عزیز فولادوند
رخدادها زمانی در حافظه تاریخ ماندگار میشوند که به قصه و روایت بدل گردند؛ باید در قالب واژهها جان بگیرند تا «زنده» بمانند. اگر درباره آنها گفته نشود، نوشته نشوند و روایت نگردند، آرامآرام زیر غبار زمان مدفون میشوند و از آگاهی جمعی ناپدید خواهند شد. اگر امروز نام «آشویتس» همچنان در حافظه جهان زنده است، از آن روست که راویان بیشماری آن را روایت کردهاند. هر یک از زاویهای متفاوت به آن نگریستهاند: فیلسوفان، روانشناسان، رماننویسان، دادگاهها، فیلمسازان، نقاشان، هنرمندان، موزهها، جرمشناسان و بازماندگان. هر کدام به شیوه خود این رخداد را بازگفتند و داستان آن را پیوسته به گوش جهان رساندند. آن روز که اردوگاه آشویتس به دست نیروهای متفقین گشوده شد، اگر این «قصه» روایت نمیشد- اگر همانجا در سکوت فرو میماند و به روایت عمومی و جهانی تبدیل نمیگشت، بیتردید این فاجعه هولناک نیز میتوانست در تاریکی فراموشی گم شود. روایتها هستند که حافظه جهان را زنده نگه میدارند و مانع میشوند رنج انسانها در خاموشی تاریخ محو گردد
بازگویی «وحشت کنگو» در فاصله سالهای ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸، در دوران فرمانروایی لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک صرفاً یادآوری فصلی تاریک از تاریخ نیست؛ بلکه تلاشی آگاهانه برای زنده نگه داشتن حافظه تاریخی و جلوگیری از فراموشی رنجها و ستمهایی است که بر انسانها تحمیل شد. روایت این رویدادها کمک میکند تا درد و رنج قربانیان در گذر زمان محو نشود و وجدان تاریخی بشر همچنان نسبت به آن بیدار بماند.
در همین زمینه
از همین روست که باید پیوسته روایت کنیم: روایت مادران را. باید بارها و بارها داستان «خاوران»، «اوین» و «کهریزک» و نیز قصه کیسههایی را بازگو کنیم که انباشته از زندگیهای ناتمام بودند. چنانکه میخائیل میخایلوویچ باختینفیلسوف و نظریه پرداز ادبی روسی قرن بیستم، بر آن تأکید میکند، روایت توان آن را دارد که تجربههای انسانی را زنده نگه دارد و آنها را در جریان زمان حفظ کند. دیکتاتورها از قصههای ما هراس دارند؛ از قصههای مقاومت. آنان از روایت میترسند، زیرا روایت رخداد را زنده میکند و آن را در میان زندگی مردم نگاه میدارد. رخداد زمانی میمیرد که روایت نشود، و زمانی زنده میماند که در کلمات، در حافظه و در روایتهای ما ادامه یابد
روایت فقط نقل یک واقعه نیست؛ بلکه میدانی زنده از صداها، دیدگاهها و تجربههای انسانی است. یعنی روایت جایی است که دیدگاههای متفاوت با هم گفتوگو و حتی جدال میکنند. بنابراین روایت یک فرایند زنده اجتماعی است، نه یک گزارش بیطرف. باختین باور داشت که روایتها حافظه جمعی جامعه را شکل میدهند.
وقتی رخدادها روایت میشوند:
– در حافظه فرهنگی ثبت میشوند
– امکان تفسیر و بازاندیشی پیدا میکنند
– و به بخشی از گفتوگوی تاریخی جامعه تبدیل میشوند
به همین دلیل روایت میتواند در برابر فراموشی یا تحریف قدرت سیاسی مقاومت کند.
میدان ِ گفت وگوی صداهای مختلف است، ابزار حفظ حافظه تاریخی است، فضایی برای مقاومت در برابر روایت رسمی قدرت است و فرایندی زنده و اجتماعی است که معنا را از طریق گفت وگو میسازد
هر گفته یا کنشی در اصل یک «پاسخ» است. هر سخن، دانهایست در خاک زمان؛ نه تنها از ریشههای گذشته میروید، بلکه چشم به باران پاسخهای آینده نیز دارد. هیچ واژهای تنها پژواک دیروز نیست؛ هر کلمه در دل خود انتظار دیداری دارد، انتظارِ آنکه در فردایی ناشناخت، گوشی آن را بشنود، زبانی با آن همصدا شود، یا اندیشهای به گفت وگو با آن برخیزد. روایت هر کنش نیز چنین است: بذرش در اکنون کاشته میشود، اما امید دارد که دستهای نسلهای بعد آن را برگیرند، از گرد تحریف بزدایند، و در برابر روایتهای رسمی و فراموشیِ تحمیلشده بنشانند.
آنگاه که کسی میگوید: «من شورش میکنم»، این جمله از دلِ وضعیتی پیشین برمیخیزد، از سایههای بیداد و تنگنای خاموشی. اما در همان دم به سوی دیگران نیز دست دراز میکند: تا کسی همراهش شود، کسی با آن بستیزد، و کسی دربارهاش بیندیشد و سخن بگوید. این همان چیزی است که میخائیل باختین «رو به سوی مخاطب بودن سخن» مینامد.
از اینرو هر سخن و هر کنش سه افق دارد:
۱. رو به گذشته – به آنچه پاسخش میدهد
۲. رو به اکنون – به گویندهای که آن را بر زبان میآورد
۳ . رو به آینده – به آنان که روزی پاسخ خواهند داد.
آری، پاسداری از روایت مقاومت، و زنده نگاه داشتنِ «قصهها»، وظیفهای است که زمان بر دوش ما نهاده است. قصه گوهر ادبافروز، عباس عمانی، نوید افکاری، نیکا شاکرمی، و هزاران قصه دیگر، که هنوز در سینه تاریخ میتپند . و هزاران روایت دیگر، روایتهایی که اگر گفته نشوند، در سکوت تاریخ گم میشوند،
و اگر گفته شوند، چراغی میشوند. برای راهی که هنوز ادامه دارد.
عزیز فولادوند اسفند ۱۴۹۴ (مارس ۲۰۲۶)







