آنها که زنده ماندند تا بگویند!
روایتهایی که از دل کشتار در خیابان و خاموشی اینترنت به بیرون درز کرد!
شبهایی هست که کشور نه فقط در تاریکی، که در سکوت فرو میرود.
نه سکوت آرام، بلکه سکوتی تحمیلی؛ وقتی اینترنت را میبرند تا صداها راهی به بیرون پیدا نکنند.
در چنین شبهایی، تماس گرفتن شبیه عبور از میدان مین است.
چند ثانیه، چند جمله، شاید آخرین بار.
آنچه میخوانید، صدای کسانی است که زنده ماندند.
نه چون گلوله به آنها نخورد،
بلکه چون هنوز نفسی برای گفتن داشتند.
صداهایی که از دل تاریکی زنگ زدند
تا گفته شوند،
تا فراموش نشوند،
تا بمانند.
انگار هنوز صدای شلیک میآید!
در همان تاریکی، جوانی از تهران نفسنفسزنان شروع به حرف زدن میکند.
انگار هنوز صدای شلیک در گوشش میپیچد:
ما در خیابان اصلی بودیم که نیروهای سرکوبگر به ما حمله کردن بعد رفتیم به یک خیابون فرعی. اینطرف خیابون ما بودیم و اونطرف خیابون نیروهای سرکوبگر، یکدفعه تمام برق خیابون قطع شد و لحظهای بد فقط صدای شلیک میآومد. وقتی تلاش کردم از گلولهها فرار کنم و از تیررس دور بشم احساس میکردم فقط روی جنازه راه میرم. ما حدود ۲۰۰۰ نفر بودیم. نمیدونم چند نفر زنده موندیم. قتل عام کردن اونجا….
او از تاریکی میگوید، اما آنچه توصیف میکند، تاریکتر از شب است.
نوزدهمین روز اعتراضات؛ آمریکا؛مقامات ایران در حال خارج کردن دهها میلیون دلارهستند
جایی که خیابان دیگر خیابان نیست؛
جایی که زمین، بدنها را به خود گرفته
و آدم برای زنده ماندن، ناخواسته روی مرگ قدم میگذارد.
مشهد و فقط خون
آنسوتر، صدایی از مشهد میآید.
صدایی که دیگر نمیکوشد جمله بسازد؛ فقط تکرار میکند:
مشهد کشتار میلیونی هست… خون، خون، خون… فقط کشتن، فقط کشتن، کشتن، کشتن.
و بعد، صدای زنی که انگار هنوز بوی سردخانه را حس میکند:
جنازهها رو با تریلی بردن تو سردخانهها. باید میرفتی روی جنازهها تا جنازهات رو پیدا میکردی.
وقتی مرگ اینقدر زیاد میشود،
انسان مجبور است روی مرگ دیگران بایستد
تا عزیز خودش را پیدا کند.
تماس بعدی، لرزان است.
نه از ترس،
از آگاهی.
ببین این آخرین باری هست که من میتونم زنگ بزنم… ازت میخوام آرامش خودت رو حفظ کنی….
او میداند شاید این صدا دیگر تکرار نشود.
میگوید گلوله جنگی میزنند.
میگوید حتی رهگذر را.
میگوید اگر تصویری بیرون نمیآید، نه از کمبود شجاعت،
که از قطع اینترنت است.
ما هنوز در خیابان ایستادهاییم
و میان همهی اینها، با صدایی که هنوز ایستاده است، میگوید:
ما هر شب توی خیابون هستیم. هر شب داریم مبارزه میکنیم. غرب و شرق و شمال و جنوب هم نداره، همه جا شلوغه… خیلی کارها داریم میکنیم…
در دل همین شبها، جوانی دیگر تصویری میدهد که هیچ سانسوری تاب تحملش را ندارد.
او از خیابانهایی میگوید که دیگر به دست مردان نیفتادهاند؛
از نبضی که تغییر کرده است:
دخترامون اصلاً نمیدونی دارن چیکار میکنن. همه کوچه خیابونها رو دخترا دارن میبندند…
او از تفاوتی حرف میزند که زمین تا آسمان است.
از زن و شوهری که مرد روی ویلچر نشسته،
و زن، او را به دل جمعیت میبرد.
از مادرانی که شعار میدهند،
و کودکانی که هنوز نوشتن را کامل بلد نیستند
اما فریاد را چرا.
ده تا بچه ۷-۸ ساله دیدم تو راهپیمایی… بچة کلاس اول و دوم داشت شعار میداد.
و بعد، مکثی کوتاه.
و جملهای که سنگینیاش تا آخر این داستان میماند:
ولی بدیش این هست که میزنن… خیلی بد هم میزنن.
و بعد، صدای دختری میآید؛
صدایی زخمی، اما روشن.
صدای بدنی که زدهاند،
و روحی که عقب ننشسته است:
ترس در اردوی دشمن
گاز اشکآور زدن، ما یک عده هستیم که اسکیت داربم، اسکیت بازهای خوبی هستیم با سرعت میریم. یکیشون شبیه به باتوم بود از پشت زد تو زانوی من خوردم زمین اینطوری سرم ریختن.
او میافتد،
و آنها میریزند.
لگد، پوتین، باتوم.
اما وسط ضربهها، چیزی را میشنود که جهت ترس را عوض میکند:
با ترس به همدیگه میگفتن ولش کن الان رفیقاشون میآن، الان شلوغ میشه…
ترس، اینبار، آنطرف ایستاده است.
او میگوید درد را نمیفهمید.
میگوید بیمارستان نمیشود رفت.
اما مهمتر از همه، از تغییری میگوید که دیگر بازگشت ندارد:
من جواب سالیانم رو گرفتم… برای وطن یه بلایی سرت بیاد نمیدونی چه کیفی میده. یعنی یه چیز عجیب غریبی از دیشب در من عوض شد.
باور کنید همه بودند!
در میان این صداها، زنی حدود چهل ساله، تازه از ایران برگشته،
رو به کسانی حرف میزند که بیرون ماندهاند.
او شاهد است.
نه با آمار،
با چشم.
میگوید آنچه دیده، باورکردنی نیست.
میگوید این، اعتراض نیست؛ قیام است.
میگوید زن و مرد، پیر و جوان،
با حجاب و بیحجاب،
همه کنار هم ایستادهاند.
میگوید فکر میکرده شجاع است،
اما وقتی خیلی پیرها و خیلی جوانها را دیده،
فهمیده شجاعت یعنی آنها.
میگوید شیرها و شیرزنهایی دیده
که جانشان را کف دست گرفتهاند.
میگوید حتی آنهایی که نتوانستند بیرون بیایند،
از پشتبامها و کوچهها فریاد زدند.
میگوید شهر، منطقه جنگی بود.
چراغی نبود.
فقط دود، آتش،
و مردمی که با دست خالی
جان همدیگر را میگرفتند.
و در آخر، با صدایی که دیگر خواهش است، میگوید:
اگر نمیتوانید آنجا باشید،
صدا باشید.
آنها که زنده ماندند، قهرمان نیستند چون نترسیدند.
قهرماناند چون با ترس ایستادند.
و تا وقتی این صداها شنیده میشوند،
تا وقتی کسی آنسوی خاموشی گوش میدهد،
ایران،
هرچند زخمی،
اما خاموش نیست.







