ربیعی با آمارسازی سیاسی میکوشد مطالبه تغییر بنیادین را به توهم اصلاحپذیری تقلیل دهد.
اظهارات اخیر علی ربیعی درباره اینکه «بیش از ۶۰ تا ۷۰ درصد مردم خواهان تغییر درون نظام هستند» در ظاهر یک تحلیل اجتماعی است، اما در واقع تلاشی حسابشده برای بازسازی مشروعیت فروریخته ساختاری است که خود او سالها بخشی از آن بوده است. مسئله اینجاست: وقتی کارگزار امنیتی–سیاسی دیروز، امروز در لباس «تحلیلگر اجتماعی» ظاهر میشود، هدف نه فهم جامعه، بلکه مهار خشم جامعه است.
ربیعی از «جامعه دوقطبی» و «بخش سوم بیطرف» حرف میزند؛ اما این ادبیات، در شرایط ایران امروز، بیش از آنکه یک تحلیل علمی باشد، یک پروژه سیاسی برای پاکسازی صورت مسئله است. او میخواهد جامعهای را تصویر کند که گویا هنوز به اصلاح از درون امید دارد؛ یعنی همان چیزی که حاکمیت به شدت به آن نیاز دارد: زنده نگه داشتن توهم اصلاحپذیری.
اما واقعیت صحنه خیابان، اقتصاد، و تجربه زیسته مردم چیز دیگری میگوید.
مسئله «۷۰ درصد اصلاحطلب» یا مهندسی ادراک؟
ادعای ربیعی درباره «اکثریت خواهان تغییر درون نظام» دقیقاً همان نقطهای است که باید افشا شود: این گزاره نه یک تحلیل، بلکه یک ابزار کنترل سیاسی است. وقتی بحران مشروعیت به نقطه انفجار نزدیک میشود، حاکمیت معمولاً تلاش میکند آن را از «سرنگونیخواهی» به «اصلاحطلبی نرم» تقلیل دهد. این یعنی تبدیل یک بحران سیاسی به یک اختلاف مدیریتی.
در واقع، این نوع آمارسازی یا آمارخوانی گزینشی، کارکردش روشن است: نه برای فهم جامعه، بلکه برای تثبیت این روایت که «هنوز دیر نشده، هنوز میشود داخل همین چارچوب ماند».
بیشتر بخوانید
اما پرسش ساده است: اگر واقعاً اکثریت جامعه به این نظام باور دارند، چرا هر موج اعتراض، از دی ۹۶ تا آبان ۹۸ و تا قیام بزرگ ۱۴۰۱ و تا قیام خونین دی۱۴۰۴، با شعارهایی فراتر از اصلاحات پاسخ داده شد؟ چرا مردم نه یک اقلیت کوچک بلکه موج بزرگ مردمی خواهان سرنگونی تمام عیار ولایت فقیه شدند؟ اگر چنین مطالبه حداقلی وجود داشت چرا باید نیروی سرکوبگر شما هزاران جوان را در خیابان قتلعام کند؟
دی ۱۴۰۴؛ شکاف میان جامعه و نظام
نمیتوان از «خواست مردم» حرف زد و از لحظات انفجاری جامعه عبور کرد. تجربه اعتراضات گسترده و خشونت ساختاری در برخورد با آن، نشان داد که مسئله دیگر «اصلاح یک روند» نیست، بلکه مسئله اعتراض به اصل ساختار نظام فاشیستی حاکم است.
وقتی جامعه در خیابان فریاد میزند «مرگ بر خامنهای » «اصلاحپذیر نیست»، دیگر نمیتوان آن را در قالب نظرسنجیهای رسمی یا تحلیلهای مدیریتی فروکاست. اینها نشانههای یک گسست تاریخی است، نه یک اختلاف نظر درون سیستمی.
ربیعی اما دقیقاً این گسست را نادیده میگیرد، چون وظیفهاش فهم آن نیست؛ وظیفهاش بیخطرسازی آن برای بقای ساختار قدرت است.
«بخش سوم جامعه»؛ پوشش سیاسی برای خاموشسازی رادیکالیسم
ادعای وجود یک «بخش سوم» که نه با نظام است و نه با براندازی، در ظاهر یک تحلیل جامعهشناختی است، اما در عمل یک ترفند قدیمی است: ساختن یک منطقه خاکستری برای بلعیدن اکثریت ناراضی.
در منطق قدرت، این «بخش سوم» همان توده سرگردانی است که باید از او یک شهروند بیخطر ساخت؛ کسی که اعتراض میکند اما نباید به نتیجه اعتراض فکر کند. این دقیقاً همان جایی است که گفتمان ربیعی به عنوان یک چهره امنیتی قدیمی عمل میکند: مدیریت خشم، نه حل علت خشم.
تناقض اصلی: مردم یا نظام؟
ادعای «تغییر درون نظام» وقتی معنا دارد که خود نظام ظرفیت تغییر بنیادین داشته باشد. اما وقتی ساختار قدرت بر امنیتیسازی، حذف، سرکوب و بازتولید بحران بنا شده، «اصلاح درون آن» بیشتر شبیه یک خیالپردازی سیاسی است تا یک راهحل واقعی.
از این زاویه، سخنان ربیعی نه بیان واقعیت، بلکه تلاش برای طولانی کردن عمر یک ساختار فرسوده است.
بنابراین مسئله اصلی در گفتار ربیعی، عدد و درصد نیست؛ مسئله این است که او تلاش میکند خیزش اجتماعی را از «خواست تغییر بنیادین» به «درخواست اصلاح محدود» تقلیل دهد. این همان نقطهای است که باید بر آن دست گذاشت:
او نه شاهد جامعه، بلکه وکیل مدافع بقای نظام در لباس تحلیلگر اجتماعی است.
و به همین دلیل، پرسش پایانی دیگر صرفاً اخلاقی نیست؛ سیاسی است: آیا با همه این فجایع رقم خورده و ایران ویران شده، ربیعی خجل و شرمنده است یا بی شرم و متوهم؟
تحولات روزهای آینده ایران پاسخ قطعی به این پرسش خواهد داد.







