این مقاله به مناسبت سالگرد شهادت ارنستو چگوارا، چریک نامآشنای قرن بیستم، نوشته شده است؛ مردی که ۱۷ مهرماه، در سال ۱۳۴۶خورشیدی، در بولیوی به زندگیاش پایان داده شد، اما مرگ او پایان اثری نبود که نام و اندیشهاش بر نسلهای پس از خود گذاشت.
در سال ۱۹۶۰، زمانی که ژانپل سارتر و سیمون دوبووار به کوبا سفر کردند، شاید تصور نمیکردند یکی از ماندگارترین دیدارهای فکری قرن بیستم در انتظارشان باشد. آنها ساعتها با «ارتستو چگوارا» گفتگو کردند؛ گفتگویی که تا سپیدهدم ادامه داشت وچنان تاثیری بر سارتر گذاشت که بعدها جملهای را بر زبان آورد که هنوز هم درباره آن بحث میشود.
«چگوارا نه تنها یک روشنفکر، بلکه کاملترین انسان زمان ما بود.»
بسیاری این جمله را بارها نقل کردهاند، اما کمتر کسی توضیح داده که منظور سارتر از « کاملترین انسان» چه بود. آیا او میخواست بگوید چگوارا انسانی بینقص بود؟ یا اینکه تمام تصمیمهای سیاسی و نظامی او را تایید میکرد؟…پاسخ منفیست…
برای فهم این جمله ، قبل از هر چیز باید خود سارتر را شناخت. او فیلسوفی بود که اعتقاد داشت ارزش یک انسان نه با حرفهایش، بلکه با انتخابهایی که در زندگی میکند سنجیده می شود. از نگاه او، انسان زمانی اصیل است که میان باورهایش و شیوه زندگیاش فاصلهای وجود نداشته باشد؛ یعنی همان چیزی را زندگی کند که از دیگران میخواهد. دقیقا به همین دلیل بود که چگوارا برای سارتر شخصیتی استثنایی به نظر میرسید.
در همین زمینه
ارنستو چگوارا چرا الهامبخش و جاودانه شد؟
چگوارا تنها یک پزشک یا یک فرماندهی چریکی نبود. او اقتصاد میخواند، فلسفه مطالعه میکرد، دربارهی توسعه و سیاست مینوشت و ساعتها درباره مسائل جهانی بحث میکرد. اما تفاوت اصلی او با بسیاری از روشنفکران زمانش این بود که اندیشههایش پشت درهای دانشگاه و کتابخانه باقی نمیماند. او ابتدا وارد میدان میشد، هزینه میداد،شکست میخورد، پیروز میشد و سپس از دل همان تجارب نظریه استخراج میکرد.
در واقع، چه ابتدا انقلاب کوبا را تجربه کرد و بعد کتاب « جنگ چریکی» را نوشت؛ نه اینکه ابتدا نظریهای را روی کاغذ بنویسد و بعد به دنبال آزمودن آن برود. برای سارتر، این تفاوت بسیار مهم بود. او احساس میکرد بسیاری از روشنفکران اروپا دربارهی انقلاب سخن میگویند، اما حاضر نیستند بهای آن را شخصا بپردازند. در مقابل، چه همان مسیری را میرفت که به دیگران توصیه میکرد.
نکته مهم تر این بود که چه پس از پیروزی انقلاب به قدرت نچسبید. او میتوانست تا پایان عمر در بالاترین مقامهای حکومت کوبا باقی بماند. رئیس بانک مرکزی شد، وزیر صنایع شد و یکی از مهمترین چهرههای انقلاب بود. اما همه این موقعیتها را رها کرد و دوباره راهی میدانهای نبرد شد؛ ابتدا در کنگو و سپس در بولیوی، جایی که در نهایت جان خود را از دست داد.
سارتر و چه!
از نگاه سارتر، این تصمیم تنها یک انتخاب سیاسی نبود، بلکه نشانهای از هماهنگی کمنظیر میان اندیشه و عمل بود. او در چه انسانی را میدید که نه برای قدرت مبارزه میکرد و نه برای شهرت، بلکه حاضر بود همان هزینهای را بپردازد که از دیگران انتظار داشت.
به همین دلیل است که وقتی سارتر از «کاملترین انسان زمان ما» سخن میگوید، منظورش کامل بودن به معنای بی خطا یا مقدس بودن نیست. او از انسانی حرف میزند که مجموعهای کم نظیر از ویژگیها را در خود جمع کرده بود؛ روشنفکری که فقط نظریه پرداز نبود، مبارزی که تنها اهل اسلحه نبود، پزشکی که دغدغه انسان داشت، سیاستمداری که درگیر قدرت نشد و روشنفکری که اندیشههایش را از دل واقعیت استخراج میکرد، نه از پشت میز.
شاید به همین دلیل است که این جمله، بیش از شصت سال بعد، هنوز زنده مانده است. زیرا صرف نظر از اینکه کسی با اندیشههای چگوارا موافق باشد یا مخالف، کمتر شخصیتی را میتوان یافت که تا این اندازه میان آنچه میاندیشید، آنچه میگفت و آنچه زندگی میکرد، هماهنگی وجود داشته باشد.
شاید اگر بخواهیم تمام منظور سارتر را در یک جمله خلاصه کنیم، باید بگوییم: او در چه انسانی را دید که فاصله میان باور و عمل را تا حد ممکن از میان برداشته بود؛ و از نگاه یک فیلسوف اگزیستانسیالیست، همین ویژگی، معنای «کاملترین انسان زمان ما» بود.
به قلم فرهاد پویان







