سرزمینی پر از قهرمانان گمنام
خواهرم، در سال ۶۷، بینام و نشان، در میان انبوهی از پیکرها به خاک سپرده شد.
نه قبری داشت، نه نشانی، نه حتی فرصتی برای وداع.
و من ماندم با حسرت یک دیدار؛
حسرت لمس دوباره چهرهای که برای آزادی ایران رفت و دیگر بازنگشت.
سالهاست این تصویر ناشناس در ذهنم زنده است:
پیکری که غریبانه، مظلومانه، در خاک سرد فرو رفت؛
خواهری که انتخاب کرد بایستد،
و بهای ایستادنش را با جانش پرداخت.
امروز اما، در کهریزک،
آن داغ دوباره زنده شد.
دختری در گوشه خیابان،
در لای یک کیسه سیاه…
چقدر آشناست این مظلومیت.
چقدر شبیه تو، خواهر نازنینم.
چه میشود گفت جز اینکه
آزادی، بهای سنگینی دارد.
دخترانی که ایستادند
و جان دادند
تا ما زنده بمانیم.
مادری را میبینم که میان اجساد،
به دنبال فرزندش میگردد.
او مادر من است؛
مادری که سالها
در درون خودش
به دنبال دخترش گشت.
دختری را میبینم
که کنار برادرش بر زمین افتاده
و آخرین بوسه را بر پیشانیاش میزند.
و در آخر
۱۱۷۸۰ ناشناس.
او، برادر من بود.
گمنام،
اما معروفترین.
نامی نداشت،
اما با نام و نشان.
فخر ایران زمین
او گمنام ماند
تا ایران بماند.
امروز اگر صدایی هست،
اگر نفسی هست،
از اوست.
نام تو، نام من است برادرم؛
زخمی، خاموش،
اما ایستاده در تاریخ.
و من در تاریخ گیر کردهام؛
میان اینهمه رشادت،
اینهمه دلاوری.
سرزمین من پر از قهرمانان است؛
و سال ۶۷، تا به امروز ۱۴۰۴
نه پایان که آغاز مقاومت بود
مقاومتی که به پیروزی خواهد رسید.
