افزایش تنشها در خلیجفارس، از حمله به تأسیسات انرژی تا گسترش حضور نظامی آمریکا برای «تضمین امنیت کشتیرانی» در تنگه هرمز، بار دیگر این پرسش را به مرکز توجه آورده است که آیا منطقه در آستانه یک جنگ تازه قرار دارد یا همچنان در وضعیت تعلیق میان جنگ و مذاکره باقی خواهد ماند؟
الگوی رفتاری رژیم ایران در سالهای اخیر نشاندهنده اتکای آن به راهبرد «فشار بدون پذیرش مسئولیت مستقیم» است؛ رویکردی که در ادبیات امنیتی از آن با عنوان «جنگ در سایه» یاد میشود. حملات به زیرساختهای انرژی یا مسیرهای کشتیرانی، بهگونهای طراحی میشوند که امکان انکار رسمی وجود داشته باشد، در حالی که پیام بازدارنده و فشار سیاسی منتقل میشود. گزارشهای مراکزی مانند International Crisis Group و تحلیلهای منتشرشده در رویترز نیز بارها به این الگو اشاره کردهاند و آن را بخشی از تلاش برای افزایش اهرم چانهزنی در برابر فشارهای اقتصادی دانستهاند.
در مقابل، ایالات متحده نیز سیاستی دوگانه را دنبال میکند: از یکسو با تقویت حضور نظامی و ایجاد ائتلافهای دریایی به دنبال مهار تهدیدات است، و از سوی دیگر، از ورود به یک جنگ گسترده اجتناب میکند. تجربه جنگهای پرهزینه در عراق و افغانستان و بمباران بینتیجه ایران باعث شده که تصمیمگیران آمریکایی نسبت به هرگونه درگیری مستقیم جدید محتاط باشند. همین ملاحظه، احتمال آغاز یک جنگ کلاسیک را کاهش میدهد.
در همین زمینه
با این حال، آنچه وضعیت را پیچیدهتر میکند، شکافهای درونی در ساختار قدرت رژیم ایران است. بخشی از حاکمیت، در شرایط بحران اقتصادی و نارضایتی اجتماعی، تنش خارجی را ابزاری برای حفظ انسجام داخلی میداند. در چنین چارچوبی، ایجاد فضای امنیتی میتواند به توجیه سرکوب و کنترل جامعه کمک کند. در مقابل، جناحی دیگر نسبت به هزینههای یک درگیری گسترده هشدار میدهد و آن را خطری برای بقای سیاسی میداند. این دوگانگی، تصمیمگیری راهبردی را با تردید و نوسان همراه کرده است و سران رژیم ایران در تصمیمگیری دچار تردید هستند.
همزمان، کانالهای ارتباطی غیررسمی میان طرفها همچنان فعال است. حتی در اوج تنشها، پیامهای غیرعلنی برای مدیریت بحران رد و بدل میشود. چنین سازوکاری معمولاً با هدف جلوگیری از سوءمحاسبه و کنترل سطح درگیری شکل میگیرد. به همین دلیل، بسیاری از تحلیلگران معتقدند که طرفین در پی «مدیریت بحران» هستند، نه حل نهایی آن.
از منظر اقتصادی نیز، یک جنگ گسترده در خلیجفارس پیامدهای غیرقابل پیشبینی برای بازار جهانی انرژی خواهد داشت. اختلال در عبور نفت از تنگه هرمز میتواند شوک قیمتی شدیدی ایجاد کند؛ موضوعی که نهتنها برای اقتصاد جهانی بلکه برای خود بازیگران درگیر نیز پرهزینه است. این وابستگی متقابل، بهعنوان یک عامل بازدارنده مهم عمل میکند.
با وجود این ملاحظات، خطر اصلی نه در تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه در «خطای محاسباتی» نهفته است. در محیطی که تنشها بالاست و بازیگران متعدد- از نیروهای نیابتی تا قدرتهای منطقهای-درگیر هستند، یک حادثه محدود میتواند بهسرعت از کنترل خارج شود. تاریخ نشان داده است که بسیاری از جنگها نه از یک تصمیم برنامهریزیشده، بلکه از زنجیرهای از سوءتفاهمها و واکنشهای متقابل آغاز شدهاند.
شواهد موجود نشان میدهد که منطقه بهسمت یک جنگ فراگیر حرکت نمیکند، بلکه در وضعیت بیثباتی مزمنی قرار دارد که در آن تنش، تهدید و درگیریهای محدود ادامه خواهد یافت. رژیم ایران از یکسو به فضای تنش برای مدیریت بحرانهای داخلی و مهار نارضایتیها نیاز دارد، و از سوی دیگر، توان و آمادگی ورود به یک جنگ مستقیم را ندارد. در مقابل، آمریکا نیز بهدنبال مهار تهدیدات بدون گرفتار شدن در یک جنگ جدید است.
بنابراین، پاسخ به پرسش اصلی این است: احتمال جنگ تمامعیار پایین است، اما خطر درگیریهای محدود و حتی تشدید ناگهانی تنشها همچنان بالاست. منطقه در وضعیتی قرار دارد که نه صلح در آن پایدار است و نه جنگ بهطور کامل اجتنابناپذیر؛ بلکه میان این دو، در تعادلی شکننده حرکت میکند.
از نگاه ایرانی راه حل واقعی این بحران در خود این بحران نهفته نیست بلکه چون جنگ اصلی بین مردم و رژیم حاکم بر ایران است، رسیدن به صلح در منطقه مستلزم آزادی در ایران است. یعنی تنها با سرنگونی فاشیزم دینی حاکم بر ایران است که امکان رسیدن این وضعیت به صلح پایدار را ممکن می سازد. و سرنگونی رژیم حاکم نیز تنها با نیروی سازمان یافته خلق در پیوند با مقاومت سراسری امکان پذیر است.







