در سردخانه تاریخ ما چه میگذرد؟!
معمولا در مدارس نمره نهایی آخر سال جمع و تفریقی است از نمراتی که طی روزها و ماههای سال گرفتهایم. این نمره نهایی مشخص میکرد که قبول شدهایم یا باید یک سال در جا بزنیم. این نمرات و قبول شدن یا نشدن در مدرسه مثال کوچکی میتواند باشد از آنچه بسیار بسیار بزرگتر و با ارزشتر است. یعنی تاریخ وطن.
تاریخ واقع میشود، بسیار نانوشته و بسیار نوشته میشود. اغلب میتوان مشاهده کرد که تاریخ هم همانند همان نمره آخر سالمان گام به گام پیش میرود. گامها در مجموع آن گام نهایی را میدهند و جواب این سؤال که آیا قبول شدهایم، یا چه بسا باید چند کلاس پایینتر برویم. مهم البته این است که آیا این تاریخ را خودمان مینویسیم یا دیگرانی تقلب کرده و به نام ما مینویسند.
امضای مشروطه
در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۲۸۴ ستمگر زمانه مظفرالدین شاه قاجار مجبور شد فرمان مشروطیت را امضا کند. این فرمان حاصل رنج و تلاش آزادیخواهان زمان در جنگ با شاه و آخوندها بود. جنبشی که البته در درون یکپارچه نبود. بسیار کوشیدند اما برآیند تلاشها بدانجا نرسید که آن چه در مشروطه بهدست آمده بود پایدار شود. با کنار رفتن سلسله قاجار و روی کار آمدن رضا شاه، مشروطه در حرف ماند اما در عمل محو شد. دیکتاتوری جدید هیچ صبغه آزادی مردم را نمیتوانست تحمل کند. ما مردم ایران در اینجا نمره قبولی نیاوردیم و سال یا سالهایی در جا زدیم.. در صفحات بعدی تاریخ، جنگ جهانی دوم پیش آمد. رضا شاه از حول قدرت طلبی در دیگ آلمان نازی افتاد و لذا نیروهای متفقین کشور را تصرف کردند و این دیگر پایان رضاخان بود و نمره ای مثبت برای ما. آنها اما حواسشان جمع بود رضا خان، هر چند خدمتگزار اجنبی، اما میباید برود ولکن سلسله خدمتگزار! پهلوی نه… سیاسیون انگلیس پسر بیست و چند سالهاش یعنی محمدرضا را به شاهی رساندند.. استبداد حفظ شد. یک دهه بعد اما دکتر محمد مصدق به نخست وزیری رسید. اقتصاد ایران جانی گرفت، دستهای استعماری برچیده شد. شاه در ضعف قرار گرفت و میرفت تا ایران متعلق به خود ایرانی شود مصدق پشتوانه وسیع مردمی داشت. اما یک چیز را که دشمنش بسیار داشت او نداشت، نیروی مسلح سازمان یافته و اینجا باز نمره ای که ما گرفتیم نمره قبولی نبود و مصدق سرنگون شد و شاه بازگشت.
سرکوب توسط شاه
بیست و پنج سال دیگر گذشت که طی آن شاه هر چه توانست بر نمرات خود افزود. ساواک و ارتش و… آورد. آنکه پدرش روزی قزاق دربان سفارت بود یکی از میلیاردرهای بهنام شد. اما جانها فدا شد. حنیف و محسن و بدیع و جزنی و پویان و… و بر نمرات ما افزوده شد. تا آنکه ۵۷ رسید و ما یک نمره قبولی فوق عالی گرفتیم. بساط کل پادشاهی در ایران جمع شد و به دیار درک پیوست.
بیشتر بخوانید
تاریخ شوخی بر نمیدارد، بسیار جدی و سختگیر است و فقط روی نمرههای ما، یا آنها، حکم میدهد. شاه رفت، نه، بلکه در رفت. اما آنها حواسشان جمع بود و ما در موقعیتی نبودیم که حواسمان جمع باشد و… خمینی آمد. ، … همچون گرازی که در مزرعه افتد، بل هم اضل. خاک و اقلیم و مال و منالمان درید و خورد و برد. دین و آیین و فرهنگمان را به خود بی دین و بی فرهنگش آلوده کرد. در لجنزار ولایت، پسماندههای در رفتگان سلطنت زیر سرشان بلند شد و ادعا کردند که «پهلوی بر میگرده»!! چقدر احمقانه!! آخر اگر بعد از ۵۷ سلطنت در ایران جا و مکانی داشت خمینی میگفت میخواهد شاه بشود، مگر غیر از این شد؟ اما اگر چنین میگفت آجر سفتی زیر پایش نمییافت و روز اولش همان آخرش میشد. حواسش جمع بود، آمد و از «اسلام عزیز» گفت. با همین جا نماز اب کشیدنها مدتی روزگار گذراند و زیر نمرهها جمع شد تا ۳۰ خرداد رسید و… فرمان آتش بر مردمان، خمینی دوباره متولد شد همچون مار زهرآگینی که از تخم بهدر آید. تاریخ ورق خورد.
بازگشت هیولای خمینی
سرد و گرمیهای مردممان در این سالها بسیار بود اما به نقطه ای دیگر و کارنامه بازگشت ناپذیر دیگری رسیدیم، ۶۷. خمینی شاه گونه بازگشت ناپذیر شد. چگونه؟
سی هزار مجاهد و مبارز، میتوانستند تابستانها و زمستانهای بعد را هم ببینند، اما نه، ایستادند. سی هزار، هر تکتکشان نماینده هزاران دیگر… به خمینی گفتند نه. در بالای برگ جدید تاریخ نوشته شد: خمینی بی آینده. آنها به «امام امت، بنیان گذار جمهوری اسلامی، رهبر انقلاب اسلامی، امید مستضعفان جهان، انقلابیترین مرد جهان، حضرت آیت الله خمینی» گفتند نه. نه بر تو و مکتب و مرام و مذهب و دین و آیین و اسلامت نه. قبولت نداریم. اینگونه خمینی و «جمهوری اسلامی»اش گامی بزرگ بسوی عدم رفت. تاریخ شوخی ندارد.
تاریخ صفحات خود برنوشت، گاه ما بودیم و گاه آنها. نمرات ما بر هم افزود و کاهش نیافت زیرا که ما همچنان ایستادیم. خمینی و خامنه ای میخواستند ما را حذف و برگشت ناپذیر کنند. آری ما ایستادیم، هر چه بهایش باشد و زیر پایمان سفت و سفتتر شد. ۸۸ شد… ۹۶.. ۴۰۱.. ۴۰۴ و… ما ایستادیم و خمینی – یا خامنه ای – دیگر از «اسلام عزیز» نمیگفت ما ایستادیم و تشت رسوائیش از بام افتاد.
جبار زمانه خامنه ای از اقتدارش میگفت، اما از وحشتش رو به غزه نهاد و آتش بیار معرکه شد. اما، همانگونه که مینمود، آتش به عبای خودش گرفت و شد آنچه که شد. ما ایستاده بودیم.
حال به امروزمان رسیدهایم، جنگ و نه جنگ است، صلح و نه صلح است. تاریخ منتظر است که نمره را به کی بدهد، به ما یا به آنها. قبلا آموختیم که تاریخ را خودمان باید بنویسیم و میتوانیم بنویسیم. واگذارش اگر کنیم به اجنبی، به دور و نزدیک، دلبند ما نبوده و نیست، برای خود نوشته و مینویسد. ولایت فقیه یا ولایت عهد، مفت خودشان. و چون ما ایستادهایم، هر چه بهایش باشد. هر دو به پت پت افتاده اند نه صلح توانند و نه جنگ. و تا اینجای قله را آمده ایم. سرگذشت مصدق را در کارنامهمان داریم، روحش شاد. ما ایستادهایم… و تاریخ وطن را… خودمان میتوانیم بنویسیم.







