افسانه «ایرانِ پس از جنگ، شبیه ژاپن»
در هفتههای گذشته، بخشهایی از بهاصطلاح اپوزیسیون ایرانی از سر استیصال یا خوشخیالی، مدام یک روایت تکراری را بازتولید میکردند:
«اگر جنگ خارجی یا مداخلهی نظامی رخ دهد، شاید ایران هم مثل ژاپن شود.»
این جمله در ظاهر امیدوارکننده بود، اما در عمق خود یکی از سطحیترین و خطرناکترین تحلیلهای سیاسی زمانه ما به شمار میرفت. چون تاریخ را نه از دل واقعیت، بلکه از دل آرزو و فرار از هزینه میخواند. این روایت بیشتر شبیه رویای کسانی بود که میخواستند بدون پرداخت بهای سازماندهی، مبارزه، نهادسازی و درگیر شدن با پیچیدگیهای جامعه، یک نیروی خارجی بیاید، نظم موجود را منفجر کند و بعد کشوری مدرن، آزاد و توسعهیافته تحویل مردم بدهد.
چرا تجربه ژاپن قابل تکرار نبود؟
اما تاریخ جهان تقریباً هیچوقت اینگونه عمل نکرده است. ژاپنی که بهعنوان مثال مطرح میشد، پیش از بمب اتم یک کشور قبیلهای یا فروپاشیده نبود. ژاپن پیش از جنگ جهانی، دههها دولتسازی، صنعت، آموزش، بروکراسی، نظم اداری و انسجام ملی را تجربه کرده بود. آمریکا ژاپن را از خاک نساخت؛ بلکه بر بقایای یک دولت مدرنِ از پیش موجود سوار شد. حتی پس از بمباران اتمی نیز ساختار اداری، فرهنگ سازمانی، طبقه متخصص و ظرفیت اداره کشور از بین نرفته بود.
علاوه بر این، آمریکا در ژاپن «فروپاشی» اجرا نکرد؛ بلکه پروژهی «بازسازیِ متحد استراتژیک» را پیش برد. زیرا ژاپن قرار بود در برابر شوروی، ویترین بلوک غرب در آسیا باشد. بنابراین، بازسازی ژاپن نه یک هدیه اخلاقی، بلکه بخشی از رقابت امپراتوریها بود.
بیشتر بخوانید
نشنالپالیسی نیوزیلند؛ ایران؛ فراتر از شاه و حکومت روحانیون!
حال سؤال اینجاست: آیا ایران امروز برای آمریکا و قدرتهای جهانی همان جایگاه ژاپن ۱۹۴۵ را دارد؟ یا بیشتر شبیه گرهی ژئوپلیتیکی است که باید کنترل، مهار و مدیریت شود؟
عراق، افغانستان و لیبی؛ سه تجربه متفاوت، یک الگوی مشترک
اگر کسی فقط نگاهی کوتاه به تجربه قرن بیستویکم بیندازد، پاسخ روشن خواهد بود. بهعنوان مثال عراق؛ آمریکا صدام را سرنگون کرد، اما آیا عراق به دموکراسی پایدار و توسعهیافته تبدیل شد؟ نه. آنچه شکل گرفت، نظمی سهمیهبندیشده، فرقهای، امنیتی و وابسته بود. ارتش منحل شد، دولت فروپاشید، شبهنظامیان رشد کردند و کشور وارد چرخهای از فساد، نفوذ خارجی و بیثباتی شد. عراق نه آزاد شد، نه مستقل؛ فقط از یک شکل سلطه وارد شکل پیچیدهتر و پراکندهتری از سلطه شد.
یا در نمونهای دیگر، افغانستان؛ بیست سال «ملتسازی» انجام شد، میلیاردها دلار هزینه شد، انتخابات برگزار شد، ارتش ساختند و قانون اساسی نوشتند؛ اما به محض خروج آمریکا، کل آن سازه مانند خانهای روی شن فرو ریخت و طالبان دوباره بازگشت. چرا؟ چون آنچه ساخته شده بود، بیشتر یک رژیم وابسته بود تا یک دولت ریشهدار و متکی به جامعه.
یا حتی در لیبی، قذافی سقوط کرد، اما کشور به میدان جنگ شبهنظامیان تبدیل شد. تجربههای چند دهه اخیر بار دیگر نشان دادند که قدرتهای خارجی برای «آزاد کردن ملتها» وارد جنگ نمیشوند. آنها برای بازطراحی موازنه قدرت، امنیت انرژی، کنترل منطقه و مهار رقبای خود وارد عمل میشوند. اگر در این مسیر یک دموکراسی محدود و کنترلشده هم شکل بگیرد، تنها تا جایی پذیرفته میشود که در مدار منافع آنها حرکت کند و نه بیشتر.
به همین دلیل، بخش بزرگی از مداخلات مدرن نه ملتسازی بودهاند و نه دولتسازی؛ بلکه بیشتر چیزی شبیه «رژیمسازی» بودهاند. یعنی ساختن نظمی که قابل کنترل، وابسته و قابل مدیریت باشد؛ نظمی که شاید ظاهر انتخابات و پارلمان داشته باشد، اما در عمق، زیر سایه توازن قدرت خارجی و شبکههای امنیتی و اقتصادی شکل گرفته باشد.
ایران؛ نه ژاپن، نه عراق
ایران اما نه ژاپن است و نه عراق. ایران کشوری با حافظه تاریخی عمیق، دولت مرکزی قدیمی، جامعه سیاسی زنده و هویت ملی ریشهدار است. همین ویژگیها احتمال فروپاشی کامل را کاهش میدهد. اما از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز فقط یک حکومت ساده نیست که با حذف یک فرد یا چند حمله هوایی فرو بریزد. طی چهار دهه، شبکهای عظیم از نهادهای امنیتی، اقتصادی، نظامی و ایدئولوژیک ساخته شده که در تار و پود کشور تنیده شدهاند.
همین مسئله خطر را پیچیدهتر میکند. زیرا هرگونه مداخله خارجی در ایران، فقط جنگ با یک حکومت نخواهد بود؛ بلکه بهسرعت میتوانست به میدان رقابت قدرتهای منطقهای، شکافهای داخلی، اقتصاد امنیتی و کشمکش بر سر آینده کشور تبدیل شود.
آیا آزادی از بیرون وارد میشود؟
بزرگترین خطای این تحلیلهای خوشخیالانه این بود که تصور میکردند آزادی را میتوان وارداتی به دست آورد؛ انگار دموکراسی چیزی است که با موشک کروز، ناو هواپیمابر و اتاقهای فکر امنیتی به ملتها تحویل داده میشود.
در حالی که تاریخ دقیقاً برعکس این را نشان داده است. هیچ جامعهای بدون سازماندهی، بدون نهادسازی، بدون پرداخت هزینه و بدون شکل دادن به نیروی اجتماعی مستقل به رهایی پایدار نرسیده است. حتی کشورهایی که بعد از جنگ دوباره بلند شدند، پیش از جنگ نیز دارای ظرفیت نهادی، انسجام اجتماعی و قدرت سازماندهی بودند.
درس اصلی تجربههای اخیر
جامعهای که خودش نتواند سرنوشتش را بسازد، معمولاً فقط از یک نظم تحمیلی وارد نظم تحمیلی دیگری میشود. و شاید مهمترین خطر همین باشد؛ اینکه بخشی از نیروهای سیاسی، بهجای ساختن ظرفیت اجتماعی و نیروی مستقل، چشم خود را به بیرون دوخته بودند، به این امید که قدرتی خارجی بیاید و مسئله ایران را حل کند. اما تجربه منطقه بار دیگر نشان داد که قدرتهای خارجی معمولاً کشورها را نجات نمیدهند؛ آنها بیشتر نظم مطلوب خودشان را میسازند، حتی اگر بر ویرانههای یک ملت باشد.
به قلم فرهاد پویان







