نقد بهمثابه کنشی نظاممند و سازنده
نقد صرفاً فعالیتی ذهنی و نامسئولانه برای انباشت اطلاعات، تولید ابهام یا نمایش تواناییهای روشنفکرانه نیست؛ بلکه فرایندی است جدی، هدفمند و نظام مند که در پیوند میان شناخت نظری و مداخله عملی در جهان اجتماعی معنا مییابد. نقد، اگر بخواهد از سطح مخالفتهای پراکنده و ایرادگیریهای مقطعی فراتر رود، باید بتواند هم زمان دو وظیفه را بر عهده بگیرد: این دستگاه نظری باید از یک سو افزون بر آشکار ساختن کاستیهای چارچوب مورد نقد، توانایی ارائه مفاهیم تازه و صورت بندی بدیلی معتبر را نیز داشته باشد. لگوی جایگزینی که نه تنها از قدرت تبیینی بیشتری برخوردار باشد، بلکه ظرفیت خود را در مواجهه با مسائل واقعی جامعه نیز نشان دهد. بر این اساس، «نقد» سازمان مجاهدین خلق (که این روزها باب شده است) نمیتواند به رد گزارههای منفرد یا طرح پرسشهای پراکنده محدود بماند. «نقد»، گفت وگو میان هم قدان است؛ یا دست کم گفت وگو از موضعی که توان بالا کشیدن خود را داشته باشد. پرتاب سنگ از پایین، بیش از هر چیز، اعتراف به ناتوانی نظری و عدم حضور در میدان عمل است.
بااین حال، معیار نقد نظام ساز صرفاً تولید نظریهای پیچیده یا انباشت مفاهیم جدید نیست. ارزش یک دستگاه فکری را باید در پیوند میان انسجام نظری، قدرت تبیینی و پیامدهای عملی آن نیز جستوجو کرد. نظریهای که مدعی گشودن افقی تازه برای رهایی انسان است، باید بتواند در عرصه عمل نیز به پرورش انسانهایی آگاه، مسئول، برخوردار از استقلال فکری و توانمند در پذیرش مسئولیت اجتماعی یاری رساند. به بیان دیگر، نقد جریانی چون سازمان مجاهدین خلق باید واجد ظرفیتی انسانساز و مسئولیت پرور باشد؛ ظرفیتی که در آن، شناخت نظری به کنش آگاهانه و مشارکت مسئولانه در تغییر مناسبات اجتماعی تبدیل شود. این ضرورت هنگامی اهمیت بیشتری مییابد که موضوع نقد، مقابله پایدار با فاشیسم دینی و سازوکارهای بازتولید آن باشد. مواجهه پایدار با چنین پدیدهای، با اعتراضهای مقطعی یا واکنشهای هیجانی به تنهایی امکانپذیر نیست؛ بلکه مستلزم فهمی عمیق از مبانی فکری، ساختارهای نهادی، سازوکارهای مشروعیتبخشی و شیوههای بازتولید سلطه است. در کنار این شناخت، صورتبندی سیاسی و اخلاقی ضرورت دارد که بتواند آزادی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و رهایی از مناسبات مردسالارانه را نه در حد شعار، بلکه در قالب اصول نظری روشن و جهت گیریهای عملی قابل ارزیابی مطرح کند. از این منظر، نقد سازمان مجاهدین خلق زمانی به یک پروژه فکری و سیاسی معنادار جدی تبدیل میشود که از مرحله طرح کاستی ها عبور کند و به تولید یک نظام مفهومی منسجم، پرورش کنشگران مسئول و ایجاد ظرفیت نظری و عملی برای مواجهه درازمدت با فاشیسم تبدیل شود.
در همین زمینه
تمایز نقد با مخالفت و موضعگیری گذرا
نقد بهمثابه فرایند تولید مفاهیم و گسترش افق شناخت
میان نقد و مخالفت صوری تفاوتی بنیادی وجود دارد؛ تفاوتی که صرفاً به شیوه بیان یا شدت مخالفت مربوط نمیشود، بلکه به مبانی نظری، روش اندیشیدن و هدف نهایی فعالیت فکری بازمیگردد. مخالفت صوری صرفاً نفی یک موضع است؛ اما نقد، فراتر از نفی، مستلزم بررسی نظاممند مبانی نظری، پیشفرضها و محدودیتهای آن موضع است. نقد، در معنای فلسفی و معرفت شناختی آن، تلاشی است فکری، روشمند و نظام مند برای بازاندیشی در مبانی، مفاهیم، مفروضات و حدود اعتبار یک نظام اعتقادی. از این نگاه، «نقد» واجد دو بُعد به هم پیوسته است: بُعد سلبی و بُعد ایجابی. در بُعد سلبی، منتقد مفروضات بدیهی انگاشته شده را به پرسش میگیرد، تناقضهای درونی یک نظریه را آشکار میکند، حدود تبیینی آن را نشان میدهد و اعتبار مفاهیمی را که پیش تر بی نیاز از اثبات تلقی میشدند، مورد بازبینی قرار میدهد. اما نقد در این مرحله متوقف نمیماند. بُعد ایجابی آن هنگامی پدیدار میشود که این بازاندیشی به بازسازی مفاهیم، صورت بندی پرسشهای تازه، ارائه چارچوبهای نظری بدیل و گسترش امکانات شناختی انسان منجر شود. بنابراین، نقد در معنای عمیق خود، صرفاً داوری درباره آن چیزی نیست که وجود دارد. نقد، از این حیث، هم عملی بازاندیشانه است و هم کنشی مولد. یکی از مشکلات رایج در کاربرد معاصر مفهوم نقد، خلط آن با اعتراض، مخالفت سیاسی، ابراز نارضایتی یا بیان شتاب زده دیدگاههای شخصی است. اعتراض ممکن است واکنشی ضروری به یک وضعیت ناعادلانه باشد؛ مخالفت نیز میتواند از موضعی سیاسی سرچشمه بگیرد. با این حال، هیچیک از این دو، بهخودیخود، معادل «نقد» نیست. به همین ترتیب، برجسته کردن تناقضهای سخنان یک فرد، اشاره به خطاهای یک مصاحبه یا آشکار کردن ناسازگاریهای یک موضع سیاسی، هرچند میتواند بخشی از فرایند نقد باشد، به تنهایی برای شکل گیری یک نقد نظاممند کفایت نمیکند.. البته این تمایز به معنای بیاهمیت دانستن اعتراض یا نقدهای جزئی نیست. گاه یک اعتراض مشخص میتواند نقطه آغاز یک تحول نظری باشد؛ مسئله آن است که آیا این اعتراض در چارچوبی استدلالی بسط مییابد و به بازاندیشی در ساختار کلی اندیشه منجر میشود یا خیر.
نقد نه فقط یک روش نظری، بلکه شکلی از مسئولیت روشنفکری هم هست. روشنفکر منتقد نمیتواند وظیفه خود را صرفاً در «افشا»ی تناقضهای دیگران، یا تکرار داوریهای کسل آور، گذرا و جهت دار با گفتمان سیاسی حاکم خلاصه کند. نقد نظاممند با جزماندیشی ناسازگار است. نقد زمانی به معنای دقیق کلمه تحقق مییابد که توانایی ما را برای فهم پیچیدگیهای جهان افزایش دهد، نه آنکه صرفاً مرزبندیهای فکری و سیاسی موجود را بازتولید کند. معیار نهایی نقد را باید نه صرفاً در آنچه ویران میکند، بلکه در آنچه امکان فهمیدن آن را فراهم میآورد که پیش تر در افق مفاهیم موجود قابل رؤیت نبود، جست وجو کرد. تاریخ اندیشه را میتوان، از جمله، تاریخ مواجهه انتقادی انسان با محدودیتهای شناخت خویش دانست: تلاشی مداوم برای عبور از بداهتهای تثبیتشده و گشودن افقهایی نوین. نقد صرفا هنر آشکار کردن خطاهای دیگران نیست.
البته هر نقدی الزاماً به تأسیس یک نظام فکری مستقل نمیانجامد. گاهی نتیجه نقد، اصلاح یک نظریه، محدود کردن دامنه اعتبار آن، آشکار کردن تناقضهای حلناشدنیاش یا ترکیب خلاقانه عناصر چند سنت فکری است.
نمونههایی از نقد در تاریخ اندیشه
اریش فروم در مواجهه با روانکاوی زیگموند فروید صرفاً به رد برخی از گزارههای آن اکتفا نکرد. او با حفظ اهمیت ناخودآگاه و سازوکارهای روانی، بر نقش روابط اجتماعی، ساختارهای اقتصادی، فرهنگ و نیازهای وجودی انسان تأکید گذاشت. در آثار او، شخصیت انسان را نمیتوان مستقل از مناسبات اجتماعی و تاریخی فهمید. اهمیت این رویکرد در آن است که اریش فروم با پیوند دادن روانشناسی به جامعهشناسی و نظریه انتقادی، امکان طرح پرسشهایی تازه درباره آزادی، اقتدار، ازخودبیگانگی و نیاز انسان به پیوند اجتماعی را فراهم میآورد. البته پروژه او را باید بازسازی و گسترش انتقادی روانکاوی دانست، نه جایگزینی کامل آن با دستگاهی که تماماً مستقل از فروید باشد.
آنتونیو گرامشی با مسئلهای اساسی در تفسیر مارکسیسم مواجه شد: چرا سلطه طبقات حاکم را نمیتوان صرفاً با قدرت اقتصادی یا ابزارهای اجبار توضیح داد؟ پاسخ او از خلال مفاهیمی چون هژمونی، جامعه مدنی، روشنفکران و جنگ موضعی شکل گرفت. گرامشی با برجسته کردن نقش رضایت، فرهنگ، آموزش و نهادهای اجتماعی در بازتولید سلطه، چارچوبی تازه برای تحلیل قدرت فراهم آورد. از این منظر، نوآوری گرامشی را میتوان نمونهای از نقدی دانست که با بازاندیشی در مفاهیم موجود، امکان تبیین پدیدههایی را فراهم میکند که در قرائتهای سادهانگارانه از نظریه پیشین به حاشیه رانده شده بودند.
مارتین هایدگر و اثر عظیم او «هستی و زمان» را باید د رهمین سنت نقد فهم کرد. او پرسش از «هستی» را به مرکز فلسفه بازگرداند و ستدلال کرد که سنت فلسفی پیشینیان، با وجود پرداختن گسترده به «هستنده» غالباً از طرح روشن و بنیادین پرسش از معنای «هستی» غفلت کرده است. یکی از نمونههای تاریخی مهم برای فهم نقش دگرگونکننده نقد، تحول معرفتشناختی اروپا در گذار از قرون وسطی به دوران مدرن است. معرفتشناسی اسکولاستیک، در صورتهای مسلط خود، بر پیوند میان الهیات، فلسفه ارسطویی، منطق مدرسهای و اقتدار متون معتبر استوار بود. ازاین رو، پیدایش جهان مدرن را نمیتوان نتیجه یک مخالفت ساده و ایرادهای پراکنده کسل آور با اسکولاستیک یا گسستی ناگهانی از تمام میراث قرون وسطی دانست. آنچه اهمیت تاریخی دارد، مجموعهای از بازاندیشیهای انتقادی است که بهتدریج نسبت میان عقل، تجربه، مرجعیت و حقیقت را دگرگون کردند.
این نمونهها نکتهای اساسی را روشن میکنند: نقد زمانی به معنای واقعی کلمه اعتبار نظری مییابد که از داوری درباره درستی یا نادرستی چند گزاره فراتر رود و با بازاندیشی در مبانی فکری موجود، افق مفهومی تازهای بگشاید و به بنیانگذاری سنتی فکری نوین بینجامد.
در چارچوبی که از مفهوم نقد نظام مند ترسیم شد، من تاکنون با نقدی مواجه نشدهام که دستگاه فکری یا استراتژی سیاسی سازمان مجاهدین خلق را به صورت روشمند، منسجم و از منظر مبانی نظری مورد بررسی قرار داده باشد. آنچه تاکنون در این زمینه مشاهده کردهام، عمدتاً مجموعهای از ایراد گیریهای روشنفکرانه، مخالفت های سیاسی پراکنده و طرح پرسشها و ابهاماتی است که، دست کم در شکل موجود، فاقد پشتوانه نظری مستحکم و فاقد یک چارچوب مفهومی منسجم برای تبیین مسائل و ارائه بدیلی معتبرند. مسئله اساسی صرفاً این نیست که این مخالفتها تا چه اندازه در نقد مواضع سازمان مجاهدین موفق بودهاند؛ مسئله بنیادیتر آن است که آیا توانستهاند از سطح نفی و مخالفت فراتر روند و نظام فکری جایگزینی را صورت بندی کنند که بتواند مبانی نظری، اهداف سیاسی، راهبردهای عملی و پیامدهای اجتماعی خود را بهروشنی توضیح دهند. مخالفتی که به بازاندیشی در مبانی نظری و بازسازی مفهومی نینجامد و نتواند بدیلی منسجم برای تحقق حقوق بشر، عدالت اجتماعی و مردسالاریزدایی از مناسبات قدرت و جامعه ارائه کند، همچنان در سطح موضعگیری باقی میماند و از ظرفیت لازم برای تبدیل شدن به یک پروژه سیاسی و فکری مستقل برخوردار نیست.
پیامدهای سیاسی مخالفتهای پراکنده
از این منظر، میتوان پیامد سیاسی چنین مخالفتهایی را نیز مورد پرسش قرار داد. ادعای من این است که این ایرادگیریها و حتی طرح ابهامات از مواضع سازمان مجاهدین، در عمل و تا اینجا، بیش از آنکه به شکل گیری یک بدیل فکری و سیاسی مؤثر یاری رسانده باشند، به سود استمرار وضعیت موجود و تقویت موقعیت فاشیسم دینی حاکم بر ایران انجامیده است. نقدی که نتواند نشان دهد بر چه مبانی معرفتشناختی، اخلاقی و سیاسی استوار است، چه تصوری از انسان، آزادی، عدالت و قدرت دارد و چگونه میخواهد این ارزشها را برای دگرگونی مناسبات موجود تبدیل کند، هنوز به سطح یک پروژه جدی فکری و سیاسی منسجم نرسیده است. این گمانه در سالهای اخیر تقویت شده است که انگیزههای برخی از این «منتقدان» صرفاً تخریب «مقاومت سازمانیافته» نبوده، بلکه جلب توجه بخشهایی از حاکمیت ملایان و جریان تاج پرستی، یا دست کم ارضای شهوت شهرت و قرار گرفتن در کانون توجه رسانهها و دریافت «کامنت» را نیز دنبال میکرده است. «مخالفت» و تحلیلهای رسانه ای در باب مجاهدین، دستکم، این افراد را در کانون توجه زودگذر رسانهای قرار میدهد؛ و همین، حداقل دستاوردی است که این «منتقدان» از رهگذر مخالفت با مجاهدین یا «تحلیل مواضع» آنان کسب میکنند. با اینحال، در تحلیل این پدیده نباید پروژههای امنیتی حاکمیت ملایان برای شیطان سازی از مقاومت را از نظر دور داشت؛ پروژههایی که تخریب نیروی محوری مقاومت، مخدوشکردن اعتبار و جایگاه سیاسی آن و در نهایت، تضعیف موقعیتش در معادلات سیاسی را دنبال میکنند.
در خاتمه نقدی که از موضعی فروتر و بدون اتکا به دادههای مستند و بدون درک زمینههای تاریخی و عملی موضوع صورت گیرد، نه نقدی روشمند، بلکه داوریای سطحی و غیرعلمی است. چنین رویکردی، به جای روشن ساختن ابعاد موضوع، به ابهام افکنی و تحریف آن میانجامد.
مهر ۱۴۰۵








