پرتقال فروش داستان ما. آنوقتها که کوچولو بودیم، بعضا که طولانی مدت گریه و ونگ سر میدادیم، مادر جون وقتی کلافه میشد تشری میزد که آخه چه مرگته؟ ما هم با همان حرکات کودکانه بالاخره به مامان میرساندیم که از آن شکلاتها که در کمد قایم کرده میخواهیم. اما نمیخواستیم رک بگوییم. حالا که ادا و اطوارهای علمای نظام! را که میشنویم، یا سفارشات و سخنان صبیه آن یکی و گلپسر این یکی مقام حاضر یا غایب گشته به گوشمان میخورد، همان فضای کودکی را یادآورمان میشود که بالاخره اصل مطلب چیست و بهقول مامان چه مرگته؟
یکی میآید در تلویزیون نکبتی برنامه میگذارد و میپردازد به اینکه «سوئدیها اشتباه کردند که قطعاً یکی از بزرگترین جنایتهای حقوق بشری را الان مرتکب شدند».
پرتقال فروشهای کذایی!
ما هاج و واج میمانیم که در این فصل سرما که درختان حقوق بشر در ایران شکوفه هم نکردهاند، این چه جنایت هولناکی است که ایشان نهی از منکرش میکنند. چند قدم آنطرفتر اصل مطلب را البته با چندین کرشمه ولایی بیرون میدهد که «اینها پدر من را محاکمه نمیکنند این خدا نشناسها دارند نظام جمهوری اسلامی را محاکمه میکنند!!».
اما مثل همه، ما هم کوچولو نماندیم. مقداری که بزرگتر شدیم در اواخر دوره دبستان مبصر کلاسمان آخر زنگ عصر میرفت و تکلیف شب را از آقای معلم اصلی میگرفت و میآورد. نمیدانم او بود یا خود آقا معلم که بعضا برای شوخی متن را تغییر میداد. فلان تعداد پرتقال خریدهایم از قرار دانهای فلان قدر، پیدا کنید پرتقال فروش را! و اینطوری البته مسئله مشکلتر و پیچیده میشد. حالا هم در میان علمای مقتدر نظام به جای اینکه از آنان بپرسیم چه مرگته، باید خودمان زحمت کشیده و پیدا کنیم پرتقال فروش را.
ما دانش آموزان روزانه داریم پول پرتقال را میدهیم اما قسمت غامض مسئله همان پیدا کردن پرتقال فروش است. روزی از روزها یک دفعه همه چیز بهم خورد و نفهمیدیم دعوا سر شط بود یا سر کفر. اما گفتند مقصر همان صدام تکریتی عفلقی است! یک روز هم آدرس خانه سلمان رشدی در آن طرف دنیا داده شد. یک موقع هم که اقای خاتمی که خودش ختم روزگار بود تصریح کرد: « نخستین واژه فتنه است که بیش از ۲۰۰ بار رهبر معظم انقلاب از آن نام بردند و اعلام کردند شکایت فتنهگران را پیش خدا هم خواهم برد … ». ما هم با چشمان متحیر گفتیم چه مرگته، یعنی همان پرتقال فروش.
در همین زمینه
داستان روباه و نماز جماعت سلامی!(طنز سیاسی)
تاریخچه پرتقال فروشان!
یکوقت دیدیم خیابانها پر از معترض شد و شعار و اغتشاش، تا بخواهیم بفهمیم چه شد، آقاشان گفت اینها از آن طرف مرز آمدهاند. خدایش نیامرزد آریامهر را، او هم همین را میگفت.
یک دفعه سیل آمد، آنهم چه سیلی که در تمام عمرمان ندیده بودیم. آقای علم الهدی میگفت نعمت خداست. حالا نعمت برای کی؟ باید ضربدر قیمت پرتقالها کرد تا فهمید. بعد زلزله آمد، آنهایی هم که خانه هاشان خراب شد، می خواست خراب نشود، فعلا در چادر بمانند و کسی هم احوالشان نپرسد. علما هم فتوا دادند که زلزله کار خداست. پیدا کنید پرتقال فروش را!
اما جالبش آنجا بود که از توی چراغ جادوی ولایت موجودی به اسم کووید ۱۹ در آمد. و در کارگاههای دانش بنیان نظام به تولید انبوه رسید که آقاشان را بسیار خوش آمد. گوییا خزان شده و آدمیان چنان برگ درختان میریختند. قیمت فاجعه بسیار بود و ما همچنان می بایست پیدا کنیم پرتقال فروش را.
آنگاه طوفانهای سختی وزیدن گرفت و همه شهرها را در بر گرفت. خلیفه گزمگان را فرمود بر بامها شوند و تیرها بر مردمان فکنند و چنین شد و بازهم چنین شد. اما طوفانها را سر باز ایستادن نبود و آقاشان می بایست نظام «اسلام عزیز»را حفظ کند.
آری این چنین است آنکه در حرج افتد و نهایت خود به چشم بیند، راه چارهای نیز بیابد. ما را چیزی نگفت، اما به ناگهان دیدیم که در چند همسایه آنطرفتر، همان زادگاه مسیح، آتشها بپاخاست و مردمان را از کوچک و بزرگ در بر گرفت. تازه دوریالیمان افتاد که
چرا آقاشان سالیان است که خمس و زکات و سرمایههای خلایق را ، بدانجا و بدانجاها ریخت و می ریزد.
آری سخن کوتاه می داریم تا پیدا کنیم پرتقال فروش را.







