داستان واقعی یک کانون شورشی – قسمت دهم
تابستون سال ۹۷، تابستان داغی بود. تو شهرهای اصفهان، کرج، شیراز، مشهد و خیلی از شهرای دیگه، حتی تو خیابانهای تهران، اعترضات پراکندهای شکل گرفت.
یه چیزی تو اون روزها خیلی معلوم بود؛ اینکه جامعه دیگه اهل عقبگرد نبود. مثل عقربههای ساعت که فقط رو به جلو میرن، انگار همهچی داشت بهسمت یه لحظه انفجار پیش میرفت. ساعتش معلوم نبود، اما هر تیکتاکش، یه قطره دلهره میریخت تو دل خیابان.
اون روزها تو یه شرکت توی شهرک غرب کار میکردم. کسی اونجا نمیدونست کار واقعیم چیه. فقط از طریق یه آشنایی، برای اینکه خرج زندگی رو دربیارم، یه جوری وارد اونجا شده بودم. امیر هم مثل خودم بود، از خانواده جدا شده بود. نمیخواستیم این وابستگیها مانع مبارزهمون باشه. حاضربودیم سختیِ مستقل بودن رو بکشیم، ولی وابسته به خانواده نباشیم.
چون خانوادهها معمولاً ازمون توقع داشتن که سرمون تو لاک خودمون باشه، آسته بریم آسته بیایم، نه سر و صدایی، نه دردسری. تهش هم انتظاری که داشتند لابد مثل آدمهای عادی درگیر تحصیل، کارو ازدواج و یه مشت بدبختی دیگه باشیم.
یادمه یه تعریفی از «اریک فروم» خونده بودم درباره زندگی یه قهرمان که میگفت: قهرمان اون کسی نیست که قدرت ماورایی داشته باشه؛ قهرمان، اونیه که تصمیم میگیره دیگه عادی نباشه… حتی اگه این تصمیم به قیمت گذشتن از آسایش، خونه، و احساسات خانوادگی تموم بشه. من داداشِ کوچیکمو خیلی دوست داشتم، اونم به من وابسته بود. ولی از وقتی به خودم قول داده بودم که ساکت نمونم، دیگه درست و حسابی بزرگ شدنش رو ندیدم و همیشه بیرون از خونه بودم. امیر هم همینطوری بود. یه روح سرکش داشت… اهل این نبود که تو چارچوبهای معمول زندگی کنه.
ریسک پذیری در کوچه و خیابان
خیلیها به خاطر ترس از ریسک، هیچوقت جرأت نمیکنن از دایرهی عادی بودن بیرون بزنن. ترجیح میدن نیاز به قهرمان شدن رو توی کتابا و فیلما جستجو کنن، نه توی زندگی خودشون. ولی من و رفیقام یه تصمیم دیگه گرفته بودیم؛ اینکه قهرمان زندگی خودمون باشیم.
تصمیمگیری در اون روزها زیاد آسون نبود، بالاخره در اون سنوسالی که ما بودیم زندگی بیشتر از همیشه به ما چشمک میزد، اما ما باید خیلی چیزا رو پس میزدیم. دیگه مبارزه کردن عین زندگی شده بود. شاید اصلیترین سوالی که هر انسانی باید بهش جواب بده همینه که «زندگی چیست؟»
بالاخره برای یه زمستون سرد، اما با دلهایی گرم آماده شدیم. هسته اصلی تیممون از من، امیر و پیام تشکیل شده بود.
بقیه بچهها هم دورادور همراهمون بودند و ازشون کمک میگرفتیم. بعضی وقتها برای رفتوآمد یا تهیه وسایل، بچههای دیگه هم کمکمون میکردن. اما کار اصلی دست همین تیم سه نفره بود که جلو میبردیم.
ما اون موقع شروع کردیم به حرکات ایذایی؛ خیابونها رو میبستیم، پایگاههای بسیج رو آتش میزدیم، بنرهای خامنهای رو روی پل هوایی اتیش میکشیدیم و… هدف اصلیمون این بود که جو ملتهب قیام رو تو خیابونها زنده نگه داریم. کلی اکیپ و تیم دیگه هم بودن که همین کارها رو میکردن. ما هم ازشون الگوبرداری کردیم و تلاش میکردیم با این حرکتها شرایط رو برای حکومت تو خیابونها ناامن کنیم و مزاحمش باشیم.
اون موقع خیلیها به ما سیخونک میزدن که این کارا چه فایدهای داره و با این چیزا که حکومت سرنگون نمیشه. اما ما میدونستیم چیکار میکنیم. ما میخواستیم جامعه بدونه که توی این شهر کسایی هستند که آروم نمیگیرن و هر شب در خیابونها حضور دارند. ما میخواستیم مینیاتوری زیرساختی بسازیم که صداش بعدها در بیاد. و این نیاز به یک جنگ درونی با خود داشت که به کاری که میکنیم ایمان داشته باشیم.
هدف ما از انجام این کارها استارت قیامهای پیش رو بود. کاری که هر تیم کانونشورشی اون زمان انجام میداد.
کار حساب و کتاب شده
ما از دل شهر فعالیت میکردیم، با حرکتهای ایذایی که عصبهای امنیتی و اقتدار حکومت رو هدف میگرفت. به قول زاپاتا که میگفت: «اگر هیچ عدالتی برای مردم وجود نداره، پس بذار هیچ آرامشی هم برای حاکمان وجود نداشته باشه !»
خلاصه، ماهها با همین حرکتهای ایذایی گذشت. نقطه قوت کارمون این بود که هیچ کاری بدون طراحی و فکر قبلی انجام نمیدادیم. برای هر عملیات، از قبل برنامهریزی میکردیم؛ از اینکه از کجا وارد بشیم، چطور ضربه بزنیم، تا اینکه از کدوم مسیر خارج بشیم.
توی این مسیر، کلی روش رو تست کردیم. از کارهای سادهتر شروع کردیم، اما کمکم رسیدیم به استفاده از کوکتل مولوتف و سهراهیهای دستی، که انفجارهای سنگینی ایجاد میکردن. هدفامون هم مشخص بود: پایگاههای بسیج، مراکز سپاه، و دادگاههای بهاصطلاح انقلاب. برای ما، اینا مراکز اصلی سرکوب بودن؛ و ما میخواستیم با این کارها، اقتدار پوشالیشون رو توی خیابونها به چالش بکشیم.
چیزی که باید بالاخره اتفاق میافتاد، افتاد. همه اون شبکاریها، عملیاتها، حرکتهای ایذایی و طراحیهای مداوم، مثل موجی بیوقفه ادامه پیدا کرد… تا رسیدیم به پاییز ۹۸… وآبان خونین از راه رسید…
یه آه سنگین… از دل تاریخ ایران بلند شد؛ آهی که با خشم آهنین خودش، مبارزات مردم ایران رو… به جلو پرتاب کرد….
ادامه دارد







