دوشنبه, ۲۳ شهریور, ۱۴۰۵
ایران آزادی
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما
No Result
View All Result
ایران آزادی
No Result
View All Result

عمو فریبرز! مهر ماه وقتش می رسد؟! (داستان کوتاه)

۵ مهر, ۱۴۰۳
عمو فریبرز! مهرماه وقتش می رسد؟! (داستان کوتاه)
Share on TwitterShare on Facebook

 آن چه که در پی می‌آید داستان کوتاهی از یک رزمنده آزادی است که به مناسبت سالروز حماسه ۵ مهر نوشته است. این داستان کوتاه با این عنوان آغاز شده است:

«روزی که وقتش رسید!

بهار سال ۶۰ هوای ایران دیگر بهاری نبود. چیزی سرد نه از جنس آب و هوا که از جنس خفقان در هوا موج می‌زد. من با همه سن کم‌، اما این توقع و انتظار را داشتم که دیگر گوشم با کلماتی مثل زندان، دستگیری، شکنجه و … آشنا نشود. اما این کلمات هجی می‌شدند، بخش بخش می‌شدند و می‌خواستند خودشان را به ایران تحمیل کنند. چیزی که روح کودکانه من توان تحملش را نداشت.

از مدرسه که به خانه برمی‌گشتم توی راه یکی از همکلاس‌هایم که مدت‌ها بود به نظرم نگاهش از جنس دوست نبود عکس بزرگی از سرمنشا همه این برودت‌ها یعنی عکس خمینی را به عنوان هدیه! به من داد. هیچ وقت نشده بود که از یک هدیه اینقدر عصبانی بشوم. به خانه که رسیدم خدا خدا می‌کردم کسی در خانه نباشد.

  • خدا رو شکر

نفس راحتی کشیدم. با این وجود که کسی را ندیدم اما باز هم اطرافم را نگاه کردم. در سطل را برداشتم. عکس خمینی را به سمت سطل گرفتم صدای تق فندکی که از آشپزخانه برداشته بودم شنیده شد. شعله آتش همه اطراف عکس را احاطه کرد و به سمت آن نگاه خبیث پیش رفت. برق نگاهم با نور آتش یکی شده بودند. آنقدر تو نخ شعله‌ها رفته بودم که صدای پا را متوجه نشدم و وقتی فهمیدم که تقریبا در یک قدمی‌ام بود. دستپاچه شدم.

غافلگیر شدن توسط عمو فریبرز

 آنچه در دستم بود چیزی نبود که بتوانم به سادگی پنهانش کنم. عمو فریبرز آرام و با لبخند به من نزدیک شد:

  • داری چی کار می‌کنی؟

دست و پایم را گم کردم. در کمتر از ثانیه به انواع بهانه‌ها فکر کردم اما هیچی نیافتم. مانند کودکی که مچ او را در هنگام انجام یک خطای بزرگ گرفته باشند کمی سرخ شدم و با صدای آرام گفتم

  • هیچی فقط آتش می‌زدم
  • چرا؟

این سوال این بار انگار فندکی را زیر دل من گرفته باشند تبدیل به فرصتی شد برای فوران آتش دلم:

  • چون ازش بدم میاد. چون دوباره تو خیابون کتک می‌زنن حمله می‌کنن چون

بقیه دلایلم در هق هق گریه‌ام گم شدند. عمو فریبرز نفس عمیقی کشید اما کلماتش محکم و قاطع بودند:

  • اشکال نداره ولی الان وقتش نیست!
  • یعنی چی؟ چرا الان نباید بکنم؟ پس کی؟
  • هر وقت وقتش شد من بهت میگم. الان باید تحمل کنی مثل من. اگه این کار رو نکنی دیگه نمی‌تونی بری مدرسه، تو که این رو نمی‌خوای درسته؟

سرم را پایین انداختم. اگر چه حرف عمو را نمی‌فهمیدم اما چنان کلماتش محکم بودند که ناخواسته قانع شدم.

روزهای مدرسه پشت سر هم می‌آمد و می‌رفت تا نزدیک تعطیلات تابستان رسیدیم. ۳۰ خرداد سال ۶۰. از آن روز ناگهان همه چیز عوض شد. همه رنگ‌ها، همه خیابون، همه چیز. حتی نتوانستم از مدرسه کارنامه بگیرم. دیگر کمتر می‌توانستم به خیابان بروم. خیابان بوی ترس و نا امنی می‌داد. مجبور شدیم خانه را ترک کنیم. ما زندگی جدیدی شروع کردیم که به آن «زندگی مخفی» می‌گفتند. من از این نوع جدید زیاد سر در نمی‌آوردم اما می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم مدرسه بروم و دیگر نمی‌توانم به سادگی به خیابان بروم.

در همین زمینه

۵مهر۱۳۶۰؛ فدای بیکران در مقابل شقاوت بی‌پایان

مهرماه ۶۰ و بوی باروت

مهر از راه رسید. بوی کتاب نو، دفتر و قلم و بوسه‌های مادران و پدران در بدرقه کودکان‌شان به مدرسه و من همه اینها را با حسرت از پشت پنجره نگاه می‌کردم. اولش احساس افسوس برای خودم داشتم، بعد این احساس جایش را به خشم داد. دلم می‌خواست یکی دیگر از آن عکس‌های منحوس خمینی را پیدا کنم و آتش بزنم. با خودم به حرف عمو فریبرز فکر می‌کردم که «هر وقت وقتش شد، بهت می‌گم».

اول مهر، دوم مهر، سوم مهر، چهارم مهر…. آسمان پنجم مهر رنگ دیگری داشت. خیابان در خشم سکوت شکست و من یک فریاد شنیدم: «مرگ بر خمینی».  چی می‌شنوم درست است؟ دوباره گوشم را به پنجره چسباندم و باز شنیدم: «شاه سلطان خمینی مرگت فرا رسیده». سکوت کوچه‌ها جایش را به حرف‌های ته‌ته دل من و میلیون‌ها مثل من داده بود. صدا هم‌چنان قوی و قوی‌تر می‌شد. صدای عجیبی بود. انگار که این صدا هرگز تسلیم سکوت نمی‌شود. پنداری که این صدا آنقدر شجاع است که از فریاد این کلام ممنوعه نمی‌هراسد. انگار که این صدا جسارت را مهمان خانه‌های تهران می‌کرد.

بعد از مدت‌ها که دلم سنگین از خشم بود در یک شادی سبک شد. با خودم گفتم:

  • حالا دیگه می‌تونم عمو فریبرز رو پیدا کنم بهش بگم وقتش رسید! عمو بیا با هم عکس رو آتیش بزنیم.

اما عمو هیچ‌وقت نیامد! هیچ وقت نتوانستم به او بگویم وقتش رسید و این حسرت تا امروز و در هر پنج مهر در دلم می‌وزد و بی‌اختیار تکرار می‌کنم: «وقتش رسید»

پاورقی

عمو فریبرز – مسعود ایزد‌خواه کرمانی که در فروردین ۱۳۶۱ به شهادت رسید.

نحوه شهادت عمو فریبرز:

هنوز بیش از دو ماه از شهادت سردار موسی  نگذشته بود که در سحرگاه ۱۳فروردین سال۶۱ پایگاه مجاهدین شهید مسعود ایزدخواه و معصومه عضدانلو (همسر مجاهد شهید مسعود ایزدخواه) مورد هجوم وحشیانه پاسداران مزدور خمینی قرار گرفت.

مجاهدین حاضر در پایگاه در برابر پاسداران مقاومت کردند و سرانجام پس از چند ساعت مقاومت قهرمانانه در این نبرد نابرابر، مجاهد خلق مسعود ایزدخواه به‌شهادت رسید و خواهر مجاهد معصومه عضدانلو که مجروح و زخمی شده بود، در حالت اغما و بی‌هوشی دستگیر شد.

معصومه قهرمان نیز پس از ماه‌ها تحمل وحشیانه‌ترین شکنجه‌های قرون‌وسطایی خمینی، به‌دست دژخیمان امام رذالت‌پیشگان ناجوان‌مردانه تیرباران گردید.

ما را در ایکس ایران آزادی دنبال کنید

ما را در تلگرام ایران آزادی دنبال کنید

Tags: ۵مهر ۶۰کارنامه سیاه خمینیمجاهد خلقمرگ بر اصل ولایت فقیه
TweetShare

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

  • خانه
  • خبرها و تحلیلها
  • حقوق بشر
  • طنز
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • صفحات ویژه
No Result
View All Result
  • خانه
  • رویدادهای روز
    • خبرها و تحلیلها
    • بیانیه ها
    • زنان
    • دانشگاه و دانشجو
    • وارده
  • تحلیل‌ها
    • سیاسی
    • اقتصادی
    • اجتماعی
  • گوناگون
    • حقوق بشر
    • ادبیات
    • طنز
    • مناسبتها
    • علمی
  • دیدگاه
  • صفحات ویژه
  • اعتراضات
    • اعتراضات دهه ۶۰
    • اعتراضات دهه ۷۰
    • اعتراضات دهه ۸۰
    • اعتراضات دهه ۹۰
    • اعتراضات ۱۴۰۰
    • اعتراضات ۱۴۰۱
    • اعتراضات ۱۴۰۲
    • اعتراضات ۱۴۰۳
    • اعتراضات ۱۴۰۴
    • اعتراضات ۱۴۰۵
  • درباره ما

ایران آزادی - ۱۳۹۶..... استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.