ایران در تکاپوی آزادی
این روزها با خاکسپاری خامنهای، پرونده ۳۶ سال حاکمیت او بر ایران بسته شد؛ دورانی که با سرکوب گسترده، اعدام، زندان، کشتار معترضان و نقض مستمر حقوق بشر همراه بود. اکنون که این فصل از تاریخ به پایان رسیده، زمان آن رسیده است که کارنامه این دوران نفسگیر برای مردم ایران بررسی شود؛ دورانی که مردم ایران هرگز این همه جنایت و سبوعیت را نه میبخشند و نه فراموش خواهند کرد.
برای بررسی ابعاد جنایتها و خیانتهای خامنهای، امروز همراه میشویم با … تا پرسشهای خود را با او در میان بگذاریم.
ویژگیهای جنایتهای خامنهای
واقعیت این است که خامنهای در قدرت هرگز به گرد پای خمینی نرسید. خمینی در زمانی به قدرت رسید که هم مشروعیت مذهبی داشت، هم مشروعیت سیاسی و هم ابزار حکومتی اعمال این مشروعیت را در اختیار داشت؛ اما خامنهای فاقد همه این ابزارها بود. با این وجود، دوران حاکمیت او دارای ویژگیهایی بود که به آنها اشاره میکنم.
نخست اینکه خامنهای یک «سیستمساز» بود؛ هم برای دستگاه سرکوب و هم برای دستگاه غارت، یک ساختار عریض و طویل ایجاد کرد. اگر به ابعاد بیت خامنهای و شاخکهای گسترده آن در همه ارگانها و دستگاههای حکومتی و حتی نهادهای ظاهراً غیردولتی نگاه کنیم، این سیستمسازی بهخوبی دیده میشود.
بیشتر بخوانید
در دستگاه سرکوب نیز همین وضعیت حاکم بود. او علاوه بر نهادهای رسمی سرکوب، از سپاه پاسداران و بسیج گرفته تا نیروی انتظامی، تقریباً در همه نهادهای مهم حکومتی یک دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ایجاد کرد که نقش بازوی سرکوب او را ایفا میکردند. برای نمونه، در جریان قیامهای مردمی، هنگامی که دانشگاهها و دانشجویان به اعتراضات میپیوستند، مسئولیت اولیه سرکوب به بسیج دانشجویی مستقر در دانشگاهها واگذار میشد. در واقع، خامنهای در کنار نهادهای رسمی، دهها نهاد اطلاعاتی و امنیتی دیگر را نیز در سازمانها و ارگانهای مختلف ایجاد کرده بود که مأموریت اصلی آنها کنترل و سرکوب بود.
جالب آنکه در دوران خامنهای، سرکوب از شکل سنتی «بگیر و ببند» دوران خمینی خارج شد و به یک ساختار نهادینه تبدیل گردید. دانشگاه امام حسین به مرکزی برای آموزش نیروهای سرکوب و تربیت کادرهای امنیتی بدل شد و دانشگاه امام صادق نیز به شکلی دیگر همین نقش را ایفا میکرد.
دوم اینکه خامنهای به دلیل ضعف حکومت خود و تهدید دائمی که از سوی جامعه احساس میکرد، همه ابزارهای بقای نظام را در خدمت سرکوب قرار داد. جمله معروف او که گفته بود: «اگر در سوریه و عراق نجنگیم، باید در خیابانهای تهران بجنگیم»، مؤید همین واقعیت است. حتی یکی دیگر از ابزارهای بقای حکومت، یعنی تروریسم و جنگافروزی، نیز در خدمت سرکوب داخلی قرار گرفت. او با بحرانآفرینی، جنگافروزی و مداخلات منطقهای، در پی ایجاد قدرتنمایی کاذبی بود که بتواند از آن برای مهار جامعه در داخل استفاده کند.
به بیان دیگر، نوعی وحدت و تمرکز کامل بر سیاست سرکوب بر تمام تصمیمات خامنهای حاکم بود و همه چیز حول بقای حکومت سازماندهی میشد. به نظر من، حتی پروژه هستهای نیز در نهایت در خدمت همین هدف قرار داشت؛ زیرا حکومت از خارج با بحران موجودیت روبهرو نبود، بلکه با ایجاد یک بحران دائمی پیرامون پرونده هستهای، تلاش میکرد فضای امنیتی لازم برای کنترل جامعه را حفظ کند.
سوم اینکه خامنهای برای بقای خود، هارترین و فاسدترین باندها و نیروها را به خدمت گرفت. اگر خمینی دستکم مدعی نوعی زهد و پرهیزکاری فردی بود، خامنهای برای غارت مردم و منابع ملی، دست غارتگرترین عناصر و باندها را کاملاً باز گذاشت و تاراج گسترده ثروتهای ملی، نتیجه مستقیم همین سیاست بود.
خامنهای در مقابل اعتراضات سهمگین چهار دهه حکومت
روی نکته مهمی انگشت گذاشتید. در دهه ۶۰، زمانی که خمینی در رأس حکومت بود و جنگ هشتساله جریان داشت، فضای کشور عمدتاً تحت تأثیر جنگ، کشتار و رویارویی با مقاومت سازمانیافته مسلحانه قرار داشت و هنوز زمینه شکلگیری جنبشهای گسترده اجتماعی فراهم نشده بود.
اما با روی کار آمدن خامنهای در سال ۱۳۶۸، بهتدریج جنبشهای اجتماعی گسترش یافتند.
اگر به مهمترین جنبشهای اعتراضی دوران حاکمیت جمهوری اسلامی نگاه کنیم، میبینیم که تقریباً همگی از دهه هفتاد آغاز شدند.
نخست قیام مشهد در سال ۱۳۷۱، سپس قیام قزوین در سال ۱۳۷۳، بعد از آن قیام بزرگ اسلامشهر در سال ۱۳۷۴ و در ادامه قیام کوی دانشگاه در ۱۸ تیر ۱۳۷۸.
خامنهای در برابر همه این اعتراضات و جنبشهای اجتماعی با مشت آهنین ظاهر شد و پاسخ او چیزی جز کشتار، زندان و سرکوب نبود.
در دهه هشتاد نیز وضعیت وخیمتر شد. قیام خوزستان در سال ۱۳۸۴، اعتراضات آذربایجان در سال ۱۳۸۵ و سپس قیام سراسری سال ۱۳۸۸ که تا اسفند همان سال ادامه یافت و به شکاف عمیقی در درون حکومت انجامید.
در کنار این اعتراضات، اعتصابها و تجمعهای گسترده کارگران و زحمتکشان نیز جریان داشت و خامنهای در برابر آنها نیز همواره به دستگاه سرکوب متوسل شد.
دهه نود، دهه اعتراضات گستردهتر و سراسریتر بود. قیام دیماه ۱۳۹۶ که از مشهد آغاز شد، سپس اعتراضات پس از سرنگونی هواپیمای اوکراینی، قیام کازرون در سال ۱۳۹۷ و در ادامه قیام آبان ۱۳۹۸ که خامنهای شخصاً دستور سرکوب آن را صادر کرد و بنا بر گزارشها با کشته شدن حدود ۱۵۰۰ معترض پایان یافت.
پس از آن نیز قیام سراوان، اعتراضات تشنگان خوزستان و اعتراضات آب اصفهان در سال ۱۴۰۰ رخ داد تا سرانجام به قیام سراسری ۱۴۰۱ و سپس قیام توفنده ۱۴۰۴ رسید؛ اعتراضاتی که با کشته شدن هزاران جوان و معترض همراه شد و در ادامه، جنگ خارجی نیز رخ داد و خامنهای درگذشت.
مرور این چهار دهه نشان میدهد که خامنهای از همه ظرفیتهای اقتصادی، امنیتی، اطلاعاتی و سیاسی حکومت برای سرکوب و مهار جنبشهای اجتماعی استفاده کرد، اما در نهایت موفق نشد.
ویرانه خامنهای برای مجتبی
به نظر من، پاسخ منفی است. خمینی زمانی درگذشت که جنگ را پایان داده بود، خود جام زهر را نوشیده و بهای آن را پرداخته بود. با قتلعام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ نیز به تصور خود مسئله نسل معترض را به طور موقت حل کرده و دولت رفسنجانی را نیز بر سر کار آورده بود؛ دولتی که سیاست مماشات با آن همراهی نشان میداد.
اما خامنهای، برعکس، همه چیز را در اوج بحران به مجتبی تحویل داد. جنگی را آغاز کرد که به بهای جان خود او تمام شد و آثار آن همچنان دامنگیر حکومت است. پرونده هستهای در بحرانیترین وضعیت خود قرار دارد و بار دیگر در شورای امنیت مطرح شده است. اقتصاد کشور در بنبستی مرگبار گرفتار است و مهمتر از همه، جامعهای خشمگین و آماده شورش را برای جانشین خود به ارث گذاشته است.
بدتر از همه اینکه او مسئله جانشینی را نیز تعیین تکلیف نکرد و همین موضوع اکنون به یکی از محورهای اصلی جنگ باندهای حکومتی تبدیل شده است.
در چنین شرایطی است که میبینیم مجتبی خامنهای بلافاصله پس از به دست گرفتن قدرت، موج اعدام زندانیان سیاسی را آغاز کرد. از اسفند ۱۴۰۴ تاکنون، ۳۲ زندانی سیاسی اعدام شدهاند؛ آماری که جدا از صدها زندانی عادی است که همچنان به طور مستمر اعدام میشوند.
به نظر من، همین یک شاخص برای نشان دادن وضعیت تثبیتنشده حکومت مجتبی خامنهای کافی است و تردیدی نباید داشت که این ضعف و تزلزل، دیر یا زود به اوجگیری دوباره جنبشهای اجتماعی و اعتراضی در ایران خواهد انجامید.







