ستایش شفیعی؛ دختری که سه سالگی را با رهاشدن شناخت و بیستسالگی را با گلوله
رها شدگی ستایش شفیعی و آغاز ساخته شدن
چطور میشود کودکی که سهسالگیاش را پشت درِ یک شیرخوارگاه جا گذاشته، بیست سال بعد در خیابانهای تهران با دو گلوله به پایان برسد؟ ستایش شفیعی چه مسیری را از تنهایی مطلق تا ایستادن در میان معترضان دیماه طی کرد؟
کودکی که با «رها شدن» آغاز شد

ستایش شفیعی در خانوادهای پرآشوب به دنیا آمد. خانهای که برای یک کودک، بیشتر شبیه میدان بیثباتی بود تا پناهگاه.
او تنها سه سال داشت؛ سنی که کودک هنوز معنای واژهها را کامل نمیفهمد، اما حسها را با تمام وجود درک میکند. گفته میشود پدرش او را مقابل شیرخوارگاه رها کرد و رفت.
کودکی سهساله شاید نداند «رها شدن» یعنی چه، اما میفهمد دستش دیگر در دست پدر نیست.
میفهمد بغل آشنایی که شبها با آن خواب میرفت، دیگر وجود ندارد.
میفهمد صداها غریبهاند. دیوارها غریبهاند. آغوشها موقتیاند.
آن روز، چیزی در وجود او شکست؛ اما همانجا، چیزی هم شکل گرفت: غریزهی بقا.
چهلم شهیدان قیام؛ تجلی خشم و سرزندگی مردم ایران برای جنبشی بزرگ
سالهای بهزیستی؛ یاد گرفتنِ دوام آوردن
ستایش در سیستم بهزیستی بزرگ شد؛ جایی که کودکان زیادی مثل او با یک چمدان کوچک از خاطرات نصفهنیمه زندگی میکنند.

در آن سالها، او یاد گرفت که دل بستن محتاطانه باشد. یاد گرفت که آدمها ممکن است بمانند، اما ممکن هم هست بروند.
کمبود محبت، زخمی خاموش بود. اما او اجازه نداد این زخم، هویتش را تعریف کند.
به گفته نزدیکانش، دختری پرانرژی، ورزشدوست و اهل کتاب بود. در محیطی که بسیاری فرو میریزند، او سعی میکرد خودش را بسازد. هر موفقیت کوچک برایش یک پیروزی بزرگ بود.
ستایش فهمیده بود اگر قرار است کسی زندگیاش را تغییر دهد، آن شخص خودش است.
آنگاه که ستایش بر پاهای خود میایستد

هجدهسالگی؛ آغاز استقلال اجباری
برای نوجوانان تحت پوشش بهزیستی، هجدهسالگی فقط جشن تولد نیست؛ پایان حمایت رسمی است.
ستایش هم پس از هجده سالگی، مانند بسیاری دیگر، باید روی پای خودش میایستاد. نه خانوادهای پشتش بود، نه ارثی، نه تکیهگاهی مطمئن.
او برای تأمین هزینههای زندگی در یک فروشگاه کار میکرد
کار میکرد، پسانداز میکرد، برنامه میچید.
اما استقلال برای او فقط اقتصادی نبود. ستایش با نهادهای مدنی که پیشتر زیر پوشش آنها بود ارتباطش را حفظ کرد و در مناسبتهای مختلف فعال بود
او میخواست دیده شود. نه به عنوان «دختر بهزیستی»، بلکه به عنوان انسانی مستقل، با صدایی روشن.
دختری که خودش را ساخت

ستایش در بیست سالگی دیگر آن کودک رهاشده نبود.
او کار میکرد. برای آیندهاش برنامه داشت. رابطه عاطفیاش را جدی گرفته بود. میخواست زندگیای متفاوت از گذشتهاش بسازد.
تنهایی هنوز در گوشهای از وجودش زندگی میکرد، اما دیگر فرمانده نبود.
او یاد گرفته بود با درد هم میشود رشد کرد.
با بیپناهی هم میشود ایستاد.
زندگی برایش جنگی خاموش بود؛ جنگی علیه خاطرات، علیه ترسِ از دست دادن، علیه این پرسش قدیمی: «چرا من؟»
ستایش کودکی خود را در آن در خون غلطیده باز می یابد
دیماه؛ لحظهای که تصمیم گرفت بایستد
جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴، تهران صحنه اعتراضات بود.
ستایش آن روز در خیابان حضور داشت. اما روایتها نشان میدهد لحظه مرگش، صرفاً حضور در یک تجمع نبود.
در نزدیکی او و دوستش، یک پسر نوجوان ۱۲ یا ۱۳ ساله هدف گلوله قرار گرفت و بر زمین افتاد. گفته میشود همانجا جان داد
ستایش تلاش کرد بدن آن کودک را عقب بکشد.
او که خودش طعم بیپناهی را در سهسالگی چشیده بود، نمیتوانست بیتفاوت بماند.
همان لحظه هدف شلیک قرار گرفت.
دو گلوله.
و زندگی دختری بیستساله که با هزار زحمت خودش را ساخته بود، پایان یافت
وداعی کوتاه، خاکی سرد

پیکر ستایش شفیعی یکشنبه ۲۱ دی در بهشت زهرا به خاک سپرده شد
دختری که سهسالگیاش را پشت درهای یک شیرخوارگاه جا گذاشته بود، بیست سال بعد در خاک آرام گرفت.
ستایش شفیعی که بود؟
ستایش فقط «یک جانباخته» نبود.

او تجسم مسیری بود که از رهاشدگی آغاز شد، از تنهایی گذشت، از استقلال اجباری عبور کرد و به انتخاب آگاهانهی ایستادن رسید.
زندگی او داستان جنگ مداوم با محرومیت بود.
جنگی که نشان داد میشود از دل فقدان، شخصیت ساخت.
میشود بدون خانوادهی سنتی، بدون پشتوانه مالی، بدون امنیت کامل، باز هم ایستاد.
اما سرنوشت او، پرسشی تلخ باقی میگذارد:
اگر کودکی که سهسالگیاش را با فقدان آغاز کرد، توانست خودش را بسازد،
چرا باید بیستسالگیاش با گلوله تمام شود؟
ستایش شفیعی نامی است که در تقاطع تنهایی، تلاش و اعتراض ثبت شد.
نام دختری که زندگیاش کوتاه بود، اما روایتش بلند خواهد ماند.

این خونها بی پاسخ نخواهند ماند و نظام جمهوری اسلامی تقاص این خونهای به ناحق ریخته شده را پس خواهد داد