تحلیل سیاسی از تلاش خامنه ای برای چسباندن خود به مصدق بزرگ
در سالروز تسخیر سفارت آمریکا، ۱۳ آبان، خامنهای بار دیگر در سخنرانی خود همان حرفهای تکراری همیشگی را درباره «مرگ بر آمریکا» و «دانشجویان پیرو خط امام» تکرار کرد. اما در میان انبوه شعارها و تکرار مکررات، نکتهای تازه جلب توجه میکرد: او این بار به سراغ تاریخ رفت و درباره کودتای ۲۸ مرداد سخن گفت؛ موضوعی که ارتباط مستقیمی با مناسبت روز نداشت. خامنهای در سخنانش با لحنی متفاوت از گذشته، از دکتر محمد مصدق، رهبر نهضت ملی ایران، یاد کرد و او را در جایگاه «دولت ملی» ستود.
او گفت:«در سال حدود ۲۸ و ۲۹، قضایایی در کشور پیش آمد کرد و لطف خدا هم کمک کرد. یک دولت ملی برای اولین بار در کشور به وجود آمد که دولت مصدق بود. دولت ملی بود. دولت ملی تشکیل شد. مصدق در مقابل انگلیسیها یک سادهاندیشی و غفلت انجام داد. برای اینکه بتواند خودش را از شر انگلیس رها کند، رفت سراغ آمریکاییها. اما در پشت، با غفلت مصدق و عدم توجه او، با انگلیسیها همدست شدند، یک کودتایی به راه انداختند و دولتی را که بعد از ۴۰ سال در کشور تشکیل شده بود و ملی بود، ساقط کردند. مجدداً شاه را که از کشور فرار کرده بود، برگرداندند.»
این جمله شاید در ظاهر تحلیلی تاریخی به نظر برسد، اما در واقع بازتاب یکی از شدیدترین بحرانهای مشروعیت خامنهای در سالهای اخیر است. خامنه ای و خمینی، که در طول دههها از کاشانی و امتداد تاریخی اش دفاع می کردند و مصدق را «سادهلوح» و «فریبخورده» و «استخوان پاره» خوانده بودند، حالا ناگهان در موضع ستایش از او ظاهر میشود. پرسش اصلی این است: چه چیز خامنهای را واداشته تا پس از ۴۵ سال، خود را به مصدق بچسباند؟
در همین زمینه بخوانید
افشاگری در مورد همکاری انگلیسیها با آخوندها برای کودتا علیه مصدق
فرار به گذشته برای پنهانکردن بحران امروز
خامنهای در شرایطی از مصدق سخن گفت که حکومتش در بدترین وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دوران خود به سر میبرد. سقوط ارزش پول ملی، بیکاری گسترده، فساد سیستماتیک، فروپاشی بانکها و بحران مشروعیت داخلی و بینالمللی، همگی او را در تنگنایی بیسابقه قرار دادهاند. از سوی دیگر، شکاف درون حاکمیت – از باند قالیباف و جلیلی تا باند روحانی و ظریف – بهقدری عمیق شده که هر سخن او میتواند به سود یک جناح و علیه دیگری تعبیر شود.
در چنین وضعیتی، خامنهای طبق روال معمول، به همان ابزار فرسودهی خود پناه میبرد: دشمنسازی و شعار ضد آمریکایی. او خوب میداند که اگر «دشمن» را از گفتمان خود حذف کند، دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد. اگر از خامنهای بپرسند برای معیشت، بیکاری، گرانی و بحرانهای اجتماعی چه کردهای، پاسخی ندارد جز فرافکنی و شعار.
۱۳ آبان برای خامنهای فرصتی بود تا با یادآوری اشغال سفارت آمریکا در سال ۵۸، شکستهای امروز خود را در سایه شعارهای دیروز پنهان کند. اما مردم ایران ۱۳ آبان را نه با آن گروگانگیری شرمآور، بلکه با ۱۳ آبان ۵۷ به یاد میآورند؛ روزی که دانشآموزان برای دیدار آیتالله طالقانی به خیابان آمدند و به دست ارتش شاهنشاهی کشته شدند. از دید ایرانیان، ۱۳ آبان واقعی همان روز است، نه روزی که گروهی از چاقوکشان و اوباش خمینی برای زمینه سازی سرکوب نیروهای انقلابی و دولت بازرگان به سفارت آمریکا حمله کرده و کارکنانش را به گروگان گرفتند.
خامنهای و «هیولای دشمن»
در تحلیل سخنان او باید به یک محور ثابت در تمام گفتارهایش اشاره کرد: دشمنتراشی برای بقا. خامنهای طی دهههای گذشته بر پایه همین سیاست، ساختار خارجی و داخلی نظام را شکل داده است. او از دشمن سخن میگوید تا مردم را از مشکلات واقعی منحرف کند. از آمریکا و اسرائیل میگوید تا کسی درباره تورم، فقر، سرکوب و اعدامهای روزمره سؤال نکند.
سیاست خارجی رژیم بر همین بنیان استوار است. از حمایت از نیروهای نیابتی در منطقه تا ماجراجوییهای هستهای و موشکی، همگی با هدف ایجاد تنش و بحران بیرونی برای توجیه بحران درونی انجام میشود. به همین دلیل، اگر سیاست آمریکاستیزی را از رژیم جدا کنید، چیزی از آن باقی نمیماند.
خامنهای از «مذاکره» نیز بهگونهای سخن میگوید که در آن تناقض آشکار است. در حالی که وزارت خارجهاش گاه خبر از میانجیگریها و تماسهای غیرمستقیم میدهد، او در سخنرانیهای عمومی، مذاکره را «خیانت» مینامد. اما واقعیت این است که هدفش نه مردم ایراناند و نه جامعه جهانی. مخاطب اصلی سخنانش نیروهای سرکوبگر خود او هستند؛ همان کسانی که پس از شکستهای پیاپی در منطقه و داخل، نیاز به تزریق روحیه دارند.
او با چنین سخنانی میکوشد نشان دهد هنوز «محکم و قوی» است، در حالی که در عمل در موضع دفاعی کامل قرار دارد. شرطگذاری برای مذاکره در حالی که از درون تهی شدهای، نشان از قدرت ندارد، بلکه بیانگر درماندگی است.
اما چرا خامنهای ناگهان تصمیم گرفته از مصدق تمجید کند؟ پاسخ در یک واژه خلاصه میشود: استیصال.
ولی فقیه درمانده در حالی از «دولت ملی مصدق» سخن گفت که بنیانگذار همین نظام، یعنی روحالله خمینی، مصدق را «یک استخوانپاره» مینامید و او را تحقیر میکرد. خمینی و شاگردانش، از جمله خود خامنهای، در طول دههها، نهضت ملی ایران را «لیبرال»، «غربزده» و «ضداسلامی» میدانستند. حالا اما همان جریان، از سر بیپایگی و برای پوشاندن بیریشگی خود، میخواهد از میراث مصدق خرج کند.
چسباندن خود به مصدق برای ترمیم مشروعیت ازدسترفته
این چرخش لفاظی، نه از تغییر باور که از فقدان پشتوانه اجتماعی ناشی میشود. خامنهای میداند که هیچ طبقهای از جامعه دیگر با او نیست؛ نه کارگران، نه معلمان، نه بازاریان و نه حتی بخشهایی از بدنه روحانیت. در نتیجه، میکوشد با نزدیک شدن به نمادهایی مانند مصدق و کوروش، چهرهای «ملی» از خود بسازد.
نمونه دیگرش را در مراسمهای اخیر دیدیم: رژیم، پس از سالها دشمنی با نمادهای تاریخی ایران، ناگهان به ستایش از کوروش و ایرانگرایی روی آورد؛ مداحانش را واداشت تا شعر درباره ایران بخوانند، در حالی که هنوز همان روز، نیروهایش پاسارگاد را محاصره کرده بودند تا مانع حضور مردم در آرامگاه کوروش شوند. این تناقض، چهره واقعی نظام را بیش از پیش آشکار میکند.
از فضلالله نوری تا خمینی و خامنهای
ریشه فکری خامنهای در ادامه راه ارتجاع مذهبی است، نه نهضت ملی. او وارث مستقیم جریان فضلالله نوری و کاشانی است که در برابر مشروطه و آزادی ایستادند. خمینی نیز در همین مسیر گام برداشت و هرگز با اندیشه ملی و استقلال واقعی میانهای نداشت. حالا خامنهای که در سراشیبی سقوط قرار گرفته، تلاش میکند با مصادره نمادهایی چون مصدق، بخشی از مشروعیت ازدسترفته را بازسازی کند.
اما ملت ایران حافظه تاریخی خود را از دست نداده است. همانطور که در سال ۱۳۶۰، مسعود رجوی در احمدآباد گفت: «ما نسل فرزندان مصدق هستیم»، امروز نیز مردم ایران تفاوت میان راه مصدق و راه ولایت فقیه را بهخوبی میشناسند.
نتیجه نهایی
سخنان اخیر خامنهای درباره مصدق، بیش از آنکه تحلیلی تاریخی باشد، نشانهای از درماندگی سیاسی است. او در آستانه فروپاشی مشروعیت، میکوشد با مصادره نمادهای ملی، خود را از زیر آوار بحران بیرون بکشد. اما چسباندن خود به مصدق، نه تنها کمکی به او نمیکند، بلکه تضاد ماهوی میان راه آزادیخواهانهی مصدق و راه استبدادی ولایت فقیه را برجستهتر میسازد.
مصدق به استقلال، آزادی و حاکمیت مردم باور داشت؛ خامنهای اما به سلطه، سرکوب و وابستگی ایدئولوژیک. آنکه روزی مصدق را «سادهلوح» میخواند، امروز در ورطهی استیصال، به او آویخته است؛ غافل از آنکه ملت ایران دیگر فریب این بازیهای تبلیغاتی را نمیخورد.







