روزی شغالی به خم رنگرزی افتاد و مدتی در آن خمره رنگ ماند.
وقتی بیرون آمد، پوستش رنگارنگ شده بود: سبز، سرخ، زرد و آبی.
با غرور و فخر به خودش نگاه کرد و با خود گفت:
«دیگر من شغال نیستم، من طاووس اعلیعلیینم!»
از این رنگ و لعاب تازه، دلش خوش شد و با ناز و کرشمه بین دیگر شغالها برگشت.
شغالهای دیگر که او را دیدند، تعجب کردند و گفتند:
«چه بر سرت آمده؟ چرا اینقدر باد به غبغب انداختهای؟
از ما جدا شدهای و طوری راه میروی که انگار خیلی بزرگ شدهای! این غرور از کجا آمده؟»
یکی از شغالها جلو آمد و گفت:
«ای دوست، یا دیوانه شدهای یا خیال کردهای جزو آدمهای خوشبختی!
میخواهی با این رنگ و لعاب از نردبان شهرت بالا بروی و مردم را با ادعاهایت تحتتأثیر قرار بدهی؟
تا دیروز هیچ بودی و کسی محلت نمیگذاشت، حالا با کمی رنگ، بیشرمی را پیشه کردهای؟»
«یاد بگیر که گرمی و نور واقعی مخصوص اولیا و پاکان است،
و این دروغ و تظاهر، پناهگاه دروغگوها و فریبکارهاست،
که میخواهند نگاه مردم را بهسوی خود جلب کنند، در حالی که درونشان پر از پلیدی و سردی است.»
در همین زمینه
شغال وطنی از خُم تبلیغات برگشت!
حالا گویی همان شغال در پرسوناژ دیگری ظاهر شده! . این بار در قامت یک ولایت فقیه. او که در اثنای جنگ در اعماق زمین قایم شده بود حالا با پر و پالان رنگشده برگشته وسط صحنه و خودش را قهرمان ملی جا زده!
نه با شمشیر اسلام، بلکه با ترانهی «ای ایران» و رگ گردن باد کرده از غیرت وطندوستی!
خامنه ای که تا دیروز فقط «امت اسلام» توی دهنش بود و نقشهی «فتح قدس از مسیر کربلا» رو رو دیوار زده بود، حالا یهویی شده سنگ صبورِ تمدن پارسی!
گویی به جای عمامه، تاج کوروش سرش گذاشته و وسط حسینیه، شعار «در روح و جان من میمانی ای وطن» سر میده!
نه اینکه این آقا از خُم رنگرزی تبلیغات بیرون اومده باشه… نخیر! این آقا از خُم رنگِ وطنیسازی اضطراری برگشته، با رنگ و لعابی که اگر روش دست بکشی، میریزه.
تا دیروز سر چهارراه سیاست، علم به دست میگفت «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند»،
حالا تو خیابون «روانشناسی بحران»، با پرچم سهرنگ، سرود «ای ایران بخوان» رو پخش میکنه و مردم رو دعوت به صلوات وطنی میکنه!
در مراسم رونمایی از نسخه ملیگرایانهی ولیفقیه، واعظ دربار نعره زد:
«در سال ۶۰ ایشان تا مرز شهادت رفت»!
معلوم نیست این مرز کجاست که فقط ایشون تا لبش رفت و برگشت، ولی بقیه وسطش ماندند.
وارونه گویی به سبک متملقان!
کارشناس دیگری گفت: «حضور بیباکانه رهبر در حسینیه، توطئههای روانی دشمن رو نقش بر آب کرد!»
و ما نمی دانستیم که حضور نفر اول یک کشور در حسینیه کشور خودش آنهم در زمان اعلام نشده چقدر شجاعت می خواهد!
تازه این تمام شجاعت ایشان نبود. چنانکه دیدیم عراقچی هم در این میان دریازده! شد و گفت:
«در برزیل بودم، زیباترین صحنهای که دیدم حضور رهبر در صحنه بود… با او میتوان دل به دریا زد!»
حالا مشخص نیست این “دریا” کجاست، ولی بهنظر میرسه تبلیغات صداوسیما، موجشکنهاش رو برای دروغهای بزرگتر آماده کرده باشد.
و در نهایت دیدیم که پزشکیان، رئیسجمهور کاشته شده بیت، هم با کلی ذوقزدگی گفت:
«حسینیه ایران تا همیشه پابرجاست!»
بالاخره ما نفهمیدیم که این ایران کجاست؟ تابحال این حسینیه مال خمینی ملعون بود که« ملیگرایی» را خلاف اسلام می دانست. ظریفی می گفت بعید است این آقاشغال دیگر برای بسیجیها و پاسدارهای نیمه جان شده هم چنگی به دل بزند. چون بدجوری خیطی بار آورده…







