نگاهی به آلترناتیو سیاسی در ایران
سالهاست که هر بحثی درباره آینده ایران با پرسشی تکراری در محافل سیاسی و رسانهای همراه میشود: اگر نظام ولایت فقیه سقوط کند، چه کسی خلأ را پر خواهد کرد؟ این پرسش غالباً بهعنوان بهانهای برای توجیه ادامه سیاست معامله و مماشات با رژیم، یا برای ایجاد ترس از تغییر مطرح میشود. اما نگاهی عمیقتر به صحنه ایران نشان میدهد که مشکل دیگر نبودِ آلترناتیو نیست، بلکه شاید نادیده گرفتن وجود آن یا کماهمیت جلوه دادن وزن سیاسی و تشکیلاتی آن است.
رژیم ایران طی دههها تلاش کرده این تصور را جا بیندازد که بقای آن برای جلوگیری از هرجومرج ضروری است و سقوطش کشور را به «سناریوهایی» شبیه برخی کشورهای منطقه خواهد کشاند. اما این تبلیغات یک تفاوت اساسی را نادیده میگیرد: امروز در ایران یک اپوزیسیون سازمانیافته با پروژه سیاسی اعلامشده، برنامه انتقالی روشن، و شبکه فعالیت در داخل و خارج کشور وجود دارد؛ واقعیتی که بحث درباره «خلأ سیاسی» را بیشتر به هراسافکنی سیاسی شبیه میکند تا به واقعیت.
مسئله اصلی فقط رد نظام موجود نیست، بلکه وجود یک چشمانداز کامل برای دوران پس از آن است. آلترناتیو واقعی با میزان سروصدای رسانهای یا حضور مجازی سنجیده نمیشود، بلکه با تواناییاش در ارائه پاسخهای عملی به پرسشهای بزرگ سنجیده میشود: کشور چگونه اداره خواهد شد؟ چه کسی مانع هرجومرج میشود؟ تکلیف ارتش، امنیت و اقتصاد چه خواهد بود؟ و انتقال قدرت چگونه انجام میگیرد؟
«برنامه انتقال؛ نه خلأ پس از سقوط»
آنچه «شورای ملی مقاومت ایران» را بعنوان یک آلترناتیو متمایز میکند، این است که فقط شعار سرنگونی رژیم را مطرح نمیکند، بلکه تصویری عملی از یک مرحله انتقالی روشن ارائه میدهد. این دیدگاه بر تشکیل یک دولت انتقالی با مدتزمان مشخص استوار است؛ دولتی که مأموریت اصلی آن اداره کشور برای دورهای کوتاه، نه بیش از شش ماه پس از سقوط رژیم، و فراهم کردن زمینه برگزاری انتخابات آزاد برای انتخاب مجلس مؤسسان و قانونگذاری است؛ مجلسی که نماینده مردم ایران باشد و پایههای نظام سیاسی جدید را بنا کند.
دقیقاً همین نقطه به یکی از رایجترین نگرانیها پاسخ میدهد: ترس از فروپاشی نهادی یا هرجومرج. وجود یک برنامه انتقالی، جدول زمانی مشخص، و سازوکاری برای واگذاری قدرت به مردم، تجربه ایران را از مواردی که در آن دولت بدون آلترناتیو سازمانیافته یا رهبری سیاسی روشن فروپاشید، متمایز میکند.
بیشتر بخوانید
همچنین پروژه سیاسی مطرحشده بر بازتولید استبداد در شکلی دیگر بنا نشده است، بلکه بر ایجاد یک جمهوری دموکراتیک مدرن استوار است؛ جمهوریای که پایههای آن جدایی دین از دولت، تکثرگرایی سیاسی، آزادی احزاب و رسانهها، برابری کامل زن و مرد، استقلال قوه قضائیه، لغو مجازات اعدام، و تضمین حقوق ملیتها و مؤلفههای گوناگون در چارچوب تمامیت ارضی ایران باشد.
مهمتر از آن، این پروژه چشماندازی از ایرانی غیراتمی ارائه میدهد؛ ایرانی که با همسایگان منطقهای خود در صلح زندگی کند و از سیاست صدور بحران و جنگهای نیابتی، که دههها منابع کشور را فرسوده کرده، فاصله بگیرد.
آلترناتیوی نه فقط روی کاغذ
اما آنچه به این آلترناتیو وزن واقعی میبخشد، تنها برنامه سیاسی آن نیست، بلکه امتداد آن در داخل خود ایران است. تغییر را فقط کنفرانسهای خارجی نمیسازند؛ تغییر نیازمند پایگاه اجتماعی و تشکیلاتی در داخل کشور است. در مورد ایران، نقش «کانونهای شورشی» و شبکههای مخالفان و فعالانی که با وجود سرکوب، اعدام و بازداشت به فعالیت خود ادامه میدهند، برجسته است.
خانم مریم رجوی روز ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ در سخنرانی جلسه نخست گردهمایی ایران آزاد گفت:
«راه آزادی ایران، جنگ خارجی نیست؛ چشم دوختن به فروپاشی خودبهخودی رژیم نیست؛ راه آزادی ایران، آلترناتیوسازی فیک و رباتیک نیست. نیروی واقعی تغییر، بر روی زمین و برخاسته از مردمی است که در پی یک جامعه آزاد و عادلانه هستند. همان جوانان آگاه و فداکاری که به شاه و شیخ میگویند نه، همراه با مقاومتی سازمانیافته با ۶۱ سال تجربه در مبارزه با دو دیکتاتوری»
حرف خانم رجوی این است که تنها نیروی رزمنده و حاضر در صحنه مبارزه است که امکان تغییر و سرنگونی را فراهم می سازد و نه زد و بند با ملاها و اصحاب مماشات!
اینجاست که تفاوت میان یک آلترناتیو سیاسی واقعی و پروژههایی که بر نوستالژی گذشته یا صرفاً بر حضور رسانهای تکیه دارند، آشکار میشود. جامعه ایرانی که در سالهای اخیر بارها به خیابان آمده، شعارهایی برای جایگزین کردن یک شکل از دیکتاتوری با شکل دیگر آن سر نداده است؛ بلکه تمایلی فزاینده به ایده جمهوری دموکراتیک و رد استبداد، چه با عمامه و چه با تاج، نشان داده است.
شاید استمرار اعدامها، بهویژه علیه اعضای «کانونهای شورشی» و جوانان قیامکننده، نشان دهد که خود رژیم نیز با این آلترناتیو بهعنوان یک گفتمان صرفاً سیاسی برخورد نمیکند، بلکه آن را چالشی واقعی برای بقای خود میداند. قدرت حاکم بیش از آنکه از ایدههای انتزاعی بترسد، از سازمانی میترسد که قادر است خشم مردمی را به پروژه تغییر تبدیل کند.
استناد دادگاه پاریس در مورد ممنوعیت تظاهرات برنامه ریزی شده مجاهدین خلق به تهدید رژیم ایران و سلطنتطلبان و شادمانی زایدالوصف سلطنتطلبان از لغو تظاهرات مجاهدین بیانگر همجبههگی کامل شیخ و شاه در برنگاههای تاریخی است. برای شاهپرستان و خادمان دیکتاتوری پهلوی به محاق بردن مجاهدین و شورای ملی مقاومت و صدای ملیتهای تحت ستم و نیروهای مستقل دیگر به همان اندازه مهم است که برای پاسداران و آخوندهای حوزه علمیه.
بنابراین درباره جزئیات آینده ایران اختلاف نظر بسیاری ممکن است وجود داشته باشد، اما امروز یک نکته روشنتر از گذشته به نظر میرسد: پرسش دیگر این نیست که آیا آلترناتیوی برای نظام ولایت فقیه وجود دارد یا نه؛ پرسش این است که آیا جهان آماده است بپذیرد ایران دیگر میان استبداد و هرجومرج گرفتار نیست، بلکه در برابر فرصتی برای گذار به یک پروژه دموکراتیک سازمانیافته و قابل دوام قرار دارد.







