تاثیر شگرف فقر بر روان جامعه
این سطور تلاشی است برای به تصویر کشیدن شکاف در پیوند های انسانی، در دورانی که فشار اقتصادی و نااطمینانی اجتماعی ازیک سو و نیازجدی به پرداختن به این سوژه از سوی دیگر،این به تصویر کشیدن را بسیار سخت کرده است. این متن با پذیرفتن این خطر که مسایل اجتماعی به مسایل روانی فردی تقلیل داده شوند، براین باور استوار است که انسانها در فضای سیاسی، اجتماعی با تمام احساسات و زخم ها و تجربه های آسیب زای خود حضورمییابند. از این منظر روان کاوی میتواند توضیح دهد که چگونه تعارض ها و شکاف های درونی افراد به دنیای بیرون منتقل میشوند و بر روابط و مناسبات اجتماعی و انسانی اثر میگذارند.
مقدمه
وقتی از پیامدهای فقر سخن میگوییم، معمولاً ذهن ما به سمت کاهش درآمد، نابرابری اقتصادی، بیکاری یا افت کیفیت زندگی میرود. اما یکی از عمیقترین و در عین حال ملموس ترین آثار فقر، فرسایش تدریجی ظرفیت انسان برای زیستن با «دیگری» است.
پاسخ مشترک بسیاری از جوامع به این پرسش که «فقر چه بر سر انسانها میآورد؟» را میتوان در یک کلمه خلاصه کرد: فرسایش و گسست.
ردّ فقر تا سالها بر پیکر انسانها، در روابط خانواده ها، در حافظه جمعی و در روان افراد باقی میماند. فقر فقط منابع مادی را کاهش نمیدهد؛ بلکه آن چیزی را فرسوده میکند که انسانها و جامعه برای ساختنش به دههها تلاش نیاز دارند: ساختن اعتماد، همدلی، امنیت و پیوند انسانی برای زیستن با دیگری و دیگران؛ به عبارتی بنیان های دوستی و عشق ورزی.
شاید تراژدی بزرگ فقر همین باشد. اینکه درست در زمانی که انسان بیش از هر زمان دیگری به حمایت عاطفی، احساس تعلق، امنیت روانی و رابطه نیاز دارد، بحران اقتصادی همان بنیانهایی را تضعیف میکند که بقای روانی انسان بر آنها استوار است.
پژوهشهای روانشناسی اجتماعی بارها نشان دادهاند که حمایت عاطفی، روابط امن، احساس تعلق و دیده شدن از مهمترین عوامل محافظتکننده سلامت روان در دوران بحران هستند. با این حال، فقر دقیقاً همین منابع را هدف قرار میدهد و به تدریج ظرفیت انسان برای عشق ورزیدن، اعتماد کردن و صمیمی بودن را تحلیل میبرد.
فقر و واپسروی روان
یکی از مهمترین پیامدهای ناامنی اقتصادی، انتقال توجه ذهن از کیفیت زندگی و رابطه به بقای زندگی است.
پژوهشهای سندهیل و شافیر (Sendhil Mullainathan و Eldar Shafir ) در کتاب Scarcity نشان میدهد که کمبود منابع مالی بخش قابل توجهی از ظرفیت شناختی انسان را اشغال میکند. به این معنی که ذهن گرفتار کمبود، دائماً در حال محاسبه، نگرانی و پیشبینی خطر است. در چنین وضعیتی، مغز وارد نوعی «تونل بقا» میشود که در آن انرژی روانی کمتری برای همدلی، دوستی، و مراقبت عاطفی برای همزیستی باقی میماند.
بنابراین فقر به عنوان عامل محدود کننده منابع مالی، میدان توجه انسان را نیز به عنوان پلی که امکان عبور از خود و حضور با دیگری را فراهم میکند را به اشکال گوناگونی محدود میسازد. در سطحی عمیقتر، این وضعیت بسیاری از طرحوارههای اولیه را فعال میکند. طرحوارههای رهاشدگی، ناامنی، هنجارشکنی وشکست که باعث میشوند ذهن مدام در انتظار فقدان، سقوط و تهدید بعدی بماند. به این شکل انسان به تدریج از تجربه رابطه فاصله میگیرد و در وضعیت دفاعی دیگری را ازهمتایی انسانی به رقیبی تهدید کننده بدل میکند.
از همین نویسنده
در رهگذراین تخریب منابع روانی است که وقتی فرد دیگر به سطح تنازع برای بقا تنزل یابد، بدل به موجودی ترسیده، بدوی و خاموش میشود که ظرافت و ظرفیت احساس و ابراز دوست داشتن را بسیار پیش تر از دست داده است. حال دیگرجهان نا امن او توانایی شناختی، معنا دادن به تجربه ها و استفاده از منابع روانی درونی را گرفته و در نتیجه، امکان طبیعی بخشیدن، بخشایشگری و عشق ورزی را در او کاهش داده یا از بین میبرد.
در اینجا منظور از ناامنی، الزاما محدودیت مادی نیست، بلکه پیشبینی ناپذیری وضعیت است، چرا که فقرگاهی میتواند به مدد نظمی درونی، در دل خودش نوعی پرهیزکاری رشد بدهد، نوعی فروتنی و قناعت که حتی گاهی همزیستی را آسان میکند. اما ناامنی که سرحدی نداشته باشد، یعنی فرایندی در شکل فقر تحمیلی در جامعه ما، میتواند انسانها را به واپسروی به وضعیت خود محورواری مجبور کند که ناگذیر پیوند ها را فدای زنده ماندن کنند. یعنی از طرفی این جبر، اغلب در شکل تصمیم گیری های سریع براساس تفکرهای دیکوتومیک بقا یا فنا و سیاه یا سفید که به تبع با دقت کمتری اتخاذ شده، نمایان میشوند. مجموع این شرایط باعث میشود فرد به راحتی تحت تاثیر قرار گرفته و با هر نشانه ای، مانند سراب، مدام در کشاکش وواپسروی روحی فرسوده شود.
فقر و خشم
یکی از شناختهشدهترین پیامدهای بحران اقتصادی، پدیده فرافکنی خشم است.
انسانی که تحت فشار مزمن قرار دارد، اغلب نمیتواند منشأ اصلی رنج خود را تغییر دهد.
بنابراین خشم انباشته شده مسیرهای دیگری پیدا میکند و بر نزدیکترین افراد تخلیه میشود.
همسر، فرزند، دوست، همکار یا همسایه گاه ناخواسته به هدف هیجانهایی تبدیل میشوند که منشأ آنها جای دیگری است.
به همین دلیل است که بسیاری از اختلافات خانوادگی در بحرانهای اقتصادی، صرفاً اختلافات خانوادگی نیستند؛ بلکه بازتاب فشارهای ساختاری و اجتماعیاند که به درون روابط خصوصی نفوذ کردهاند.
پژوهشهای مربوط به استرس مزمن نشان میدهند که قرار گرفتن طولانیمدت در وضعیت هشدار، توان تنظیم هیجان را کاهش میدهد.
در این وضعیت افراد: سریعتر خشمگین میشوند، دیرتر آرام میشوند، سوءبرداشت بیشتری میکنند و آستانه تحمل پایینتری دارند.
همزمان، طرحواره محرومیت هیجانی نیز فعالتر میشود و فرد احساس میکند کسی او را درک نمیکند یا نیازهای عاطفیاش اهمیتی ندارد.
به همین دلیل بسیاری از تعارضهای دوران بحران اقتصادی، بیش از آنکه اقتصادی باشند، هیجانیاند.
فقر و تولید شرم
همانطور که قبلا اشاره کردیم فقر مزمن و تحمیلی صرفاً یک وضعیت اقتصادی نیست و باعث تجربه فرسایش روانی و اجتماعی نیز میشود. برنه بران (Brené Brown) در پژوهشهای خود اشاره میکند که شرم یکی از مخربترین هیجانها درارتباط با صمیمیت مابین انسانها است. بسیاری از افراد تحت فشار اقتصادی، تنها احساس کمبود پول نمیکنند، بلکه به تدریج احساس میکنند خودشان ناکافیاند. شاید بشود با این مثال به توضیح بیشترپرداخت: مثلا روزی که یکی از آقا زاده ها رژیم اظهار کرد که “داشتن ژن برتر” باعث موفقیت در امر اقتصادی و برتری وی و امثالهم از دیگرمردم است، با تفصیل از فانتزی های فروخورده خویش در فخرفروشی به فراز رسیده اش، چنین تلقیحی را به ذهن مردم میخوراند، که گویی میخواهد شنونده را هدفمند به این احساس برساند که:
«به اندازه کافی موفق نیستم.»
«به اندازه کافی توانمند نیستم.»
«به اندازه کافی لایق نیستم.»
«شاید حتی دوستداشتنی هم نیستم.»
با این بازخورد های میتوان طرحواره نقص و شرم فعال شده را بهتر فهمید که دستکاری های روانی چطور میتواند فرد را نه تنها با احساس فقر، بلکه با احساس معیوب بودن و تخریب از درون، فرسوده و پیوند های انسانی یک ملت را به تدریج سست کرد. یوهان هاری در آثار خود عمیقترین اثرات فقررا انزوای روانی میداند و توضیح میدهد که انسان رنجدیده، هنگامی که شرم، شکست و درماندگی را تجربه میکند، به تدریج از دیگران فاصله میگیرد.
در این مرحله، طرحواره انزوای اجتماعی تقویت میشود و فرد احساس میکند:
«هیچکس شرایط مرا نمیفهمد.»
«من با دیگران فرق دارم.»
«من بیرون این جمعم»
به این ترتیب، درست زمانی که انسان بیشترین نیاز را دارد تزریق کردن چنین نوع از شرم باعث میشود که انسان، دانسته یا نادانسته، کمتر خودش را نشان دهد، کمتر نیازهایش را بیان کند، کمتر کمک بخواهد و بیشتر پشت سکوت وشرمش پنهان شود. نتیجه آن که رابطهها حتی پیش از اصابت ضربه و وقوع فقر، در شکل دستکاری های روانی و دیسکورس های حاکمان دغلکار رژیم ایران درشکل تحمیل ایده فقر و ربایش کرامت انسانی آنها ، بر روح جامعه و مردم، مورد تخریب قرار میگیرد .
فقر و پرده دری
از منظر نظریه دلبستگی جان بالبی، عشق و صمیمیت در بستری از امنیت شکل میگیرند. با این حال شرایط زندگی به طور مداوم قابل پیشبینی نیست و احساس امنیت پایهای انسان ها نیز بر اثر بحران ها تضعیف و همزیستی ها و روابط در گذار از سختی ها دوام های مختلقی می اورد. میشود گفت که هر رابطه ای بر نوعی تعادل ناپایدارمیان شناخت و ناآگاهی بنا میشود. از یک سو، ما دیگری را میشناسیم تا بتوانیم در میان تفاوت ها، اززش ها و نقاط مشترکی برای پیوند یافتن پیدا کنیم. از سوی دیگر، ناگزیر بخشی از او را نادیده میگیریم. این پدید اما نه بخاطر غفلت، بلکه به علت این است که ادامه رابطه بدون این ناحیه تاریک ممکن نیست. به عبارتی دیگر ما به این نقطه کور نیاز داریم تا بتوانیم تصویری از دیگری را حفظ کنیم که همزیستی با او را ممکن و معنادار میسازد.همانگونه که مرگ را از مرکز آگاهی روزمزه کنار مزنیم تا بتوانیم هر صبح با میلی تازه به زندگی برگردیم. بحران ها درست از همان لحظه آغاز میشوند که امر واقع به درون این تعادل شکننده نفوذ میکند. در چنین لحظاتی، آنچه ضرورتی برای دانستنش نبود، خود را بر ما تحمیل میکند. شاید هیچ تجربه ای به اندازه مواجه با این شکاف تکان دهنده نباشد: این که دریاببیم امری که برای ما بدیهی و غیرقابل تردید است، در جهان ذهنی دیگری – حتی دوست نزدیک – اساسا وجود ندارد. دوستی که همیشه با سخاوت وقت و توجه خود را در اختیار ما میگذاشت، هنگام مواجهه با هزینه های واقعی همبستگی اجتماعی ناگهان عقب مینشیند.
یا کسی که روزی در دشوارترین لحظات زندگی کنار ما ایستاده بود، اکنون در ساختاری ادغام شده است که او را به پذیرش منطق “ژن خوب” و زرنگی، مراقبت از منافع فردی و تبعیت از سازوکارهای سودآور قدرت فرامیخواند. آنچه در این لحظات فرو میریزد، صرف یک رابطه نیست, بلکه تصویری است که ما از آن رابطه، ساخته بودیم. این همان وجه تاریک ژانوس دوستی است؛ چهره ای که تا پیش از بحران در سایه باقی میماند و اکنون فقر، آن را روشن ساخته است. فقر، به این معنا، داده تازه به روان انسان اضافه نکرده. آنچه اتفاق میافتد بیشتر شبیه کنار رفتن پرده ای است که پیش ازاین بیشتر بخشی از واقعیت را از دید پنهان کرده بود. شرایط بحرانی اینک تنها امکان ظهور آن وجوهی را فراهم میکنند که از قبل در ساختار روانی فرد حضور داشته اند.
با این حال، تاریکی های انسانها یکسان نیستند. میل های پنهان، ظرفیت ویرانگری و آمادگی برای به فعلیت درآوردن آنها در هر فر شکل و شدتی متفاوت دارد. هر کس در بزنگاه های زندگی چیزی را آشکار میکند که پیشاپیش در درون خود حمل میکرده است. تفاوت اصلی در میزان آگاهی فرد نسبت به این بخش های تاریک نهفته است. در اینکه بتواند آن ها را به رسمیت بشناسد و مهار کند، یا بر عکس، زمام امور را به دست آن ها بسپارد و سپس تنها با استفاده از “عذر و دلیل تراشی” به سیاق خود ادامه دهد.
فقر و همدلی
سوال اکنون اینست که با وجود مجموع این تاریکیها ومعضلات، در مواجهه با فقر تحمیلی و فرسایشی، آیا میتواند مقاومت و یا امکانی هم برای بازاندیشی وجود داشته باشد. شاید جواب ما در این حوضه یافت شود که مهمترین مقاومت در برابر فرسایش ناشی از فقر، تلاش برای حفظ همان چیزی است که فقر بیش از هر چیز دیگری تهدیدش میکند، یعنی پیوند انسانی.
همانطور که قبلا اشاره کردیم فقر گاهی بیش ازهرچه پردهها را کنار زده و یقین ها و تصوراتی که هم درباره خود و دیگران در روزهای عادی زیر لایههای عادت، امید یا انکار، پنهان مانده بوده را، ناگهان آشکارو برهم میزند. در چنین لحظاتی، فرد و جامعه هر دو در موقعیتی استثنایی قرار میگیرند؛ موقعیتی که در آن نه فقط دیگری، بلکه خودِ ما نیز از نو در معرض دیده شدن قرار میگیریم. لحظاتی که تصاویر آشنا فرو میریزند و آنچه باقی میماند، مواجههای بیواسطه با واقعیت است. این وضعیت، هرچند هراسآور و سخت است، همزمان واجد امکانی کمنظیر است. بطور مثال دررواندرمانی زمان زیادی برای آماده کردن فرد برای چنین مواجههای که نه چندان خوشایند است، یعنی مواجهه با حقیقتی که پیش از آن تاب دیدنش وجود نداشته صرف میشود. مثلا برای لحظه ای که انسان ناچار میشود سهم خود را در شکستها، ناکامیها و بنبستهای زندگی ببیند.
بازنگری فقر هم میتواند چنین لحظاتی را در مقیاس گسترده اینجاد کند، و انسان را درآستانه نوعی آگاهی تازه قراردهد. البته همیشه راه سادهتری نیز وجود دارد؛ اینکه بار دیگر فرد جهان را به روایتی ساده خیر و شر تقلیل دهد و مقصری تازه پیدا کند و به انزوا و در نقش قربانی فرو رود. اما اگر بتوانیم در برابر وسوسه سادهسازی مقاومت کنیم، تصویری پیچیدهتر و در عین حال واقعیتر از خود و جهان اطراف خود به دست خواهیم آورد. تصویری که ما را به پذیرش مسیولیت و سهم خود درتغییر رویدادها فرامیخواند و امکان فهمی عمیقتر از شکستها، موفقیتها، محرومیتها و موهبتهای زندگی و حتی همبستگی و همدلی با دیگران را فراهم میکند. شاید مهمتر از همه اینکه از خلال چنین مواجههای بتوان امید داشت که در دام الگوهای تحمیلی و تکرار شونده نیافتیم و ساختارهای محدود کنند را بشکنیم.
در شرایط فقر و بحران ها حاکم بریک جامعه یک حقیقت ضروری باید ابتدایا یادآوری شود. حقیقت اینست که انسانها پیش از آنکه موجودی منطقی و دارای قدرت تفکر باشند، موجودی عاطفی هستند. بسیاری از قضاوتهایی که در شرایط محرومیت اتخاذ میشوند کمتر از منطق و استدلال های سنجیده و بیشتر ازدل ترسها، ، ناامنی ها و تجربههای زیسته در تلاش برای بقا تأثیر میپذیرند. به همین دلیل، همه رفتارهای را نمیتوان صرفا با معیار منطق یا اخلاق داوری کرد. برای بازسازی امکان همزیستی، شاید لازم باشد به جای جستوجوی گاه آنچه از بیرون تناقض، لجاجت، خودخواهی و خطاهای استدلالی به نظر میرسد، ابتدا بکوشیم موقعیت روانی فرد را مشاهده کنیم. بسیاری از مواضعی که از بیرون سرسختانه، غیرمنعطف یا حتی نامعقول به نظر میرسند، الزاماً محصول سونیت عامدانه نیستند. گاه این مواضع بیش از هر چیز تلاشی هست برای مهار اضطرابی که تجربه مستقیم آن از ظرفیت روانی فرد فراتر میرود. انسان در چنین شرایطی به روایتهایی پناه میبرد که بتوانند آشوب درونی خود را قابلتحمل کنند؛ حتی اگر این روایتها از منظر منطقی یا اخلاقی کاستیهای فراوان داشته باشند.
شاید به همین دلیل درک دیگری در دوران فقر بیش از هر زمان دیگری به تعلیق در داوری نیازمند است. نه به این معنا که هر موضعی را بپذیریم یا همه رفتارها را توجیه کنیم، بلکه به این معنا که پیش از هر قضاوتی، بتوانیم ترسی را ببینیم که در پس بسیاری از این مواضع نهفته است. وقتی لایه های این ترس را ببینیم، از قلمرو دشمنانگاری افراد فاصله میگیریم. آنگاه فرد مقابل صرفاً کسی نیست که اشتباه میکند یا با ما اختلاف دارد. او انسانی است که با امکانات محدود روانی خود میکوشد در شرایط ناامن وفرسایشی حاصل از رژیمی مردم ستیز دوام بیاورد.
از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که ما میراثدار سالها زیستن در فرهنگ اجتماعی سیاسی هستیم که طرد، حذف و نفی را به یکی از اصلیترین شیوههای ارتباطی و قضایی تبدیل کرده است. در چنین بستری، عجیب نیست اگر بسیاری از ما هنوز پیش از استفاده از راهها لازم برای گفتوگو، شنیدن، فهم و تحمل نظر متفاوت را بهخوبی نیاموخته باشیم و تمرین کافی برای مواجه بالغ با تفاوت ها را دراختیار نداریم. پذیرش این واقعیت، نه به معنای چشمپوشی از خطاها، بلکه به معنای صبوری نسبت به خامی های خود و دیگری است. هر انسانی در بحران ، با تمام بضاعت روانی خود در حال تلاش برای معنا بخشیدن به جهانی ناامن است. وقتی این تلاش را ببینیم، قضاوت اخلاقی جای خود را به همدلی میدهد.
همدلی، به معنای موافقت با همه نیست. همچنین به معنای دست کشیدن از نقد یا چشم بستن بر خشونت و بیعدالتی نیز نیست. آنچه همدلی را برجسته میکند اهمیت آن در ایجاد حجمی تعیینکننده برای همزیستی است؛ جایی میان تعامل با «انسانی که خطا میکند» اما همدرد است و تقابل با «دشمنی که باعث این درد است». شاید بشود گفت حفظ همین فضا است که امکان همزیستی را، حتی در فقر، ناکامی و عمیقترین شکافهای اجتماعی، زنده نگه میدارد.








