چهارشنبه, ۱۱ شهریور, ۱۴۰۵
ایران آزادی
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
ایران آزادی
No Result
View All Result

مادر لیلا هرگز اعدام پسرش را باور نکرده بود! (داستان کوتاه)

۱۲ مرداد, ۱۴۰۵
Share on TwitterShare on Facebook

یک داستان واقعی از قتل‌عام ۶۷

اتوبوس تهران -سمنان نسبتا خلوت بود. مسافران اغلب در خواب بودند. مردی میانسال در ردیف سوم پشت سر راننده نشسته بود. بر خلاف دیگران او محو تماشای منظره بیرون بود. راننده چرت آلود اما مسلط دنده عوض کرد.اتوبوس از پیچ تند بعد از ورامین که گذشت، هرم گرمای کویری از شیشه نیمه باز به داخل هجوم آورد. مرد میانسال پنجره را بست. صورتش را به شیشه چسباند و با دقت بیشتر به بیابان‌های نرسیده به گرمسار چشم دوخت. یاد یاران سر به دار شده درقتل‌عام ۶۷ افتاد

کودکی ته اتوبوس با مادرش حرف می زد و خود شیرینی می کرد.

راننده نگاهی در آئینه انداخت و بعد از مکثی کوتاه ضبط صوتش را روشن کرد:
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

در همین زمینه

اجرای حکم غیرانسانی اعدام، زندانی سیاسی مهدی خانکی در کرج

مرد میانسال در آینه به چهره راننده ذل می‌زند. کودک ساکت می‌شود…

شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار    مهربانی را چه پیش آمد شهریاران را چه شد

نوای حزن انگیز شجریان برخی مسافران را بیدار می‌کند، اما کسی غر نمی‌زند…

اتوبوس، گذشته از ورودی گرمسار جلوی یک تابلو ناگهان ترمز می‌کند. برخی مسافران سربلند می‌کنند. پیرزنی پشت خمیده و چارقد به کمر، به سمت اتوبوس می‌آید. شاگرد شوفر با اشاره راننده در را به روی پیرزن باز می‌کند.

پیرزن با زنبیلی سنگین سوار اتوبوس می‌شود. راننده می‌گوید:
سلام ننه لیلا! امروز دوشنبه است، منتظرت بودم!

پیرزن دعایش می‌کند.
پیرزن زنبیلش را کنار صندلی روی زمین می‌گذارد.

مرد میانسال به تابلویی که اتوبوس جلویش ایستاده بود نگاه می‌کند: «روستای ریکان».

دوباره خاطرات به او هجوم می‌آورند.قتل‌عام ۶۷ . شیشه را کنار می‌دهد و سرش را از شیشه بیرون می‌برد و دوباره تابلو را می‌بیند. بله درست دیده بود. دوستش را به یاد می‌آورد. محمدرضا را.
از آخرین دیدارش سه سال گذشته است. محمدرضا وقتی داشت می‌رفت، دست به پشت او زده بود و گفت: «اگر زنده ماندی، به مادرم بگو من با چشم روشن رفتم. بگو که عاشق مردم ریکان بودم. حتی به فقرشان می‌بالیدم…».

مرد میانسال دیگر آرامش نداشت. تک‌تک یاران قتل‌عام ۶۷ جلوی چشمانش رژه می‌رفتند. … باد زوزه می‌کشید… اتوبوس چندین مسافر کنار جاده ایستاده را دیگر سوار نکرد…

باز به محمدرضا فکر می‌کند: آن دوشنبه که از ملاقات برگشته بود. نایلونی پر از میوه با خود آورده بود. با همان صدای بلندش گفت:

– دفعه قبل که از زندان آزاد شدم به این ننه‌ام گفته بودم که هویج برای زندانی خوبه. باعث می‌شه که نور چشاشو از دست نده. حالا پیرزن هر هفته یک عالمه! هویج با خودش از گرمسار بر می‌داره میاره. این همه راه را تا سمنان میاد. می‌گه مال باغ خودمونه دلم نمیاد تو نخوری…

در همین زمینه

اعدام در ملأعام، میدان علیخانی را تکثیر می‌کند!

مرد میانسال ناگهان نگاهش به زنبیل پیرزن می‌افتد. یک نایلون سفید پر از هویج روی زنبیل خودنمایی می‌کند.

تپش قلب مرد میانسال بیشتر می‌شود. بلند‌‌ می‌شود. دستانش را به صندلی کناری می‌گیرد و سعی می‌کند به پیرزن که در صندلی اول جای شاگرد شوفر نشسته نگاه بکند. مسافران یکی‌یکی حالا بیدار شدند. اتوبوس به ورودی شهر سمنان رسیده است.

شاگرد راننده از مسافران می‌خواهد سرجای‌شان بنشینند.
– الان می‌رسیم! عجله نکنید.

مرد میانسال مردد می‌نشیند. چشم از سبد پیرزن بر نمی‌دارد.

راننده با مهربانی می‌گوید: ننه لیلا! رسیدیم. خدا پشت و پناهت! به عزیزت سلام ما را هم برسان!

– خدا حفظت کنه پسرم!

شاگرد راننده سبد پیرزن را با چالاکی پایین می‌برد. پیرزن پیاده می‌شود.

مرد میانسال مردد نیم خیز شده ‌است. اتوبوس به راه می‌افتد. مرد مسیر حرکت پیرزن را پی‌ می‌گیرد. تابلوی زندان را می‌بیند:
– خودش بود!

با صدای بلند این را می‌گوید. مسافران باقیمانده با شگفتی نگاهش می‌کنند.

دیگر طاقت نمی‌آورد. خود را به صندلی پشت سر راننده می‌رساند.

با عجله و شرمساری می‌پرسد:
– آقای راننده ببخشید! این پیرزن کی بود؟

راننده از توی آیینه خوب نگاهش می‌کند.
– ننه لیلا را می‌گویی؟

بله همین پیرزن که با زنبیلش پیاده شد!
– داستانش طولانیه. پسرش، پسر جوانش همین جا، همین‌ جایی که الان پیرزن پیاده شد. اعدام شد. سه سال پیش. پیرزن اما باور نمی‌کند. ننه لیلا هر دوشنبه طبق عادت سال‌ها که برای ملاقات می‌آمد، می‌آید. اغلب اوقات مسافر من است. هر دوشنبه با همین زنبیل پر از میوه و هویج می‌آید. دم زندان می‌رود. پاسدارها مسخره‌اش می‌کنند. هرگز هم به او نگفته‌اند که پسرش را اعدام کرده‌اند. شاید هم گفتند اما ننه لیلا نمی‌خواهد باور کند. از قتل‌عام ۶۷ که پسرش اعدام شد سه سال گذشته….

راننده ساکت می‌شود… بغض گلویش را قورت می‌دهد.

مرد میانسال با دستان جلوی صورتش را پوشانده است.
محمدرضا را می‌بیند. با همان خنده‌ها و شوخی‌هاش شادمانه‌اش. آخرین مورس قبل از اعدامش را به یاد آورد: «چقدر مرگ برای آزادی شکوهمند است. چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه‌ها به باران برسان سلام ما را».

راننده هنوز دارد حرف می‌زند:

مرد میانسال اما بقیه داستان را می‌داند، او خود شاهد قتل‌عام ۶۷ بوده…

«ننه لیلا در پایان این ملاقات خیالی میوه‌ها و خوراکی‌هایش را به نیازمندان می‌دهد و به گرمسار بر می‌گردد و تا دوشنبه دیگر در انتظار ملاقات تنها پسرش می‌ماند…».

راننده ساکت می‌شود.

مرد میانسال رفته بود…

راز مینا داستانی واقعی از شقاوت پاسداران

ما را در ایکس ایران آزادی دنبال کنید

ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید

Tags: تابستان ۶۷قتل عام۶۷
TweetShare

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توصیه سردبیر

علی‌اکبر اکبری چگونه در ۲۰ سالگی به یک قهرمان ملی تبدیل شد؟
خبرها و تحلیلها

علی‌اکبر اکبری چگونه در ۲۰ سالگی به یک قهرمان ملی تبدیل شد؟

۱ شهریور, ۱۴۰۵

پربیننده‌ترین‌ها

اعتراف علم‌الهدی به ناتوانی مجتبی خامنه ای

اعتراف علم‌الهدی به ناتوانی مجتبی خامنه ای

۴ شهریور, ۱۴۰۵
اژه‌ای با شمشیر شکسته به جنگ چه کسی می‌رود؟

اژه‌ای با شمشیر شکسته به جنگ چه کسی می‌رود؟

۹ شهریور, ۱۴۰۵
حمیدرضا درخشنده

حمید رضا درخشنده؛ قهرمانی که خیانتکار به مردم را مجازات کرد!

۶ شهریور, ۱۴۰۵
مجتبی خامنه ‌ای در پیامش به چه کسی تاخت؟

مجتبی خامنه ‌ای در پیامش به چه کسی تاخت؟

۷ شهریور, ۱۴۰۵
3817

اسامی و مشخصات شهیدان اعتراضات و قیام ۱۴۰۴

۳۱ خرداد, ۱۴۰۵

اگر حکومت ایران ضعیف‌تر شده، چرا هنوز سقوط نکرده است؟

۱۱ شهریور, ۱۴۰۵

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

  • خانه
  • خبرها و تحلیلها
  • حقوق بشر
  • طنز
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • صفحات ویژه
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.