در چهلم شهیدان – صالح شهنی
در دیاری
که هر کوچهاش بوی تاریخِ زخمی میدهد
و هر سنگفرش
رد پای قرنی سرکوب را بر دوش میکشد،
آنان ایستادند؛
بیسپر،
بیپناه،
فقط با مشتهایی گرهکرده به نام آزادی.
صدای ظلم
میخواست گلوی فریاد را بفشارد،
اما از حنجرههای سوختهشان
سپیده سر زد.
آنان ایستادند
در میانهی باران گلوله،
چنان سروهایی که
طوفان را به تمسخر میگیرند،
و خونشان
بر سنگهای سرد خیابان
امضای سرخِ بیداری شد.
دیماه بود؛
ماه بر شانههای دود میلغزید
و شهر
میان آژیر و آتش
نفس میکشید.
چهل روز است
که درختان جوان این خاک
با ریشههایی بریده
در حافظهی میدانها قد کشیدهاند.
چهل روز است
که مادران
نام فرزندانشان را
چون آیهای روشن
در گوش شب تکرار میکنند.
آنان برای صبحی ایستادند
که نمیخواستند خورشیدش
در پشت میلهها طلوع کند.
آنان رفتند!
اما نرفتند؛
خاک
راز صدا را میداند.
هر جا قدمی برای آزادی برداشته میشود
خونشان
در رگِ خیابان میدود.
هر فریاد
ادامهی حنجرهی آنان است،
هر مشت گرهکرده
دست ناتمام آنان.
و ما
در چهلمین گردش خورشید
میشنویمشان
واضحتر از همیشه!
که میگویند:
سکوت
همدست گلوله است.
و آزادی
بیهزینه
به خانهی هیچ ملتی قدم نمیگذارد.







