Trust) یاد میشود؛ این مفهوم به پیشدرکی اشاره دارد که کودک در شرایط عادی، بر اساس آن جهان را قابل پیشبینی و امن تجربه میکند. در شرایط جنگی، این اعتماد بهطور جدی آسیب میبیند.
صداهای انفجار، تصاویر خشونتآمیز، و حتی اضطراب والدین، برای کودک حامل این پیام ضمنی است که «خطر وجود دارد»، حتی اگر کودک درک دقیقی از منشأ آن نداشته باشد. این تجربه، چه در اثر تکرار و چه در اثر شدت، میتواند باعث تثبیت ترس در ذهن کودک شود و آن را به بخشی از تجربه روزمره او تبدیل کند؛ حالتی که در روانشناسی با عنوان برانگیختگی بیشازحد (Hyperarousal) شناخته میشود.
تکرار مداوم تصاویر و روایتهای هیجانی همچنین میتواند باعث شود که تنظیم رابطه کودک با جهان بیرونی، از همان ابتدا با احساس آسیبپذیری و خطر همراه باشد؛ پدیدهای که در ادبیات علمی از آن با عنوان «تقویت اجتماعی ادراک خطر» (Social Amplification of Risk) یاد میشود. به این ترتیب، جنگ تنها موجب ایجاد ترس نمیشود، بلکه روابط اجتماعی را نیز دستخوش تغییر میکند. در فضایی که ناامنی بر جامعه حاکم است، «دیگری» برای کودک دیگر صرفاً یک دوست، همسایه یا همکلاسی نیست، بلکه ممکن است بهعنوان عاملی مبهم، بیگانه یا حتی تهدیدکننده درک شود. این مرحله نشاندهنده تأثیر عمیق شرایط جنگی بر تجربه اجتماعی کودک است.
با بازگشت به پرسش اصلی، باید گفت که کودکان اغلب قادر به بیان یا ریشهیابی دقیق احساسات خود نیستند. در نتیجه، فشار هیجانی انباشتهشده میتواند در رفتارهای آنها بروز پیدا کند؛ از جمله اختلالات خواب، کابوس، وابستگیهای شدید، رفتارهای جایگزین، پرخاشگری، گوشهگیری، کاهش تمرکز، و حتی طرح پرسشهای مکرر درباره مرگ یا امنیت خانواده. این واکنشها را میتوان بهعنوان تلاشهایی از سوی کودک برای فاصله گرفتن از فشارهای درونی، فهم آنها یا ایجاد نوعی کنترل بر شرایطی که برایش مبهم و اضطرابآور است، در نظر گرفت.
در همین زمینه
نقش خانوادهها در کاهش اضطراب کودکان
مدیریت چنین شرایطی برای خانوادهها بسیار دشوار است و نمیتوان نسخهای ثابت و از پیش تعیینشده برای آن ارائه داد. با این حال، در روانشناسی کودک، رویکردی با عنوان «بهاندازه کافی خوب» (Good Enough) مطرح است که به اقداماتی اشاره دارد که در حد امکانات موجود، کافی و کمخطرتر هستند.
در این شرایط، خانواده نقش یک «تنظیمکننده هیجانی» را ایفا میکند؛ یعنی بستری فراهم میآورد که در آن احساسات کودک درک، پردازش و بهتدریج متعادل میشوند. در روانکاوی، مفاهیمی مانند «نگهداری هیجانی» (Holding) و «Containment» به این فرآیند اشاره دارند؛ به این معنا که والد بتواند اضطراب کودک را دریافت، قابلفهم و سپس به شکلی تعدیلشده به او بازگرداند.
گفتوگو با کودک در این میان اهمیت زیادی دارد، اما نه هر نوع گفتوگویی. این ارتباط باید صادقانه، ساده و متناسب با سن کودک باشد. پنهانکاری یا انکار واقعیت معمولاً به افزایش اضطراب منجر میشود.
از سوی دیگر، مواجهه با اخبار نیز باید مدیریت شود. قرار گرفتن مداوم در معرض تصاویر خشونتآمیز، سیستم عصبی کودک را در حالت آمادهباش نگه میدارد و میتواند به اضطراب مزمن (Chronic Anxiety) منجر شود.
حفظ روتینهای روزمره نیز اهمیت ویژهای دارد، زیرا این ساختارهای ثابت به کودک کمک میکنند تا به تجربهای قابل پیشبینی و پایدار ارجاع داشته باشد.
نکته مهم دیگر آن است که در شرایط بحران، واکنشهای افراد—بهویژه بزرگسالان—همواره حاصل انتخاب آگاهانه نیست، بلکه اغلب بهصورت خودکار و در پاسخ به فشارهای روانی شدید بروز میکند. اگر والدین بتوانند این مسئله را در خود و دیگران درک کنند، احتمال بروز واکنشهای تند کاهش مییابد و امکان ایجاد فضایی آرامتر فراهم میشود. در چنین بستری، «تنظیم مشترک هیجان» (Co-regulation) شکل میگیرد؛ به این معنا که کودک از واکنشهای والدین خود الگو میگیرد. اگر والد بتواند آرامش نسبی خود را حفظ کند، این آرامش به کودک نیز منتقل خواهد شد. به عبارت دیگر، پذیرش اضطراب شخصی و مدیریت آن، زمینهساز الگوبرداری سالمتر کودک خواهد بود.
حاکمان مسئول نهایی وضعیت کودکان
پژوهشهای روانشناسی اجتماعی نشان میدهند که جنگ و پیامدهای آن، صرفاً رویدادهایی مقطعی با اثرات محدود نیستند، بلکه اغلب به چرخهای تبدیل میشوند که در آن ترس، ناامنی و سایر آسیبها از طریق فرآیندهای روانی و اجتماعی، برای دههها بازتولید میشوند. این وضعیت را میتوان در چارچوب «خشونت ساختاری» (Structural Violence) تحلیل کرد.
به این معنا که جنگ تنها به تخریب زیرساختهای فیزیکی محدود نمیشود، بلکه به فرسایش زیرساختهای روابط انسانی نیز منجر میگردد. اعتماد اجتماعی کاهش مییابد، مرز میان «ما» و «دیگری» پررنگتر میشود و امکان همزیستی مسالمتآمیز بهتدریج تضعیف میگردد. این آثار حتی پس از پایان جنگ نیز باقی میمانند. از منظر روانکاوی، این فرآیند با مفهوم «درونیسازی» (Internalization) توضیح داده میشود؛ به این معنا که ناامنی بیرونی به درون فرد—بهویژه کودک—منتقل شده و به بخشی از تجربه زیسته او تبدیل میشود.
در نهایت، باید تأکید کرد که کودکان، اگرچه نقشی در شکلگیری شرایط جنگی ندارند، اما اغلب بیشترین هزینه را در چنین شرایطی متحمل میشوند. آنها نهتنها در زمان حال با این تجربه درگیر هستند، بلکه در آینده نیز، به دلیل آسیبپذیری بالاتر و نقش بنیادین این تجارب در شکلگیری شخصیت، بهطور عمیقتری تحت تأثیر قرار خواهند گرفت.
در خصوص نقش و مسئولیت حکومت، باید گفت که در سطح کلان، دولتها بر اساس اسناد بینالمللی، از جمله کنوانسیون حقوق کودک، مسئول حفاظت از سلامت جسمی و روانی کودکان هستند. این یک اصل بنیادین در حقوق بینالملل است.
در شرایطی که کودکان کشته یا مجروح میشوند، یا دسترسی آنها به خدمات درمانی و آموزشی محدود میگردد، این وضعیت در ادبیات حقوقی بهعنوان «نقض حقوق کودک» (Violation of Children’s Rights) شناخته میشود. از اینرو، اشاره روشن و صریح به نقش ، مسئولیت و آدرس حکومت سرکوب و جنگ طلب آخوند ها در ایجاد، تداوم یا تشدید چنین شرایطی و پیامدهای آن بر کودکان کشور امری ضروری و اجتناب ناپذیر است .
ما را در ایکس ایران آزادی دنبال کنید
ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید
نویسنده: گل آذین یارند پور؛ کارشناس ارشد جامعه شناسی، متخصص و مشاور روانکاوی








