نارضایتی چگونه به قدرت تبدیل می شود؟
دکتر حسین جهانسوز
یک پرسش ساده اما جدی وجود دارد:
اگر رژیم ایران اینهمه ضعیف شده، اگر اقتصاد فرسوده، جامعه ناراضی، مشروعیت حکومت آسیبدیده و بحرانها هر روز عمیقتر شدهاند، چرا هنوز سقوط نکرده است؟
شاید پاسخ در یک اشتباه رایج باشد:
ضعف یک حکومت با سقوط آن یکی نیست.
دیکتاتوریها الزاماً زمانی سقوط نمیکنند که مردم از آنها متنفر میشوند. فقر، فساد، تورم، سرکوب و حتی نفرت عمومی نیز بهتنهایی برای پایان دادن به یک حکومت کافی نیست.
زیرا قدرت یک دیکتاتوری فقط از حمایت مردم نمیآید؛ بخش بزرگی از آن از توانایی مهار مردم و حفظ انسجام ستونهای قدرت میآید.(۱)
رژیم حاکم طی دههها دستگاهی ساخته است که وظیفه اصلی آن، بیش از آنکه اداره کشور باشد، حفظ نظام است: نهادهای امنیتی، نیروهای سرکوب، زندان، سانسور، تبلیغات و شبکهای از منافع سیاسی و اقتصادی که سرنوشت بسیاری را به بقای حکومت گره زده است.
بنابراین سؤال تعیینکننده این نیست که چند میلیون نفر ناراضیاند.
سؤال این است:
این نارضایتی چه زمانی به قدرت تبدیل میشود؟
میان «خشم» و «تغییر»، حلقهای وجود دارد که نام آن سازمانیافتگی است.
میلیونها انسان ناراضی، اگر جدا از یکدیگر باقی بمانند، ممکن است برای حکومت قابل مهار باشند. اما همان نارضایتی، وقتی به هدف، سازمان، استمرار و چشماندازی روشن برای فردای کشور پیوند بخورد، دیگر صرفاً اعتراض نیست؛ به یک نیروی سیاسی تبدیل میشود.
تاریخ نمونههای روشنی در اختیار ما میگذارد.
در ایران سال ۱۳۵۷، حکومت پهلوی هنوز ارتشی بزرگ، ساواک و دستگاه حکومتی گستردهای در اختیار داشت. اما گسترش اعتراضات، اعتصابات سراسری و سپس ایجاد شکاف در ساختار قدرت و نیروهای مسلح، معادله را تغییر داد. در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، اعلام بیطرفی ارتش یکی از آخرین ستونهای حکومت را از معادله خارج کرد و سقوط نظام سلطنتی با سرعتی رخ داد که مدت کوتاهی پیش از آن برای بسیاری قابل تصور نبود.(۲)
ده سال بعد، در آلمان شرقی نیز حکومت کمونیستی هنوز ارتش، پلیس و دستگاه مخوف اشتازی را در اختیار داشت. اما اعتراضات مستمر گسترش یافت. در ۹ اکتبر ۱۹۸۹ حدود هفتاد هزار نفر در لایپزیگ به خیابان آمدند و این بار نیروهای امنیتی تظاهرات را سرکوب نکردند. تنها یک ماه بعد، در ۹ نوامبر، دیوار برلین فرو ریخت.(۳)
رومانی نمونه حتی روشنتری است. نیکلای چائوشسکو تا واپسین روزها یکی از سرکوبگرترین دستگاههای امنیتی اروپای شرقی را در اختیار داشت. اما هنگامی که اعتراضات گسترش یافت و بخش تعیینکنندهای از ارتش از حمایت حکومت دست کشید و به سوی معترضان رفت، رژیمی که ظاهراً مستحکم بود ظرف چند روز فروپاشید(۴)
در همین زمینه
این نمونهها یک حقیقت مهم را نشان میدهند:
دیکتاتوریها فقط با سرکوب مخالفان حکومت نمیکنند؛ با پراکنده نگه داشتن آنها و حفظ وفاداری ستونهای قدرت نیز حکومت میکنند.
پژوهشهای تطبیقی درباره جنبشهای مقاومت نیز اهمیت همین عامل را نشان دادهاند. اریکا چنووث و ماریا استفان با بررسی جنبشهای عمده مقاومت در فاصله ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۶ نشان دادهاند که گسترش مشارکت اجتماعی، استمرار مبارزه و ایجاد تغییر در وفاداری حامیان حکومت، از جمله نیروهای امنیتی، میتواند در تغییر توازن قدرت نقشی تعیینکننده داشته باشد(۵)
بنابراین هر دیکتاتوری بر چند ستون اصلی ایستاده است: دستگاه سرکوب باید فرمان ببرد، حلقه قدرت باید منافع خود را در بقای حکومت ببیند و جامعه باید هزینه اعتراض را سنگینتر از هزینه سکوت تصور کند.
تا زمانی که این معادلات برقرار است، حتی حکومتی ضعیف میتواند دوام بیاورد.
نقطه خطر زمانی است که این معادلات شروع به وارونه شدن کنند.
وقتی ترس در پایین ترک بردارد، وقتی نارضایتی به سازمانیافتگی تبدیل شود و وقتی در بالا کسانی به این نتیجه برسند که کشتی دیگر آنها را به ساحل نمیرساند، قدرتی که سالها مستحکم به نظر میرسید میتواند با سرعتی غیرمنتظره از هم بپاشد.
ساختمان هنوز ایستاده است؛ اما ایستادن همیشه به معنای استحکام نیست.
اینجاست که مفهوم آلترناتیو نیز معنا پیدا میکند.
نه آلترناتیوی که تنها در سخنرانیها و رسانهها وجود داشته باشد؛ بلکه نیرویی که سازمان داشته باشد، برای فردای ایران برنامه ارائه کند، توان استمرار مبارزه داشته باشد و بتواند میان اعتراض امروز و ساختن فردا پلی واقعی ایجاد کند.
در نهایت، هر نیرویی که مدعی آلترناتیو بودن است باید به سه پرسش ساده پاسخ دهد:
سازمانش کجاست؟ برنامهاش برای فردای ایران چیست؟ و چه نیرویی در داخل کشور میتواند آن برنامه را به قدرت اجتماعی تبدیل کند؟
نامها را میتوان کنار گذاشت؛ معیارها مهمترند.
زیرا تاریخ را نه ادعاها، بلکه توانایی تبدیل نارضایتی به قدرت تغییر میدهد.
و شاید راز بقای امروز و سقوط فردای هر دیکتاتوری در همین تفاوت نهفته باشد:
دیکتاتوریها زمانی سقوط نمیکنند که فقط ضعیف میشوند؛ زمانی سقوط میکنند که ضعف حکومت، با قدرت سازمانیافته جامعه و ترکخوردن ستونهای قدرت روبهرو میشود.
منابع و پانویسها
۱] Milan W. Svolik, The Politics of Authoritarian Rule, Cambridge University Press, 2012. اسولیک دو مسئله بنیادی حکومتهای اقتدارگرا را «کنترل جامعه» و «تقسیم قدرت در میان نخبگان حاکم» میداند.
۲] Encyclopaedia Iranica, “Khomeini I: Life.” درباره گسترش تظاهرات و اعتصابات سراسری در ماههای پایانی حکومت شاه و افزایش شکاف میان فرماندهان ارشد و افسران و سربازان در جریان انقلاب ۱۳۵۷.
۳] U.S. Department of Justice, The Fall of the Wall and the East German Police. درباره تظاهرات لایپزیگ در ۹ اکتبر ۱۹۸۹، حضور حدود ۷۰ هزار معترض و خودداری نیروهای امنیتی از سرکوب تظاهرات؛ یک ماه پیش از سقوط دیوار برلین.
۴] Association for Diplomatic Studies and Training, The 1989 Romanian Revolution and the Fall of Ceausescu. درباره گسترش اعتراضات دسامبر ۱۹۸۹ و تغییر موضع بخشهای عمده ارتش رومانی از حمایت از چائوشسکو به حمایت از معترضان.
۵] Erica Chenoweth & Maria J. Stephan, Why Civil Resistance Works: The Strategic Logic of Nonviolent Conflict, Columbia University Press, 2011؛ همچنین مقاله آنها در International Security, Vol. 33, No. 1, 2008, pp. 7–44.
