گذشته چگونه چراغ راه آینده است؟
علی خامنهای در روز ۱۳ دی ۱۴۰۴ در مواجهه با قیام مردم ایران، برای چندمین بار در دوران دیکتاتوری خود، بر ضرورت «جدا کردن صف معترضان از اغتشاشگران» تأکید کرد. اینگونه اظهارات، در واقع کد آغاز سرکوب و کشتار است؛ رویکردی که پیشتر نیز بارها بهکار گرفته شده و هر بار بهطور موقت انرژی قیام را سرکوب کرده، اما در عمل، خشم و کینه مردم را با شدتی بیشتر برای خیزشهای بعدی انباشته است.
این روند نمیتواند تا ابد ادامه یابد. تجربه قیامهای سالهای اخیر بهروشنی نشان میدهد که هر خیزش مردمی، آتشینتر و رادیکالتر از قیام پیشین بوده است. دیگ دیکتاتوری سرانجام در نقطهای به انفجار میرسد و در آن روز، این چرخه به پایان خواهد رسید. این یک قانون تاریخی است؛ چه آن را بشناسیم و چه نشناسیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم.
اینکه قیام کنونی به آن نقطه تعیینکننده برسد یا قیامی دیگر، موضوعی است که تنها مردم ایران آن را مشخص خواهند کرد.
خامنهای در این مرحله، برای سرکوب قیام صرفاً به نیروهای رسمی سرکوب متکی نمانده است، بلکه با اعزام اوباش اطلاعاتی به خیابانها، هدایت و القای شعارهای شاهپرستانه، فیکسازیهای گسترده سایبری و تولید کلیپهای جعلی با محتوای سلطنتطلبانه، تلاش کرده است مسیر قیام را منحرف کرده و از موقعیت مستحکم مردم و مقاومت اجتماعی بکاهد.
البته این شیوه، اقدام تازهای نیست. دیکتاتوری و جریان ضدانقلاب در گذشته نیز بارها از همین ترفندها، با اشکال و پوششهای متفاوت، استفاده کرده و در بزنگاههای تاریخی، موفقیتهایی نیز بهدست آوردهاند.
شانزدهمین روز اعتراضات؛ پارلمان اروپا درهایش را به روی نمایندگان رژیم ایران بست
صحنه قیام امروز ایران، شباهتهای قابلتوجهی با مقاطع حساس انقلابهای گذشته کشور دارد. از همین رو، مرور کوتاهی بر چند درس تاریخی در این زمینه ضروری به نظر میرسد.
درس اول: انقلاب مشروطه
در اوج انقلاب مشروطه، زمانی که نیروهایی چون خیابانی، پسیان و میرزا کوچکخان جنگلی در مسیر به ثمر رساندن انقلاب نقشآفرین بودند، ژنرالهای انگلیسی از جمله دنسترویل و آیرونساید که پس از شکست در جبهه قفقاز و همراهی با روسهای سفید در حال عقبنشینی بودند، در ایران با همراهی رضاخان قزاق و سیدضیاء، کودتایی را طراحی کردند که عملاً به پایان انقلاب مشروطه انجامید.
درس دوم؛ بر تخت نشاندن پسر یک دیکتاتور
در سال ۱۳۲۰، همان انگلستان که رضاشاه را کنار گذاشت، در شرایط برهوت سیاسیای که رضاشاه با سرکوب و حذف آزادیخواهان و نیروهای ملی ایجاد کرده بود، با میانجیگری محمدعلی فروغی، پسر او، محمدرضا، را به جای پدر قزاقش بر تخت سلطنت نشاند و دورهای تازه از استبداد وابسته را بر مردم ایران تحمیل کرد.
درس سوم؛ کودتا علیه تنها دولت ملی تاریخ ایران
در دهه ۱۳۳۰، زمانی که دکتر محمد مصدق توانست با بهرهگیری از شکافهای موجود در ساختار التقاطی حکومت شاه (متشکل از بورژوازی و ملاکین) و نیز شکافهای ناشی از جنگ سرد، تنها حکومت ملی تاریخ معاصر ایران را شکل دهد، قدرتهای استعماری در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دولت مصدق را سرنگون کرده و شاه را بار دیگر به سلطنت بازگرداندند.
درس چهارم؛ انقلاب سفید
در دهه ۱۳۴۰، هنگامی که موج انقلابهای دموکراتیک جهان را درمینوردید و به ایران نیز نزدیک میشد، با اجرای یک اصلاحات ظاهری و کنترلشده موسوم به «انقلاب سفید»، انرژی بالقوه انقلاب در ایران مهار و منحرف شد.
درس پنجم؛ انقلاب ضد سلطنتی
پس از آنکه تمامی تلاشهای تاریخی استعمار و ارتجاع سلطنتی و آخوندی برای حفظ وضعیت موجود ناکام ماند و انقلاب ایران بار دیگر شعلهور شد، از خلأ و برهوت سیاسیای که شاه با کشتار نیروهای مجاهد و فدایی ایجاد کرده بود، بهرهبرداری شد. در کنفرانس گوادلوپ بر سر خمینی توافق صورت گرفت و همزمان، سرفرماندهی ناتو در اروپا، ژنرال هایزر، به تهران آمد تا با اخراج خفتبار شاه و به قدرت رساندن خمینی، گذار موسوم به «مسالمتآمیز» را عملی کند؛ گذاری که بار دیگر مردم ایران را از دستیابی به حاکمیت واقعی محروم ساخت.
درس ششم
مردم ایران از آن زمان تاکنون، برای دستیابی به حاکمیتی دموکراتیک، پیشرو و مبتنی بر عدالت اجتماعی، بهای سنگینی پرداختهاند و بیش از صد هزار کشته دادهاند تا به نقطه کنونی برسند.
اکنون پرسش اساسی این است: آیا میتوان در این مرحله، عبوری پیروزمند را رقم زد؟
پاسخ این پرسش را مردم ایران و مقاومت سازمانیافته و رادیکال آنان تعیین خواهند کرد؛ مقاومتی که با شناختی دقیق، عمیق و تاریخی از توطئههای استعماری، مزدوریهای سلطنت و جنایتهای حاکمیت آخوندی به این مرحله رسیده است.







