تحلیل تایم از موقعیت رضا پهلوی به عنوان مدعی اپوزیسیون
مردم بار دیگر در اعتراض به رژیم ایران در خیابان هستند؛ این واقعیتی است که دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت. بیش از دوازده روز اعتراضات گسترده، که از دل فروپاشی اقتصادی، تورم افسارگسیخته، بیکاری مزمن و احساس عمیق بیعدالتی اجتماعی زاده شده، بخشهای بزرگی از ایران را دربر گرفته است. آنچه این موج تازه ناآرامی را متمایز میکند، گستره جغرافیایی آن است: از تهران تا شهرهای کوچک و اغلب فراموششدهای مانند آبادان و مناطق کردنشین استان ایلام، جایی که سالها محرومیت، سوءمدیریت و بیتوجهی رژیم ایران انباشته شده و اکنون به انفجار رسیده است. گزارشهای حقوق بشری نشان میدهد که پاسخ رژیم، بار دیگر، سرکوب خشن بوده است؛ قطع اینترنت، بازداشتهای گسترده و استفاده مرگبار از زور علیه معترضان، که تنها در چند استان به کشتهشدن دهها نفر انجامیده است.
اما همزمان با این خیزش اجتماعی در داخل ایران، در خارج از مرزها و بهویژه در پایتختهای غربی، بحثی آشنا دوباره جان گرفته است؛ بحثی که هر بار اعتراضات ایران شدت میگیرد، از نو مطرح میشود: آیا یک چهره سیاسی در تبعید میتواند نقش ناجی را ایفا کند؟ در این دور، بار دیگر نام رضا پهلوی بهعنوان گزینهای بالقوه برای «رهبری گذار» بر سر زبانها افتاده است. فرزند شاه مخلوع ایران که خود را ولیعهد در تبعید معرفی میکند، پس از آنکه اعتراضات به تیتر رسانههای بینالمللی راه یافت، فعالیت رسانهای خود را شدت بخشید؛ بیانیه صادر کرد، مصاحبه داد و از ضرورت تظاهرات هماهنگ و یک گذار آرام سخن گفت. پیام او، آشکار یا پنهان، این بود که برای این لحظه تاریخی آماده است.
رضا پهلوی کمی کمتر از هیچ!
اما تحلیل تایم با صراحت هشدار میدهد که این روایت، نهتنها سادهانگارانه، بلکه خطرناک است. تاریخ معاصر خاورمیانه، مملو از نمونههایی است که نشان میدهد شرطبندی روی سیاستمداران تبعیدی، اغلب به نتایجی فاجعهبار انجامیده است. در این میان، مقایسهای که نویسنده مطرح میکند، اتفاقی نیست: احمد چلبی، سیاستمدار عراقی در تبعید، که در دهههای ۱۹۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ میلادی بهعنوان گزینهای مطلوب برای دوران پس از صدام حسین تبلیغ میشد. چلبی همهچیز داشت؛ شبکهای سازمانیافته، حمایت مالی گسترده از سوی ایالات متحده، ارتباطات عمیق در واشنگتن و حتی پشتیبانی یک نیروی نظامی خارجی که رژیم وقت عراق را سرنگون کرد. او از سوی برخی نئومحافظهکاران آمریکایی تا حد «جورج واشنگتن عراق» بالا برده میشد.
جنایت و سرکوب علیه معترضان؛ سولههای انباشته از اجساد جوانان
با این حال، نتیجه چه بود؟ زمانی که عراقیها پس از سقوط رژیم صدام برای نخستینبار پای صندوقهای رأی رفتند، حزب چلبی حتی نتوانست نیم درصد آرا را به دست آورد. او نهتنها به قدرت نرسید، بلکه به نماد شکست اپوزیسیون وابسته به خارج بدل شد؛ چهرهای که در چشم مردم عراق، بیش از آنکه نماینده تغییر باشد، تجسم مداخله خارجی و بیگانگی از واقعیتهای جامعه بود. تایم تأکید میکند که این مقایسه، صرفاً تاریخی یا نظری نیست؛ بلکه هشداری مستقیم برای کسانی است که امروز به رضا پهلوی بهعنوان آلترناتیو مینگرند.
پهلوی چلبی هم نیست
زیرا اگر چلبی، با همه امکانات و حمایتهایش، چنین شکستی خورد، رضا پهلوی با چه پشتوانهای قرار است موفق شود؟ تحلیل تایم در اینجا بیرحمانه است. رضا پهلوی فاقد هرگونه سازماندهی معنادار در داخل ایران است. این ارزیابی تازهای نیست؛ بیش از یک دهه پیش، مؤسسه بروکینگز نیز تصریح کرده بود که او پایگاه اجتماعی سازمانیافتهای ندارد و جنبش سلطنتطلبی جدی در داخل کشور وجود ندارد. گذر زمان نیز این واقعیت را تغییر نداده است. ابتکاراتی مانند «پروژه ققنوس» یا نشستهای پرزرقوبرق در اروپا و آمریکا، بیشتر نمایشهایی برای مخاطبان خارجنشیناند تا نشانهای از نفوذ واقعی در جامعه ایران.
از نظر مالی و لجستیکی نیز، پهلوی در موقعیتی شکننده قرار دارد. او برخلاف چلبی، از حمایت ساختاری دولتهای غربی یا بودجههای کلان برخوردار نیست و عمدتاً به کمکهای پراکنده ایرانیان خارج از کشور تکیه دارد. ادعاهایی که از سوی او و اطرافیانش درباره ثبتنام دهها هزار مقام دولتی برای «جدا شدن از رژیم ایران» مطرح میشود، بهگفته تایم، نهتنها غیرقابلراستیآزمایی است، بلکه یادآور همان داستانپردازیهایی است که چلبی درباره ریزش ارتش عراق مطرح میکرد و بعداً پوچ از آب درآمد.
نیم قرن خارجه نشینی برای هیچ
اما شاید مهمترین ضعف رضا پهلوی، چیزی عمیقتر از کمبود سازمان یا پول باشد: بحران مشروعیت. او نزدیک به نیم قرن است که خارج از ایران زندگی میکند؛ بیشتر عمرش را در ایالات متحده گذرانده و عملاً با تجربه زیسته اکثریت ایرانیان بیگانه است. این فاصله، در کشوری که حافظه تاریخی قوی و زخمهای التیامنیافته دارد، بهسادگی قابل چشمپوشی نیست. سلسله پهلوی، برخلاف روایتهای نوستالژیک برخی رسانههای اجتماعی، برای بسیاری از ایرانیان یادآور دورهای از سرکوب سیاسی، نابرابری عمیق و وابستگی به قدرتهای خارجی است؛ از کودتای ۱۳۳۲ با حمایت سیا گرفته تا ساواک، حزب رستاخیز و تمرکز ثروت و قدرت در دستان اقلیتی کوچک.
نسلهای قدیمیتر این تجربهها را مستقیماً زیستهاند و نسلهای جوانتر، روایت آن را از والدین خود شنیدهاند. از این رو، هنگامی که معترضان امروز شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر میدهند، الزاماً در پی بازگشت سلطنت نیستند. حتی ظهور پراکنده شعارهای طرفدار پهلوی، بهزعم تایم، بیش از آنکه نشاندهنده گرایش واقعی اجتماعی باشد، بازتاب نوعی نوستالژی برای «ثبات» پیش از انقلاب است؛ نوستالژیای که با کمپینهای هماهنگ رسانههای اجتماعی، حسابهای جعلی و حتی محتوای تولیدشده با هوش مصنوعی بزرگنمایی میشود. در مقابل، رواج شعار «نه شاه، نه ملا» نشانهای روشن از رد همزمان رژیم ایران و آلترناتیو سلطنتی است.
ایدهآل ترین گزینه از نظر رژیم
از منظر رژیم ایران، این وضعیت تقریباً ایدهآل است. تایم با صراحت مینویسد که رژیم نمیتوانست حریفی بهتر از رضا پهلوی برای خود طراحی کند. حضور پررنگ او در رسانههای غربی، دیدارهایش با مقامات آمریکایی یا اسرائیلی و هر فراخوانش برای مداخله خارجی، به رژیم امکان میدهد اعتراضات را بهعنوان پروژهای وابسته به خارج و سلطنتطلبان بدنام جلوه دهد. این دقیقاً همان روایتی است که رژیم برای تضعیف مشروعیت جنبشهای اعتراضی به آن نیاز دارد.
حتی در میان مخالفان سرسخت رژیم نیز، این نگرانی وجود دارد. نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، جریان پهلوی را «اپوزیسیون علیه اپوزیسیون» توصیف کرده است؛ جریانی که بهجای ایجاد همبستگی، شکاف میآفریند. ناتوانی یا عدم تمایل رضا پهلوی در مهار حامیانی که به دیگر مخالفان غیرسلطنتطلب حمله میکنند، این شکاف را عمیقتر کرده و آنچه میتوانست جبههای گسترده علیه رژیم ایران باشد، به میدان منازعه داخلی بدل کرده است.
آسیب پذیری واقعی رژیم ایران
در عین حال، تایم تأکید میکند که آسیبپذیری رژیم ایران واقعی است. بحران اقتصادی، فروپاشی پول ملی، بحران آب و انرژی، فرسایش نیروهای نیابتی منطقهای و وضعیت جسمی رهبر سالخورده رژیم، همگی نشانههایی از ضعفاند. اما آسیبپذیری لزوماً بهمعنای فروپاشی قریبالوقوع نیست. تجربه کشورهای منطقه به ایرانیان آموخته که سقوط یک رژیم، تضمینی برای دموکراسی نیست و میتواند بهسادگی به هرجومرج، خشونت طولانیمدت و حتی تجزیه منجر شود.
نتیجهگیری تایم صریح است: اگر تغییری پایدار در ایران رخ دهد، نه از طریق وعدههای یک سیاستمدار در تبعید، بلکه از دل سازمانیابی مردم داخل کشور و شکاف در دستگاه سرکوب حاصل خواهد شد. شرطبندی روی مدعیان، بهجای مردم، اشتباهی است که تاریخ بارها هزینه سنگین آن را نشان داده است. ایرانیان شایسته آناند که بدون بار توهمات دیگران و بدون ناجیان خودخوانده، آینده خود را رقم بزنند.
پانوشت:
خلاصه ای از نوشتهی بابی غوشخبرنگار خارجی سابق تایم و سردبیر بخش بینالملل، تحلیلگر ژئوپلیتیک







