نگاهی جامعه شناسانه و روانشناسانه به یک شعار
جاوید شاه یعنی من یک انسان تهیمغز بدون اراده هستم که نیاز دارم کسی به عنوان قیم بالای سرم باشد. جاوید شاه یعنی بردگی اختیاری. یعنی من خودم داوطلبانه طوق بندگی را به گردن میاندازم و با افتخار فریاد میزنم: «زنده باد ارباب!»
یعنی انسانی که هویت خودش را فراموش کرده، تاریخ خودش را انکار کرده و به جای اینکه صاحب سرنوشت خویش باشد، افتخار میکند که «غلامزاده» و «خانهزاد» یک سلسله باشد.
جاوید شاه یعنی جاودان باد غلامزادگی و خانهزادگی با فرهنگ منحط فئودالیته سلطنتی. یعنی همان فرهنگ قرونوسطی که در آن انسانها نه شهروند، بلکه «رعیت» بودند؛ نه صاحب حق، بلکه «ملک» پادشاه. یعنی همان نظامی که در آن یک خانواده خاص «مالکبالاست» و بقیه ملت «ملک» او.
در همین زمینه
بردگی اختیاری
جاوید شاه یعنی بردگی اختیاری. این مفهوم را نخستین بار فیلسوف فرانسوی اتین دو لا بوئتی در رساله کلاسیک خود به نام گفتار در باب بردگی اختیاری (نوشتهشده در ۱۵۴۸، منتشرشده ۱۵۷۶) به طور دقیق تعریف کرد. لا بوئتی میپرسد: چگونه ممکن است میلیونها انسان، روستا، شهر و ملت، زیر سلطه یک نفر باشند که هیچ قدرتی جز آنچه خودشان به او دادهاند ندارد؟ او میگوید: «تیرها فقط به اندازهای میتواند به مردم آسیب بزند که مردم حاضر باشند تحمل کنند.» قدرت او نه از شمشیر، بلکه از رضایت داوطلبانه مردم است. مردم عادت میکنند، مثل اسب مسابقهای که ابتدا دهانه را گاز میگیرد و بعد عاشقش میشود. لا بوئتی تأکید میکند که بردگی اختیاری با عادت، نمایشهای تبلیغاتی، نان و بازی و ترس از آزادی تقویت میشود. راهحل او ساده است: دیگر حمایت نکنید، دیگر فریاد «زنده باد» نزنید، دیگر مالیات ندهید، دیگر در ارتش او خدمت نکنید؛ آنگاه تیرهنام مثل غول کلوسوس بدون پایه فرو میریزد.
«جاوید شاه» دقیقاً همین بردگی اختیاری است. فریادزننده میگوید: «من آزاد نیستم، نمیخواهم باشم. من انتخاب میکنم که غلام باشم چون آزادی برایم سنگین است.» او داوطلبانه ارادهاش را به یک فرد یا یک سلسله واگذار میکند تا از مسئولیت فکر کردن، اشتباه کردن و ساختن آینده خلاص شود. این همان چیزی است که لا بوئتی «بدبختی بزرگ» مینامد: وقتی انسان خودش زنجیرش را میسازد و بعد عاشق زنجیر میشود.
از خود بیگانگی انسان
فردی که جاوید شاه میگوید یک انسان از خودبیگانه است. کارل مارکس در دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴ «بیگانگی» (Entfremdung) را جدایی انسان از ذات انسانی خودش میدانست. کارگر از محصول کارش بیگانه میشود، از فرآیند کار بیگانه میشود، از همنوعانش بیگانه میشود و در نهایت از «گونهگی» خودش – یعنی از توانایی خلاق، آزاد و آگاهانه بودن – بیگانه میشود. انسان به جای اینکه خودش را در جهان بیافریند، به ابزاری برای دیگران تبدیل میشود و خودش را غریب میبیند.
در حوزه سیاسی، از خود بیگانگی دقیقاً همان است که «جاوید شاه» تجسم آن است: انسان ایرانی از اراده سیاسی خودش، از تاریخ مبارزات آزادیخواهیاش (از مشروطه تا ملی شدن نفت)، از هویت شهروندیاش بیگانه میشود. او به جای اینکه بگوید «من ایرانم، من تصمیم میگیرم»، میگوید «شاه ایران است، شاه تصمیم میگیرد». هویتش را به یک عنوان موروثی، به یک خون خاص، به یک «خانهزاد» بودن واگذار میکند. او دیگر فاعل تاریخ نیست، مفعول آن است. خودش را به یک شیء تبدیل کرده: شیءای که باید «حفظ شود»، «نگهداری شود»، «قیمومیت شود». این بیگانگی عمیقتر از هر استبداد خارجی است، چون خود انسان آن را انتخاب و بازتولید میکند.
اریش فروم در کتاب ‘ گریز از آزادی (۱۹۴۱)این مکانیسم را روانشناختیتر توضیح میدهد: وقتی انسان از بندهای سنتی رها میشود و با آزادی روبهرو میگردد، اضطراب و تنهایی به سراغش میآید. راه فرار آسان؟ تسلیم شدن داوطلبانه به یک اقتدار بیرونی. این «مازوخیسم اقتدارگرا» دقیقاً همان «جاوید شاه» است: فرار از آزادی به آغوش پدرخواندهای که به جای تو فکر کند، به جای تو اشتباه کند، به جای تو شرمنده شود. فروم میگوید شخصیت اقتدارگرا هم sadistic (سادیستی) است و هم masochistic (مازوخیستی): هم میخواهد دیگران را کنترل کند و هم خودش را تسلیم یک قدرت برتر کند تا از بار آزادی خلاص شود.
جاوید شاه یعنی انکار تمام خونهایی که برای آزادی ریخته شد. یعنی تف کردن به صورت مشروطهخواهان، مصدق، و همه کسانی که فریاد «مرگ بر استبداد شاهنشاهی» سر دادند. یعنی گفتن اینکه «ما لیاقت آزادی نداریم، ما فقط لیاقت یک شاه خوب داریم». یعنی بازگشت به کودکی ابدی یک ملت؛ جایی که گریه میکنیم و منتظریم «بابا شاه» بیاید و آراممان کند.
در فرهنگ فئودالی سلطنتی، انسان «رعیت» بود، نه شهروند. «غلامزاده» بود، نه صاحب حق. امروز هم «جاوید شاه» همان فرهنگ را بازتولید میکند: با پرچم تاجدار، با نوستالژی دروغین، با انکار جمهوری و دموکراسی. اما تاریخ نشان داده که این بردگی اختیاری پایدار نیست. همانطور که لا بوئتی گفت، وقتی مردم دیگر حمایت نکنند، غول فرو میریزد.
پس وقتی کسی فریاد «جاوید شاه» میزند، در واقع اعلام میکند: «من هنوز آماده نیستم انسان باشم. هنوز نیاز به ارباب دارم.»
اما مردم ایران خانهزاد نیستند و هرگز غلامزاد نخواهند بود.
ما انسانیم. و انسان بیدار، هرگز «جاوید شاه» نمیگوید. میگوید: جاوید ایران، جاوید آزادی، جاوید مردم.
منابع:
- Étienne de La Boétie, Discourse on Voluntary Servitude (1576)، ترجمه Harry Kurz (1942)، موجود در Online Library of Liberty و Mises Institute.
- Karl Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844، بخش “Estranged Labour”، موجود در Marxists.org.
- Erich Fromm, Escape from Freedom (1941)، فصلهای مربوط به مکانیسمهای فرار از آزادی و شخصیت اقتدارگرا.
- خلاصههای تحلیلی از ویکیپدیا و سایتهای فلسفی مانند Libertarianism.org برای لا بوئتی و SuperSummary برای فروم!







