گزارش کار حاج داوود به حاجی لاجوردی در برزخ!
حاجی لاجوردی و حاج داوود سالهای سال رفیق و همدم هم بودند. تفاوت دوستی و رفاقت اینها با بقیه در آن بود که آنان در یک شغل بسیار شریف! با هم شراکت داشتند. اصلا آشنایی شان با هم سر همین استعداد مشترکشان در همین شغل شریف بود.
در این کار در عین حال که رفیق هم بودند رقیب هم بودند. حاج داوود تلاش میکرد بر دیگری سبقت بگیرد. آخه داستان این بود که هر دوشان صاحبکاری! داشتند که از کار کمشان خشمگین، از کار متوسط شان ناراضی و تنها از کار حداکثرشان ممکن بود راضی باشد.
شاید سئوالتان این باشد که این دو حاجی شریف به چه کاری اشتغال داشتند که این طور اسم و آوازه شان شهره آفاق! شده؟
اولین شب گفتگوی شان را زیر نظر نکیر و منکر! بشنوید، حتما متوجه می شوید؛
– هووووووووووویی داوود لاته بالاخره اومدی؟ مرتیکه برای چی بعد من این قدر اونجا اطراق کردی؟
– اااااا… تویی حاج اسدالله…پسر چرا این ریختی شدی؟ انکر بودی حالا دیگه شبیه انتر شدی! هاهاها…
– مردیکه بشین ببینم اونور چه خبر؟ مارو اینجا توی انفرادی کردن نه رادیو معارفی داریم نه شبکه سحری و نه حتی العالم!… بی خبر برای خودمان میپلکیم.
– اییییییییییی تو هم دلت خوشه بابا، اون علی یکدست گند زده به مملکت، هرچی اون حضرتشون بافته بود این یک پنبه کرده، بابا در یک کلام بگم اوین که پایتخت تو بوده و هرکسی اسم اوین را می شنیده، کرام الکاتبین را هم بالای سرخودش می دیده حالا شده اسباب تمسخر ما. بابا چی بگم فیلمش کردن! فقط مونده که پرونده من و تو را از صندوقچه در بیارن و ببرن…
– پس این گندهگوهای سپاه چی کار میکنن؟ یکی شون هم گذرش به این ور نمی افته که …
حاج داوود: مگر حاج قاسم را برات نفرستادن؟
– تو هم دلت خوشه! سپاه کجا بود! همه شون تبدیل شدن به بنگاه. شکم گنده کردن و میچرند… مگه حاج قاسم را نفرستادن برات؟
– قرم..! اگه بودم… می دونستم با کدوم ساز برقصونمشان!
حاج اسدالله! دست وردار! خودت هم که این آخرها فلنگت در رفته بود… تازه چطور گذاشتی تو حجره خودت اون طوری یک الف بچه مغزتو بیاره تو دهن…
– روی گندم را بالا نیار داوود لاته. وگرنه خودت که زیر زمین ۲۰۹ یادته…دستگاه تواب ساز من اینجا هم کار می کنه ها!!!
– ها ها ها آخه اون دستگا بنجل تو در مقابل نوآوری من مثل لگن می مونست در مقابل پیانو. هردو می نوازند. اما این کجا واون کجا… دستگاه و قفس یادته چقد خوشت اومده بود. یا اون خونه های مسکونی به مخیله تو هم نمی رسید چنین کاری هم می شه کرد.
– لاف نزن قرم… من اگه نبودم پخ می کردن تو در رفته بودی. تازه این مال ۴۰ سال پیش بوده. این همه مدت تن لشتو اونجا نگه داشتی چه می کردی؟ رفته بودی آهن قراضه؟!
– آخه خره من کار دیگه مگه بلد بودم؟ تازه وضعیت این اواخر دیگه اصلا خوب هم نبود. من هم افتاده بودم توی بازی خل بازی! اون حمید باریکه یادت می آد؟ اونیکه خیلی ادای آدم بزرگا را در میآورد؟ همون که وردست این مردیکه ناصریان بود…. آره اونو تو خارجه گرفتن. حالا دارن برای کل نظام و حضرتشون! پرونده می زنن.
– عجب! پس هنور روی بورسیم؟!
– آره آخه درد که یکی دوتا نیست که! علی یکدست، ابراهیم ریقو را گذاشته رئیس الوزرا! اونم که مردیکه گاو پیشانی سفیده. تابلو شدیم دیگه. اینم که کاش فقط یک گاو پیشانی سفید بود یک گاب گابه مردیکه.
– مارو باش که فکر کردیم یکی خبرهای خوش برای ما میاره!
– راستی حضرتشون چی کار می کنه؟ وردست شون اینجا کسی را نمی خواد؟
– هههههه. خیلی وقته ممنوع الملاقاته. اون ته ته هاست. حاجی آدولف و مش چنگیز سلول کناریاش بودن. کم آوردن از دستش. می گن راپرت کردن که این مردیکه چلاق روی ما را کم کرده. بردنش اون تهتر. فک نکنم آدمیزاد گذرش اونورها برسه…
صدای بلندگو: حجاج گرامی! آدم کشان خبره! وقت ملاقات تون تمامه. بتمرگین سلولهاتون به شماره ۳
یک …. دو …. سه… تمام







