روزی روزگاری، در سرزمینی که نه آزاد بود و نه آباد، یک شاه حکومت می کرد که بیش از شمشیر، از حرف میترسید. رسم هر روزش شکار بود، و شانس هر روزش اینکه طعمهای پیدا نمیکرد…
تا اینکه روزی به یک دیوانه رسید. دیوانهای که دورش پر از کودک بود. یکی را سنگ میزد، یکی را فحش میداد، و دیگری را میخنداند. پادشاه که از تعجب ابرویش تا فرق سرش رفته بود، گفت:
ـ این کیست که از من بیرحمتر و در عین حال، از من محبوبتر است؟!
فرمان داد او را آوردند. دیوانه، در راه با پادشاه حرف میزد، و چه حرفهایی!
حرفهایی که مثل شلاق، عقل را بیدار میکرد.
پادشاه، که کمکم فهمید طرفش چندان هم دیوانه نیست، با کنجکاوی پرسید:
ـ مرد حسابی! چرا با من عاقلتر از همه صحبت میکنی ولی در شهر با کودکان مثل دیوانهها بازی میکنی؟
دیوانه لبخند زد و گفت:
ـ قربان! شما زور دارید و عقل ندارید. آنها عقل دارند و زور ندارند. با آنها میشود بازی کرد، با شما فقط باید جان سالم در برد!
پادشاه به فکر عمیق فرو رفت…
در همین زمینه
باید به ناصرالدینشاه گفت؛ جانم! دود شلیک توپ را دیدی؟ (طنز سیاسی)
علمالهدی هم بر شاه ولایت وارد می شود
در میانه این افکار پریشان ناگهان صدای قرای ملایی او را به خود جلب کرد. نام این ملا علم الهدی بود! صدای قرای ملا چنین به گوش می رسید:
ـ این کشور، بعد از اینهمه سرکوب، سانسور، شکنجه و طنابدار، هنوز سرِ پا ایستاده. معجزه است، نه؟
علم الهدی سپس با صدای گوش خراش رو به مقام ولایت گفت:
راز بقای ما “ایمان مردم به ولایت شما است”. اگر یک روز مردم فکر کنند خودتان هم به خودتان شک دارید، اگر بفهمند که اگر یک روز طناب دار را جمع کنید، یا نان را ارزان کنید، یا اعدام را متوقف کنید، دیگر کسی از شما نمیترسد… همان ساعت، ما نابود میشویم.
پادشاه رو به دیوانه پرسید:
ـ یعنی این بی آبروترها از من همه این سالها، نه با منطق و برنامه، بلکه با طناب و ترس حکومت میکردند؟!
دیوانه که گوشهای نشسته بود و نخ بادبادکی در دست داشت، خندید و گفت:
ـ بله، البته آن ایمان که این علم الهدی می گوید همان طناب است… فقط این بار، سر دیگرش به گردن مردم بسته شده!







