دیکتاتوری که در آتش آه سینههای داغدار خواهد سوخت
صدای ضجه، از حنجره یک نفر بیرون نمیآید.
این صدا، جمعی است.
صدای خواهری است که انگار خشمش رو به خامنه ای را از گلوی تمام خواهران این سرزمین فریاد میزند.
صدای همسری است که زندگیاش را روی پیکری بیجان خم میکند.
صدای مادری است که هنوز باور نکرده فرزندش، سهمش از این جهان، روی دستانش سرد شده است.
دیکتاتوری، درد مشترک یک میهن
ما نشستهایم به عزای کسانی که نامشان را نمیدانستیم،
اما دردشان، درد مشترک ماست.
به عزای برادری که ندیدیم،
به عزای خواهری که هرگز نشناختیم،
به عزای پدر و مادری که فقط آهشان را شنیدیم.
پیکره سرخ فام گلها در کف خیابان چون نور می درخشند
به ظاهر پیکرها مربوط به جوانانی است که بر اثر شلیک گلوله به سینه هایشان به کام مرگ فرو رفته اند.
اما مرگ فقط یک تصویر نیست.
مرگ، فریاد است.
مرگ، دستی است که بر سینه میکوبد.
مرگ، نگاهی است که دیگر آینده را نمیبیند.
ما بازماندگان اوج رنج انسانی هستیم.
راویان زمستانی که استخوانسوز بود و تکهتکهمان کرد.
آنها رفتند، اما تکههایی از ما را با خود بردند.
آنچه ماند، زخمی باز است و راهی که جز ادامه ندارد.
خامنه ای، این آهها گم نمیشوند
در دیوارها میمانند،
در کوچهها میچرخند،
و روزی شعله میشوند.
آنان که به دیار دور رفتند،
در آخرین نفسها، به شجاعت ما ایمان داشتند.
به استمرار ما.
به روزی که صبح آزادی برسد.
و ما،
با اشک، با خشم،
اما به جای آنان هم،
خواهیم رقصید؛
نه از شادی انتقام،
بلکه بر گور دیکتاتوری بنام خامنه ای
که با آه مادران خواهد سوخت.
ما، بازمانده از اوج درد بشری، راويان يك زمستان شوم هستيم كه تکه تکه هايمان جا ماند در اين سال و آنچه امروز باقیست، راهی جز ادامه نداریم، باید تمامی پلیدی را یکجا برای همیشه خاک کنیم، خامنه ای باید سرنگون شود.







