شنبه, ۲۳ خرداد, ۱۴۰۵
ایران آزادی
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
ایران آزادی
No Result
View All Result

ناهید خانم و اتاق ممنوعه (داستان)

۱۹ آذر, ۱۴۰۳
ناهید خانم و اتاق ممنوعه (داستان)
Share on TwitterShare on Facebook

خاطراتی نه چندان دور

نویسنده : ج.سپهر

به خواست خودش بود که بیاد اینجا. یعنی نمی‌خواست که زندگی دختر و دامادش را تحت‌الشعاع قرار بدهد. نوه‌اش کیمیا  آینده داشت و باید براش برنامه ریزی صحیحی انجام می‌شد. در این کشور که آینده‌ای نمی شد براش تصور کرد. این حرف آقا رضا داماد ناهید خانم بود. با یک تصمیم جمعی به این نتیجه رسیدند که ناهید خانم ساکن این خانه شود. هم ازش مراقبت می‌کردند هم این که اینجا هم سن و سال‌های خودش زیاد بودند. هم صحبت بودند و روز شب می‌شد.

  اما دختر و دامادش بسیار گریه کردند و نوه‌اش کیمیا که نگو. خود ناهید خانم مشکلی نداشت و می‌خندید. همیشه می‌گفت من جهان را بخشی از وجود خودم می‌دانم و فرقی نیست بین خانه سالمندان و خانه و زندان. و همیشه این شعر فردوسی را می خواند: سمنگان و ایران و توران یکی است. و می گفت شماها با این اسامی خودتان را آزار می دهید. ناهید خانم واقعا دل بزرگی داشت و به خاطر آینده نوه‌اش خانه خود را فروخت و بخش کمی از آن را برداشت تا لنگ نمونه.

آقا رضا مثل بچه‌ای که مادرش رو گم کرده باشه روز وداع گریه می‌کرد. رضا دامادی بود از هزار پسر نداشته بهتر. برگ های نارون و چنار به حیاط خونه ریختند و اعلام کردند موعد خداحافظی رسیده. هق هق، چمدان‌ها و هی به پشت سر نگاه کردن. آخرین نگاه‌ها به هم آمیخت سه نفر به سمت مهرآباد و پیرزنی با یک فشنگ مانده در پا و بدنی رنجور و لبخند همیشگی به سوی خانه سالمندان مهر مادر. می‌رفت با کلی حرف نگفته و خاطرات ریخته در کوچه پس کوچه‌های این شهر.

از روزی که اومده بود اینجا همه حال و هواشون عوض شده بود. همه رو سرگرم و مشغول کرده بود. بعد صبحانه کسی حق نداشت غمبرک بزنه. به پنجره‌ها خیره بشه. کار بود به موازات توان و صحبت با هم. کسانی که قبراق‌تر بودند باید کنار یک سالمند می‌نشستند و کاری را انجام می‌دادند و به موازات کارشون حرف می‌زدند. کارها ساده بودند.

 مثلا یکی‌شون مربوط به روزنامه‌ها بود. صفحه حوادث مال سرهنگ بود که بازنشسته آگاهی بود و روی مدل قتل‌ها تحقیق می‌کرد. همیشه پی این بود که ببینه کسی از جرم و جنایت خاطره‌ای داره یا نه. با ذره بین راه می‌رفت و تیزبین و کم حرف بود. فقط موقع خاطره تعریف کردن مثل یک بازیگر تئاتر همه رو مجذوب خودش می‌کرد جای متهم و افسر بازی می‌کرد. مثلا یک بار بعد از ناهار پاشد گفت من ریحانه‌ام ممد و اصغر و عبدالله و تقی و بیژن و عباسعلی رو من کشتم.

همه روده بر شدند از خنده. اصلا بهش نمی اومد که شوخ طبع باشه. یک بار برای ناهید خانم گفته بود که بعد از قتل های زنجیره‌ای استعفا دادم و دیگه هم پی حرف رو نگرفته بود. فقط یواشکی گفته بود این حکومت جنایتکار‌ترین حکموتیه که در تاریخ به وجود اومده.

جدول روزنامه‌ها برای خانم غازان سلطان بود که می‌گفت من جامانده از ملوک الطوایفم. خودش رو شاهزاده می‌دانست. اصلا بهتر بگم خودش را با آلیس در سرزمین عجایب اشتباه گرفته بود. این درحالی بود که این شاهزاده ناکام پوشک می شد و سیگار کنت پایه بلند می‌کشید! شوهرش سرمایه‌دار بود و رفته بود یک دختر بیست ساله گرفته بود و پول حسابی به سالمندان می داد تا  شازده خانوم را نگهداری کنند.

پروین خانوم که همه خاطراتش رخت شویی و خاک ذغال بود و تموم خاطراتش از امیریه به بالا.  پنج تا بچه رو بزرگ کرده بود که همه را خمینی تو جبهه‌ها به کشتن داده بود. یکی شون مونده بود که اون هم سال هشتاد و هشت توو خیابون تیر خورده بود و جابجا کشته شده بود. لبریز درد بود و بی کسی. سواد نداشت و خود ناهید خانم بهش الفبا یاد می‌داد و تکه‌های روزنامه رو بهش می‌داد تا بتونه یاد بگیره بلکه با خوندن از بار  تنهایی‌اش کم کنه. با تکه‌های روزنامه کلی سرگرم شده بود و ناهید خانم رو دعا می‌کرد.

 فقط صفحات سیاسی برای ناهید خانم بود. ظهر که می‌شد بعد از ناهار یک ساعت فرصت خاطره گویی بود. اون هم به طور کلاسه بندی شده. یعنی همه افراد ابتدا باید خاطرات‌شون را تا ده سالگی می‌گفتند بعدش تا بیست سالگی و تا انتها. کسی حق نداشت جابجا خاطره تعریف کنه یعنی یک خاطره از هفتاد سالگی یکی از ده سالگی.  کسی هم در حین تعریف خاطره حق گریه کردن و گریه انداختن دیگرون را نداشت. اما خنده آزاد بود.

پاش دوباره تیر کشید و یاد اون روز افتاد.  لب پنجره ایستاد و به گل‌های سرخ و لاله‌عباسی باغچه خیره شد. محمد..نسرین.. کاوه..من.  یادش به خیر نقش دو تا زوج را داشتیم که از شهرستان اومده بودند. همسایه‌ها چقدر پیگیر بودند بدونند ما از کجا اومدیم. یکی شون یک بار هم به زور اومد خونه‌مون و آش نذری آورد. همون پایین ازش گرفتم، وگرنه اگر می‌رفت بالا و دوتا مسلسل رو می‌دید که پشت پنچره کارگذاشته بودند چی می‌شد؟ خنده‌اش گرفت از این که چطوری و با چه سختی‌ای نسرین صورتش رو بند انداخته بود تا کسی شک نکنه که اینجا خونه تیمی است.

 با چهارتا انگشتر بدل به  وصل صبح پیروزی فکر می کردیم. کاوه همیشه می گفت آغوشی که زیر سلطه‌ی ستمگره آغوش نیست. خندید و به خودش گفت خب حالا نوبت خاطره گفتن من برسه من از کجا باید شروع کنم؟  به اون اتاق ممنوعه فکر کرد که پرستارها فقط مجاز به اونجا رفتن بودند. سر و صدای ضعیفی شنیده می‌شد. اما کسی رو ندیده بود. لابد یک فرد کهنسال که از نظر روانی تعادل نداشت با هزینه بالا اونجا نگهداری می شد. حتما هم برای این که  باعث پریشونی بقیه سالمندان نشوند اون را از بقیه جدا گرده بودند.

کاش می شد کمکش کرد یا حداقل دیدش. به هر حال یک بیماره و به قول خودمون ماهیت خلقی داره. یک بیمار ناتوان هرکی باشه و هرکجا و در هر جبهه ای حقوق انسانی داره. مگه بچه ها توو کرمانشاه در فروغ جاویدان به سپاهی‌های زخمی کمک نکردند؟ درسته که پاسدارا به زخمی‌ها و شهدای ما رحم نکردند و حتا زخمی‌های رو به مرگ رو  به گلوله بسته بودند اما ما که نمی‌تونیم مثل اونها باشیم. اصلا فرق همین جاست و باعث این اختلاف و تضاد و مبارزه هم از همین جا شروع میشه. کاش بتونم وارد اتاق بشم و ببینم چه کمکی از من بر میاد.

در همین زمینه

داستان کبک‌ها و سرهنگ ‌ها (طنز سیاسی)

ناهید خانم و بازجوی شکنجه گر

چقدر خوب بود که پرستار به اشتباه در را باز گذاشته بود. صدای ناله و گریه به گوش ناهید خانم رسید. اتاق ممنوعه نزدیک اتاق ناهید خانم بود. پنجره نیمه شب باز مونده بود و باد آذر به داخل هجوم می‌آورد. با رای سالمندان اسم این پنجره رو گذاشته بودند پنجره نیمه شب. این نام گذاری‌ها را ناهید خانم باب کرده بود. مثل حیاط نیلوفر—درب فروردین که در اصلی بود. درب پشتی هم اسمش آدم برفی بود چون روش عکس یک آدم برفی بود.

لامپ را روشن نکرد و آهسته در تاریکی وارد اتاق شد. اگر پرستار متوجه می‌شد می‌گفت که کار خطایی نکرده‌ام و صدای ناله شنیده‌ام. درضمن مگه از قبل کسی اعلام کرده بود که نباید به آن اتاق نزدیک شد ؟ آرام آرام جلو رفت. لامپ کم نور بالای تخت را روشن کرد. پیرمردی به پهلو خوابیده بود. لبریز زخم بستر بود با بدنی نحیف که به سختی سی کیلو می‌شد. پوشک شده بود و بوی تعفن می‌داد. زیر بدنش پر از پودر و پنبه. دنیایی از زخم بود.

ناهید خانم ناخودآگاه او را به حالت تاقباز درآورد. پیرمرد در دنیای مبهوت خود بود و کلماتی نامفهوم به زبان می‌آورد.  ناهید خانم درجا خشکش زد. او را در همان نگاه اول شناخت. بازجوی شکنجه‌گر اوین و قزل‌حصار.  هم او که بسیاری از خواهران و برادران مرا به تخت شکنجه بست. هم او که باعث اعدام کاوه و نسرین شد. هم او که در اعدام های دسته جمعی فعال‌ترین سپاهی بود و لاجوردی او را به سان یک فرزند دوست داشت. او که می‌گفت زندان‌تان کردیم تا معنی تنگی و فشار را بفهمید. شما رو فقط حاج داوود می تونه  آدم کنه. می اندازم تون تووی قبر تا قیامت رو بفهمید.

 اما آزادی‌خواهان که نه در زندان به سختی  افتادند و نه جای دیگری شکستند و بریدند. حالا او بود که از زندانی که خود ساخته بود به زندانی به مراتب بدتر منتقل شده بود و در  چرک و کثافت دست و پا می‌زد. مثل همیشه که هیچ نصیبی از زندگی نکبت بار خود نداشت حالا هم ندارد. واقعا چه ارزشی داشت که به خاطر دو روز قدرت دروغینی که خمینی  خونخوار به این پاسدار هبه کرده بود خود را به خسارت دنیوی و اخروی بیندازد ؟

خیره خیره به او نگاه کرد و دریک لحظه اتاق دور سرش چرخید می‌خواست انتقام روزهای رفته را بگیرد. چقدر کابل خورده بود به دست این مردک. چقدر آزار دیده بود از دست او. دستش را جلو برد تا گلوی این مزدور شریر را فشار دهد به خاطر تمام هم رزمانش. به خاطر خیلی چیزهای دیگر. ناگهان یاد این روایت مولانا از نبرد تن به تن مولا علی با آن ناپاک افتاد که آب دهان بر روی ماهش انداخته بود. نه…

یک بیمار ناتوان فقط یک بیمار ناتوان است. او اکنون در جهنمی است که خودش و هم فکرانش سالها ساخته‌اند. مفلوک پیر آب می‌خواست و ناهید خانم هم کمی آب لیوان را  به کامش ریخت  و کنار گوشش  گفت: پاسدار خمینی منم ناهید علی‌مردان. تخت شکنجه اماده نمی‌کنی؟ با وضو شلاق‌مان نمی‌زنی؟ حاج داوود پیغام جدیدی از جهنم نداده برای ما  بیاری؟ تکانی خورد، یکهو انگار به برق متصل شده باشد هی پشت سر هم با صدای الکن می‌گفت من؟ من؟ من یک پیرمردم. علیلم. اشتباه گرفتی خانم. من نمی‌فهمم چی میگی شما. لبخندی زد و گفت اشتباه؟ هنوز هم من رو به  اشتباه متهم می‌کنی ؟

رنگ از صورت پیرمرد پرید و عزراییل را در چشمان او نظاره می‌کرد. اصرار می‌کرد که من پاسدار نبوده‌ام. زندان‌بان نبوده‌ام. دست و پا می‌زد برای ادامه این زندگی نکبتی. وقت خوبی بود برای اعتراف؛ برای این که او هم فرصت بازگویی خاطراتش را داشته باشد. خاطرات ارزشمندی که خیلی‌ها  منتظر شنیدنش بودند. اگر همه سالمندان فرصت بازگویی خاطرات را داشتند پس چرا او نداشته باشد؟ حق برابر پس کجا به درد می‌خورد؟ ساعت دو  شب بود وتا رسیدن پرستار اول سه ساعت فرصت بود.

با گریه شروع کرد و نوشته شد که چه کسانی همدست آن  جلاد بوده‌اند. با گریه ادامه داد و نوشته شد گورهای دسته جمعی کجاها هستند و با گریه تمام کرد و اظهار ندامت بی‌فایده.

و طلوع آفتاب فردا پیرمرد بر اثر ایست قلبی از این جهان رفته بود. فقط دو مامور آمبولانس برای بردن نعش او به  سالمندان آمده بودند. هیچ کس برای او نگریست و هیچ کس مشایعتش نکرد.

تنها امضای او پای برگه بود که ناهید خانم آن را برای دادخواهی در دست می‌فشرد. احساس جوانی و رفتن دوباره در رگ‌هایش دوید. باز هم به خود ثابت کرد که زنده به آن است که آرام نگیرد. با قلبی لبریز هیجان و پایی که هنوز بعد از چهل سال تیر می‌کشید به سراغ چمدانش رفت.

ما را در ایکس ایران آزادی دنبال کنید

ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید

Tags: خمینی دزد انقلابکارنامه سیاه خمینی
TweetShare

توصیه سردبیر

گاردین: تمجید جریان‌های راست افراطی از ساواک رضا پهلوی را مفتضح کرده است
خبرها و تحلیلها

گاردین: تمجید جریان‌های راست افراطی از ساواک رضا پهلوی را مفتضح کرده است

۲۲ خرداد, ۱۴۰۵

پربیننده‌ترین‌ها

مجید کاووسی ‌فر؛ قهرمانی که چوبه دار جلاد را به سخره گرفت!

مجید کاووسی ‌فر؛ قهرمانی که چوبه دار جلاد را به سخره گرفت!

۱۰ مرداد, ۱۴۰۴
جدول اسامی شهیدان قیام ۱۴۰۴

اسامی و مشخصات شهیدان اعتراضات و قیام ۱۴۰۴

۱۳ خرداد, ۱۴۰۵
بازمانده؛ اثر جدید توماج در سالگرد قیام آبان ۹۸-میدون جنگ

بازمانده؛ اثر جدید توماج در سالگرد قیام آبان ۹۸ + ویدئو

۲۴ آبان, ۱۳۹۹
نه مارکس، نه استالین

نه مارکس، نه استالین

۱۸ خرداد, ۱۴۰۵
سرگذشت روبینا امینیان و مسعود ذات پرور که در خون خود غلطیدند

سرگذشت روبینا امینیان و مسعود ذات پرور که در خون خود غلطیدند

۲۷ دی, ۱۴۰۴
اثرات وحشتناک جنگ بر روی محیط زیست ایران! 

اثرات وحشتناک جنگ بر روی محیط زیست ایران! 

۲۱ خرداد, ۱۴۰۵

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

  • خانه
  • خبرها و تحلیلها
  • حقوق بشر
  • طنز
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • صفحات ویژه
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.