هرکدام ما در کودکی فرشتگان را تصور کردیم. فرشتگان کودکی ما بالهایی به رنگ سفید یا آسمانی داشتند و در طرفهالعینی خواسته نیازمندی را برطرف می کردند. آه! خدایا من چقدر آن فرشتگان را دوست داشتم..
… حالا اما قطره های اشک زیادی روی پوست هرکدام از ما دویده. از شدت شوق می شود گریست. از خوشحالی، از غم، از اندوه یا ملال حتی.
از ناباوری و شوقِ واقعی بودنِ چیزی، و از غرورِ ناب دویده زیر پوستت وقتی مصداق های واقعی حس ناب یا اتفاق سینمایی را در ذهن و قلبت به یاد میآوری…
-دیدم یه عده دارن با بیل و چوب و هرچی که دستشون می رسید برف های حجیم رو از خیابون جمع می کنن و مشغولن، تا هلیکوپتر امداد بالای سرشون بتونه روی زمین بشینه. بیل رو گرفتم.
و تصویرِ تمام آن ها که بیل های مختلف را بی آنکه مجبور بوده باشند گرفتهاند تا برفهای ظلم را که سرما را به قلب می دواند کنار بزنند، قلبت را گرم می کند. مردم زلزله زده سرپل ذهاب که بی رحمی زمین و زمان به چشم دیده بودند حالا مزه مهربانی و عاطفه انسانی را هم می چشند.
در همین زمینه
فرشتگان در قیام
حالا یاد مردمی میافتی که در اوج اعتراضات که نیروهای امنیتی و گارد وحشی با اسلحه و شوکر و باتون و دستبند و… به دنبال معترضان بودند، شخصیترین و گرانبهاترین دارایی شان یعنی خانه های خود را به خطر می انداختند و درِ خانه های خود را به روی معترضان باز می کردند و خطر دستگیر شدن و خرد شدن شیشه ها و استخوان ها را می پذیرفتند.
کمک، نه به خاطر پاداش اخروی! یا دنیوی و نه حتی به خاطر فرار از تنبیه و مجازات احتمالی بعدی! به غریبه هایی که فقط آن بار دیده ای یا قرار است ببینی.
آدم هایی که نمی شناسی. ندیده ای. و همان یک بار می بینی. و بیل می زنی… به خاطر یک هدف. هدفی فراتر از خودت. درِ خانه ی خودت را به روی غریبه های در خطر و تعقیب کنندگان مسلحشان میگشایی.
_از کسی کمک نمی خواست. زمانی که خودش تونست به بقیه کمک کنه اون موقع بود که متوجه شد می تونه کمک بخواد. کمک از فرشتگان معمولی!
