کاما همیشه کافهای بوده بین زندگی و تلخیها. آدم با خیلی چیزها احساس نزدیکی میکند. کافهی چندساله هم رفیقش میشود. خاطراتی که هربار با خودش آنجا آورده، حالا بین آهنگهای خاصِ کافه و بوی قهوه و نخودسبزهای چیپس و پنیر، کامایی شدهاند که او و فضای شخصیاش را از محیط بیرون جدا میکند.
فردا آغاز تعطیلی اجباری کافهها و شروع ساعت کاری محدود و عجیبشان است. دین و اعتقادات، کافهها را هم تعطیل میکند. یک ماه تمام باید لبخند مغرور و پیروزمندانهی مدعیان دین را تحمل کند؛ همان که با کلیدهای قفل سنگینی که به کافهها زده است، بین انگشتانش بازی میکند.
تازه وارد شدهاند که این بار، در اوج ناباوری، رفیق چندسالهاش را میبیند. رفیقش با همسرش است؛ همان رفیقِ دیگرِ جلسههای ادبیشان. همسر رفیقش به آنها نمیپیوندد تا فضای دونفرهشان دوباره شکل بگیرد…
صحبت میکنند و او دوباره حس میکند در خانه است. خانهای که عاطفه و احساس و بهخصوص عقلش، از گرمایی که بین او و رفیقش جاریست، لذت زنده بودن را میچشند. از جریانات اخیر حرف میزنند و موجی از شادی در بدنش میدود؛ وقتی میبیند رفیقش هم با انزجار از موجودی که در ۲۰۲۶ خود را شاه و پاشاه میداند حرف میزند. همان انزجار آگاهانه و ضروری.
صندلیها که کنار میروند و دستها که دراز میشوند تا آخرین گرمای دستهای دیگری را لمس کنند، به رفیقش میگوید:
«گاهی به خودم میام و میبینم هنوز یاد همون مهمونیهای ادبی گرم چندنفرهی خونهتونم. من قدرت رو دورهی دبیرستان با نیچه فهمیدم. و چند سال بعدش که بالاخره تو رو دیدم، فهمیدم لمس کردن این کلمهها چقدر لذتبخشه! تو قوی بودی؛ قوی و مستقل. و این لذتبخشترین فهمم بود. اینکه قدرت نیچهای اونقدر برام قابلفهم شده بود که میتونستم لمسش کنم.»
کاما، کاماییست بین خستگی و بازگشت زندگی.
مدتیست که بیرون که میآیند، اسنپ میرسد. سوار میشود و ناگهان در حیرت میماند از سیل حسهایی که به او هجوم آوردهاند… خم میشود سمت صندلی عقب و با ذوق و آرام میگوید:
«آهنگش… آهنگش… این آهنگ…»
عجب رسمیه رسم زمونه… قصهی برگ و باد خزونه…
میرن آدما، از اونا فقط خاطرههاشون بهجا میمونه…
کجاست اون کوچه، چی شد اون خونه، آدماش کجان، خدا میدونه…
تسبیح و مهر بیبیجون هنوز، گوشهی طاقچه، توی ایوونه…
خودش کجاهاست، خدا میدونه…
میرن آدما، از اونا فقط خاطرههاشون بهجا میمونه…
راننده، آقای چهلـچهلوپنجسالهی محترمیست. غمگین نیست، اما این فکر به سرت میزند که اگر کسی بخواهد غم را به نمایش بگذارد، باید این راننده را نشان دهد.
چند ثانیه صبر میکند تا بهتر بشنود. بعد صدای موسیقی را کم میکند.
میگوید: «آخه چرا؟ حیف نیست؟»
راننده میگوید: «اذیت نمیکنه؟ فکر کردم میگی اذیت میکنه… غمگینتر میکنه. همهمون افسردهایم دیگه».
پرسید زیر لب، یکی با حسرت…
از ماها بعدها چی یادگاری میخواد بمونه… خدا میدونه…
بعد حرف از غم میشود. از زندگیهایی که در همین روزهای دیماه دریغ شدهاند. از حسرت…
راننده مهندس برق است؛ شاغل هم هست، اما راننده هم هست. چون خیلی وقت است داشتنِ کار، معنای راحتی در زندگی نمیدهد و پساندازی هم در کار نیست.
داری به آدمهایی که رفتهاند فکر میکنی. به تمام ازدسترفتهها. که رفتهاند و میروند…
«میرن آدما، از اونا فقط خاطرههاشون بهجا میمونه…»
که متوجه میشوی راننده با گوشیاش دارد چیزی نشانت میدهد.
-«مال همین چند روز پیش»
به طوفان ساچمهها در کمر و بازوهای راننده در عکس نگاه میکنی. و بهتزده میمانی: به ساچمهها نگاه میکنی یا به اندوه صدا و چشمان مرد؟ اندوه عکسشدهی مرد…
میدانی… خیلی وقت است این را میدانی:
حقیقت دردناک است، چون تکههای تیز دارد؛ تکههایی که در هم فرو رفتهاند و هرکدام دیگری را زخمیتر و واقعیتر میکند. و نمیتوان در وصفش چیزی گفت جز اینکه:
زخم است. زخم.
به راننده میگویی که جایی برای تعارف در این زندگی نمانده و حرفهایت تعارف نیست. اجازه بدهد هر کمکی از دستت برمیآید بکنی.
با همان صدای غم میگوید: «نه… دوست دکتر و پرستار دارم. هر کاری میشد کردیم.»
پیاده میشوی. قبل از پیاده شدن با او دست میدهی. ثانیهای مردد است، بعد دست میدهد و همزمان رو به صندلی عقب و خواهر چادریات چند بار تکرار میکند:
«خواهرمه… مثل خواهرمه…»
پیاده میشوید.
و تو به دوستت، به راننده، به حقیقت-و به برندگیِ تکههای تیز آن -نفکر میکنی و به کاما یی که در زندگی هرکدام ما رخ میدهد.
به قلم پیچا







