میهن شعر زیبایی است به قلم شاعر توانمند و پر آوازه کرد « شیرکو بیکس»
او در تلاطم رنجی که از وطن دوستی خود کشیده بود، میهن را خطاب میکند که چرا باید دوستت داشته باشم؟ و البته دوستش داشت. امروز وقتی رنج زنان و دختران ایران را در میهن اسیرمان مشاهده می کنیم با شیرکو همنوا میشویم:
نیلبکِ عاشقی بگفت:
ای میهنِ نشنوایم!
تو میخواهی به هر طریقی و
به هر گونه
دوستت داشته باشم؟!
برف باشی یا گِل و لیته
آفتاب باشی یا مه و غبار
گردوخاک باشی یا پاک و منزه
تو را همسان ببینم؟!
در هر صورت… دوستت داشته باشم؟!
اسبِ قاچاقچی بشوی و بارِ تریاک و
هروئین بیاری و ببری…
من دوستت داشته باشم؟!
چکمه چرمینِ ژنرالِ همسایه بشوی
یا خود عمامه فتوایی خشکه مقدس و متقم و
من باید همچنان دوستت داشته باشم؟!
تو میخواهی هر چه کردی و
هر چه گفتی و هر چه خواستی
بهخاطرِ این که تو میهنِ یگانهای
من آنها را بر روی چشم بگذارم؟!
در همین زمینه
مادرم چه زیبا سخن می گفت!
یعنی اگر روزی، صبحی از خواب برخاستی و
خون یک قصه تازه مرا طلب کردی
تا یک خطبه مریضیت آن را بپوشد
من موافقت کنم و آن را بر تو ارزانی دارم و
دوستت داشته باشم؟!
یا خود اگر غروبی
در سرِ سفرهای گسترده برای سخاوت
بدونِ مقدمه و به یادگار
یک چشمم را به دستِ
پادشاهی دجال چشمِ
مهمانِ خودت بدهی
موافقت کنم و دوستت داشته باشم؟!
من نمیتوانم هر گونه که باشی،
دوست داشته باشم؟!
درد و بلا بشوی برای قلم و
ملخ و آفت بشوی برای علف و
برای کتاب و روزنامه و دوستت داشته باشم؟!
سیمِ خاردار بشوی و ساحری نیرنگباز و
عروسکِ خیمه شببازی و
مرا هیپنوتیزم بکنی و
دوستت داشته باشم؟!
