گواهی خانم طاهره شاکری از سبعیت پاسداران در زندان (قسمت دوم)
يك روز بعدازظهر پاسداران ژ-۳به دست ريختند توی بند زنان زندان شهربانی شاهرود و با داد و فرياد گفتند وسايل خود را جمع كرده از بند بيرون بيائيد. نمیگفتند که چه كار میخواهند بكنند و ما را به كجا میخواهند ببرند. ما هم چون نمیدانستيم كجا میخواهند ما را ببرند و چه سرنوشتی در انتظار ماست برای بیرون رفتن از بند مقاومت میكرديم.
وقتی امتناع ما را دیدند، با قنداق تفنگ و لگد شروع به کتک زدن ما کردند. برای بردن به زور به دستان ما دستبند زدند. دست راست يكی را به دست چپ نفر ديگر دست بند زدند و بعد چشمبند به چشم های ما زده و یکییکی زنان را كشان كشان به داخل مينی بوسی كه برای بردن ما آورده بودند بردند.
مينی بوس به محل ساختمان سپاه پاسداران رفت و در آنجا ما را با هول دادن از مينی بوس پياده كردند. و از آنجا به زور به سالن آمفی تئاتركه در راهرو قرار داشت بردند. در سالن آمفی تئاتر متوجه شديم دو تا از زنان دیگركه گويا جديد دستگير شدهاند را در سالن نگه داشتهاند آن دو زن كف زمين نشسته بودند و دستهای آنها با دستبند به پايه صندلی بسته شده بود.
مادری دوان دوان به دنبال مینی بوس زندان!
هنوز مدتي نگذشته بود كه پاسداری توی سالن آمفي تئاتر آمد و اسم من را صدا زد و گفت بيا بيرون. چون زمان آوردن از شهربانی تهديد شده بودم كه زبانت را كوتاه میكنيم منتظر بودم كه صدايم بكنند و برايم غير منتظره نبود. ولي نمیخواستم به راحتی تن به كتك خوردن بدهم و برای بيرون رفتن اقدامی نكردم.
پاسدار مجددا اسم من را صدا زد. جواب دادم مگر نمی بينی دست من به دست يكی ديگر دستبند زده شده چطور بيايم؟ او با عصبانيت آمده و دستبند من را باز كرد و مرا از در سالن به بيرون هول داد. در حالی که خود را آماده كردم كه بريزند سرم و کتکم بزنند. بناگاه ديدم كه مادرم با چشم گريان در راهروی زندان ايستاده است.
آخرین ملاقات با مادر
مادرم با ديدن من صدای گريهاش بلند شد. به او نزديك شده و گفتم مادر جان جلوی اينها گريه نكن. اينها از اشك ما خوشحال مي شوند. او گفت به من گفتند كه تو را میخواهند از شهر ببرند. من خودم را جلوی شهربانی رساندم. ولی شما را با مينی بوس حركت داده بودند و من به دنبال مينی بوس تا سپاه دويدم. اينجا آنقدر گفتم میخواهم بچهام را ببينم كه مجبورشدند به من ملاقات بدهند.
مادر گفت که پاسداران گفتند به تو ۱۵ سال محكوميت دادند. چون تو از موضع خود كوتاه نيامدی. در جوابش گفتم مادرم كوتاه آمدن در شأن ما نيست من در برابر اين جانوران ذرهای كوتاه نخواهم آمد. [در اعماق تاریک قزلحصار و گوهردشت چه گذشت؟ ناگفته های خانم اقدس حسنی]
او گفت: مادر جان مواظب باش اذيتت ميكنند.
جواب دادم مادر جان اگر اذيت نكنند كه اموراتشان نمیگذرد. نگران من نباش! خدا با ماست.
او با نگرانی گفت ۱۵ سال خيلی زياد است.
پاسداری از جلوی در رو به مادر گفت: به دختر تو ۱۵ سال محكوميت دادهاند.
من بلند خنديدم و گفتم مگر قرار است اينها ۱۵سال سر كار بمانند كه من ۱۵ سال در زندان باشم!
مادر دستهای مرا در دستهايش گرفته و با ناراحتی گفت: دخترم مواظب خودت باش! وخدا پشت و پناهت!
سپس پاسداران مادر را با چشمان گریانش از من جدا کردند.
انتقال زنان به جایی که نمی شناختیم!
ساعتی از شب گذشته بود كه پاسداران به سالن آمفی تئاتر آمده به ما چشمبند زدند و به داخل اتوبوسی كه آماده جلوی سپاه گذاشته بودند بردند.
با اتوبوس چند بار در خیابانهای شهر ما را چرخاندند تا نتوانيم بفهميم كدام مسير ميروند.
در جاده بيرون شهر گفتند که همه شما را قرار شده به اوين ببريم چون اعدامی هستيد.
بعد از چند ساعت متوجه شدیم که داریم وارد شهر کرج میشویم.
در نقطهای اتوبوس را نگه داشتند و گفتند پياده شويد! بعد از پياده شدن از زير چشم بند ديديم كه وارد يك محوطه بزرگ و شيكی شديم كه ساختمان آن زيبا بود. تعجب كرده بوديم اينجا كجاست و چكار میخواهند بكنند. ما را بدرون باغ آن ساختمان بردند و در اتاقكی در گوشه باغ را باز كرده و ما زنان را به داخل آن هول دادند. بعد از باز كردن چشمبند متوجه شديم كه اينجا سگدانی آن ساختمان مجلل می باشد كه ما را در آن انداختهاند.
صبح پاسداران با سر و صدا آمدند که ما را ببرند.
۷۰ضربه شلاق برپیکر زنان زندانی به خاطر مقاومت
در حين بيرون رفتن از اتاقك بوديم كه پاسدارها متوجه شدند روی ديوار نوشته شده مرگ بر خمينی درود بر رجوی. دیوانه وار شروع به فریاد کردند.
ما ميگفتيم نمی دانيم کی نوشته! آنها هر چه داد و بيداد كردند به چيزی نرسيدند. وقتی متوجه شدند نمی توانند با داد و فریاد بفهمند چه كسی نوشته است شروع به کتک زدن ما كردند و پشت سر هم تكرار میكردند بايد اينها را پاك كنيد. ولی کسی قبول نمیکرد که دیوار را پاک کند.
پارچهای آوردند که روی آن عکس آقای رجوی و آرم سازمان مجاهدین بود و اصرار داشتند که با این پارچه آن شعار را پاک کنیم. کسی زیر بار آن نرفت. از این مقاومت ما زنان پاسدار وحشی شدند و به جان ما افتادند.
بعد از آنکه از مشت و لگد زدن به ما خسته شدند گفتند هرکدام تان باید ۷۰ضربه شلاق بخورد. بعد تک تک زنان را به کنار استخر آن باغ بزرگ بردند و ۷۰ ضربه شلاق بر بدنهای خسته ما کوبیدند.
تا آستانه خفگی در زیر کابل پاسداران
وقتی نوبت شلاق من رسید پاسداری تهدید کرد اگر موقع شلاق خوردن شعار بدهی تعداد شلاق دو برابر خواهد شد!
مرا دمرو روی تخت انداختند. صورتم روی پتو سربازی سیاه رنگی قرار داشت و پاسداری وحشیانه روی سرم نشست كه نتوانم شعار بدهم. و بعد شروع کردند به زدن. از شانه شروع به زدن كردند و تا روي پاهايم پائين آمدند. ضربات اول را حس ميكردم. ولي از نقطه ای احساس كردم كه ديگر به ضرباتی که فرود می آمد فکر نمیکنم.
چرا که احساس خفگی میکردم. همه تلاشم این بود که سرم را بتوانم کمی تکان بدهم تا بتوانم نفسی بکشم. وقتی موفق شدم سرم را کمی تکان بدهم و نفسی بکشم. با تمام وجودم فریاد زدم: الله اكبر.
ميخواستم راه بروم كه محل شلاقها كبود نشود. ولي نگذاشتند و مرا به طرف ميني بوسي كه منتظر ما بود بردند و روی صندلی مینی بوس انداختند.
کوتاه کردن موی زنان به جرم فریاد کشیدن موقع شکنجه!
موقع حركت مينی بوس حكمي را برای ما خواندند که نوشته بود به دلیل شعار دادن موقع شلاق خوردن موهای سر این زنان را بتراشید! تا غرورشان بشکند! از این حکم خنده مان گرفت.
بعد از بحث و جدل بین پاسداران شاهرود و پاسداران کرج آن حکم در لحظه اجرا نشد و به بعد موکول شد.
بعد متوجه شدیم جایی که آن شب ما را نگه داشته بودند ساختمان مجلل دادستانی کرج بود که در حقیقت ملک شخصی یک ساواکی فراری بود و حالا به اشغال این شکنجه گران در آمده بود.
ورود به قزلحصار و اولين پذيرايي حاج داوود
جلوي در آهنين با چشم بند از مينی بوس پياده شديم. زنان به صورت یک ستون وارد يك راهرو بزرگ شديم. مرد لمپنی که بعد فهمیدیم حاج داوود رحمانی رئیس زندان قزلحصار است به سراغ ما آمد.
حاجی از ما سوال كرد كه از كجا آمديد؟
ما پاسخ داديم از شاهرود.
- برای چه شما را گرفتند؟
- هواداری از مجاهدين خلق
حاج داوود به ناگاه آتش گرفت انگار كه آتش به جانش كشيده باشيم. نعره كشيد كه اين پدرسوختهها! هنوز میگويند مجاهدين خلق.
بعد نعره کشید: همه رو به ديوار! يالا ديوار را نگه داريد كه نريزد! یعنی که دو دست و دو پای خود را باز کرده و در حالتی که دستهای خود را روی دیوار می گذاریم رو به دیوار بایستیم.
ما دو دست و دو پا باز با بدن هاي خوني به خاطر کتک و شلاق خوردن در دادستانی رو به ديوار ايستاديم، آنها با زدن پشت گردن و سر و پشت زانوهاي مان در اين حالت كه ايستاده بوديم از ما پذيرايي كردند تا زهر چشمي از ما گرفته باشند. ضرباتی که به پشت گردن و روی مهرهای گردن می زدند برای یک لحظه تمام بدن دچار احساسی عجیب میشد.
به طوری که بعد از آن اعصاب سمت راست بدنم آسیب دید و تنبیهات شبانه بعد از آن موجب شد که برای همیشه دست راستم و پای راستم حرکت و قدرتش را از دست بدهد. و دائم ورم داشته باشد و نتوانم با دستم همه کارها را انجام بدهم…. ادامه دارد








