اعدامهای ۳۰ فروردین ۱۳۵۱ در میدان تیر چیتگر و قتلعام زندانیان سیاسی در تپههای اوین در سال ۱۳۵۴، دو نمونه از فجیعترین جنایتهای رژیم سلطنتی پهلوی هستند که در حافظه تاریخی ملت ایران نقش بستهاند. این وقایع، نهتنها چهره واقعی سرکوبگری رژیم شاه را برملا کردند، بلکه نقش مهمی در تقویت و گسترش جنبش انقلابی علیه سلطنت ایفا کردند.
در فروردین ۱۳۵۱، چهار عضو برجسته مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران، ناصر صادق، علی میهندوست، محمد بازرگانی و علی باکری، پس از یک سال بازداشت و شکنجه در ساواک، به اتهام اقدام مسلحانه علیه حکومت پهلوی اعدام شدند. این چهار تن، از مغزهای متفکر و فرماندهان عملیات نظامی سازمان بودند و اعدام آنان پیام روشنی از سوی رژیم بود: تحمل هیچگونه مخالفتی حتی در شکل سیاسی و اندیشهای وجود ندارد.
سه سال بعد، در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴، ساواک ۹ زندانی سیاسی که همگی محاکمه و به حبس محکوم شده بودند را از زندان قصر به تپههای اوین منتقل کرده و به طرز وحشیانهای به قتل رساند. این افراد، از جمله بیژن جزنی، کاظم ذوالانوار، مصطفی جوان خوشدل، عباس سورکی و دیگر مبارزان چپ و مجاهد، در حالی که دستانشان بسته بود، هدف گلوله قرار گرفتند. رژیم ادعا کرد که آنان قصد فرار داشتهاند، اما شواهد و شهادتها از داخل زندان خلاف آن را ثابت کردند.
در همین رابطه
چهره واقعی ساواک و نقش پرویز ثابتی
پرویز ثابتی، رئیس امنیت داخلی ساواک، چهرهی کلیدی در این جنایتها بود. او با حمایت شخص شاه، مسئول طراحی و اجرای بسیاری از سرکوبها، شکنجهها و اعدامهای فراقضایی در دهه ۵۰ بود. امروز، برخی رسانهها و جریانهای سلطنتطلب تلاش میکنند تصویر او را تطهیر کرده و بهعنوان کارگزار امنیتی موفق معرفی کنند، در حالی که ثابتی نماد جنایت، بیقانونی و تحقیر کرامت انسانی در دوران پهلوی است.
او نهتنها مستقیماً در قتلعام اوین نقش داشت، بلکه بهطور سازمانیافته بازداشت، شکنجه و نابودی مخالفان سیاسی را هدایت میکرد. اکنون نیز حضور او در رسانهها، و استفادهاش از فرصتهای تبلیغاتی برای بازنویسی تاریخ، هشداری جدی برای وجدان تاریخی ملت ایران است.
مقاومت، پاسخی به دیکتاتوری
سازمان مجاهدین خلق ایران، که در سال ۱۳۴۴ تأسیس شد و سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، که بعد از آن در صحنه مبارزه مسلحانه ظاهر شد، پاسخ روشن نسل جوان به سرکوب و استبداد پهلوی بودند. در سالهای دهه ۵۰، همزمان با تشدید سرکوبها، این دو سازمان به سرعت در میان دانشجویان، کارگران، معلمان و اقشار مختلف اجتماعی نفوذ پیدا کردند.
اعدامهای سال ۵۱ و قتلعام سال ۵۴، نهتنها باعث عقبنشینی این سازمانها نشد، بلکه به وجهه و مشروعیت آنها افزود. دفاعیات اعضای مجاهدین در دادگاههای علنی، بهویژه دفاع تاریخی مسعود رجوی، که با مهارت حقوقی و شجاعت سیاسی از مواضع سازمان دفاع کرد، یکی از مهمترین لحظات تاریخ مبارزات انقلابی مردم ایران بود.
انقلاب ۵۷؛ فراتر از خمینی و سلطنتطلبان
در حالیکه تلاشهایی برای بازتعریف انقلاب ۵۷ به سود نیروهای ارتجاعی در جریان است، باید تأکید کرد که این انقلاب، زاییده دهها سال مبارزه سازمانیافته، فداکاری و خونبهای هزاران زن و مرد آزادهای بود که با دیکتاتوری پهلوی جنگیدند. خمینی، بهعنوان چهرهای که در میانه انقلاب بهوسیله قدرتهای خارجی به صحنه آورده شد، نه آغازگر و نه بنیانگذار این انقلاب بود، بلکه سد راه آن شد.
بازگویی تاریخ حقیقی انقلاب، یعنی پرداختن به نقش تعیینکننده مجاهدین، فداییها و دیگر گروههای انقلابی که از دل جامعه و با پایگاه واقعی اجتماعی برخاستند. این نیروها نه بهدنبال قدرت، بلکه بهدنبال برقراری حاکمیت مردم بودند و هزینه آن را نیز با جان خود پرداختند.
سلطنتطلبی نوین؛ بازگشت با چهرهای نو؟
در سالهای اخیر، تلاش گستردهای برای احیای چهره رژیم پهلوی از سوی برخی رسانهها و نهادهای سیاسی انجام شده است. این پروژه، با حمایت مالی و رسانهای از خارج، سعی دارد تصویر سلطنت را بهعنوان آلترناتیوی معتدل و ملیگرا معرفی کند.
پروژه «رضاشاه روحت شاد»، حضور پرویز ثابتی در رسانههای تصویری، و حمایت برخی سلبریتیها از رضا پهلوی، بخشی از این نقشه گستردهاند. اما مردم ایران تجربه سلطنت را با پوست و گوشت لمس کردهاند. دههها سرکوب، ساواک، تبعید، اعدام، و وابستگی اقتصادی و سیاسی به بیگانگان، حافظه تاریخی مردم را شکل دادهاند و این خاطرات را نمیتوان با پروپاگاندا پاک کرد.
آلترناتیو واقعی کدام است؟
در شرایط کنونی، پرسش اصلی مردم ایران این است: بدیل واقعی رژیم جمهوری اسلامی کیست؟ سلطنتطلبان، با تکیه بر گذشتهای پر از زخم، فاقد مشروعیت و سازمانیافتگی لازم هستند. آنها نه برنامهای روشن برای آینده دارند، نه ساختاری مشخص برای اداره کشور.
در نقطه مقابل، سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت با سابقهای بیش از شش دهه مبارزه، ساختار منسجم، برنامه روشن و چشماندازی دموکراتیک، گزینهای جدی برای آینده ایران هستند. آنها نهتنها در برابر رژیم خمینی و خامنه ای ایستادهاند، بلکه با هرگونه بازگشت به سلطنت نیز قاطعانه مخالفاند.
چرایی بازگویی جنایتهای شاهنشاهی
بازگویی جنایتهای دیکتاتوری شاه، یک ضرورت تاریخی، سیاسی و اخلاقی است. نسل جوان باید بداند که آزادی، حاصل فداکاری است؛ نه محصول وعدههای توخالی. دیکتاتوری پهلوی، با ظاهر مدرن اما باطنی استبدادی، در سرکوب آزادیخواهان دست کمی از جمهوری اسلامی نداشت. اگر امروز ساواک جایش را به وزارت اطلاعات داده، روشها همانند است.
هدف از یادآوری وقایعی چون اعدامهای چیتگر یا قتلعام اوین، فقط سوگواری نیست، بلکه یادآوری درسهایی است که تاریخ با خون نوشته شده: هیچ قدرت استبدادی، حتی اگر ظاهر قانونمدار یا وطنپرست داشته باشد، حامی مردم نیست.
نتیجهگیری: تاریخ را تحریف نکنیم
همانگونه که رژیم فعلی تلاش میکند با تحریف تاریخ انقلاب ۵۷ مشروعیت خود را حفظ کند، سلطنتطلبان نیز به دنبال شستوشوی چهرهی رژیمی هستند که مردم با انقلاب سرنگونش کردند. اما تاریخ، گرچه گاه خاموش است، اما فراموش نمیکند.
نسل امروز ایران باید صدای ناصر صادق، بیژن جزنی، و هزاران مبارز دیگر را بشنود؛ صداهایی که از دل خاک، از تپههای اوین، از سلولهای قصر و اوین و قزلقلعه فریاد میزنند: آزادی رایگان نیست. دموکراسی، با ایستادن و مقاومت بهدست میآید. نه سلطنت، نه ولایت؛ فقط حاکمیت مردم.







