در فاجعهی بندر رجایی بندرعباس در ششم اردیبهشت ۱۴۰۴، انفجاری مهیب روی داد که صدها کشته و مجروح بر جای گذاشت و بخشهای وسیعی از بزرگترین بندر تجاری ایران را بهنابودی کشاند. این رویداد نهتنها ضایعهای انسانی و اقتصادی بود، بلکه به موجی از خشم عمومی در برابر پنهانکاری و بیاعتنایی رژیم ایران به حقیقت و عدالت دامن زد. تلاش برای معرفی چند مدیر میانی بهعنوان مقصر، در حالی که شواهد، انگشت اتهام را بهسوی سپاه پاسداران نشانه میبرد، عمق فساد، بیکفایتی و جنایتپیشگی ساختار حاکم را آشکارتر کرد.
رژیم ایران، در واکنش بهفشار افکار عمومی، دو مدیر بندر را بازداشت کرد؛ اقدامی که بهوضوح بیش از آنکه مبتنی بر حقیقتجویی باشد، تلاشی برای خاموش کردن اعتراضات مردمی و منحرف کردن توجهها از نقش سپاه در این فاجعه بود. دپوی مقادیر انبوهی از مادهی پرکلرات سدیم، که در تولید سوخت موشک کاربرد دارد، در فضای بندر، آن هم بدون رعایت ابتداییترین اصول ایمنی، فاجعه را بهبار آورد. مردم ایران، بهدرستی، سپاه را عامل اصلی این رخداد میدانند؛ نهادی که نهتنها در سرکوب داخلی نقش دارد، بلکه در قاچاق سلاح، فساد ساختاری، و نابودی زیرساختهای کشور نیز دست دارد.
فشار مردمی به اندازهای شدید بود که در چندین شهر ایران، کامیونداران به نشانه همبستگی با قربانیان فاجعه، در خیابانها رژه رفتند. مراسمهای سوگواری گستردهای در مناطق مختلف برگزار شد و رژیم که همواره با وحشت از قیامهای مردمی زندگی میکند، مجبور شد واکنشی هرچند نمایشی نشان دهد. واقعیت آن است که اگر اعتراضها و عزاداریهای خودجوش مردمی نبود، حتی همین مدیران میانی نیز قربانی نمیشدند.
فاجعه بندرعباس و تحریف واقعیت
مردم ایران بهدرستی دریافتهاند که مشکل در سطح مدیران میانی نیست؛ بلکه ساختار فاسد، ناکارآمد و ضدبشری رژیم، بهویژه سپاه پاسداران، عامل اصلی تمامی فجایع بزرگ انسانی در کشور است. سپاه نهتنها امنیت شغلی و جان کارگران و کارمندان را با مخاطره مواجه کرده، بلکه با تبدیل بنادر و مناطق صنعتی به زرادخانههای غیررسمی و انبارهای مواد خطرناک، کشور را به میدان مین بدل کرده است.
در ادامهی سیاست سانسور و تحریف واقعیت، رژیم تلاش کرد این فاجعه را «حادثهای معمولی» جلوه دهد. هلال احمر پایان عملیات تفحص را اعلام کرد، در حالی که هنوز بسیاری از اجساد سوخته و شناسایینشده باقی مانده بودند. مقامات ارشد رژیم، از جمله وزیر راه و شهرسازی، در اظهاراتی مشمئزکننده، تلاش کردند فضای شهر بندرعباس را عادی جلوه دهند. حتی رهبر رژیم، علی خامنهای، پس از چندین روز سکوت، با انتشار پیامی سرد و بیروح، مرگ صدها نفر را صرفاً «حادثهای قابل جبران» خواند؛ اقدامی که عمق بیتفاوتی و بیارزشی جان مردم در ذهنیت این حاکمان را عیان کرد.
این پنهانکاری و تلاش برای عادیسازی فاجعه، تأثیرات روانی عمیقی بر خانوادههای داغدار و کل جامعه داشت. هرچند دستگاه تبلیغاتی رژیم با تمام قوا کوشید با سانسور و تحریف واقعیت، خشم مردم را خاموش کند، اما نهتنها موفق نبود، بلکه باعث شعلهورتر شدن نفرت عمومی شد. جامعهی ایران امروز در شرایطی است که کوچکترین جرقه، میتواند به خیزشهای سراسری تبدیل شود. آنچه مادران داغدار، کامیونداران معترض، و مردم سوگوار فریاد میزنند، صرفاً عزاداری نیست، بلکه نجوای قیامی است که در حال نزدیک شدن است.
نیروی سرکوب بهجای نیروی امداد
در این فاجعه و نمونههای مشابه، رژیم ایران نخستین واکنشش اعزام نیروهای امنیتی، اطلاعاتی و سرکوبگر به صحنه است، نه تیمهای امدادی یا درمانی. این نشان میدهد که نگرانی اصلی نه کمک به مصدومان، بلکه جلوگیری از بروز اعتراضات مردمی است. رفتار رژیم در حادثهی بندرعباس، تکراری از الگوی رفتاریاش در فجایع پیشین است: پنهانکاری، فرافکنی، سرکوب، و قربانی کردن عوامل ردهپایین.
در همین زمینه
نوش دارو بعداز فاجعه خونین بندرعباس چه سود؟
در دو دههی گذشته، فجایع متعددی با مخرج مشترک سپاه، فساد سیستماتیک، و بیکفایتی مدیریتی در ایران رخ دادهاند: واژگونی قطار نیشابور، فرو ریختن ساختمان پلاسکو، انفجار در معدن طبس، شلیک به هواپیمای اوکراینی، حادثهی کشتی سانچی، فاجعهی متروپل آبادان، آتشسوزی در مرکز ترک اعتیاد لنگرود، درگیریهای زندان اوین و دانشگاه شریف، و اکنون انفجار بندر رجایی. در همهی این موارد، همان الگوی رفتاری تکرار شده است. هیچ تحقیقی از سوی نهادهای مستقل صورت نگرفته و سپاه، همواره از پاسخگویی فرار کرده است.
رژیم ایران، امروز در وضعیتی قرار دارد که نه مشروعیت دارد و نه کارآمدی. بیاعتمادی عمومی نسبت به حاکمیت، مشارکتنکردن بیش از ۹۲درصد مردم در سه انتخابات پیاپی در چهارماه اخیر، و گسترش اعتراضات مردمی در اقشار مختلف، همگی نشانههای یک جامعه در آستانهی انفجار هستند. فاجعهی بندرعباس میتواند، مانند مرگ ژینا (مهسا) امینی در شهریور ۱۴۰۱ یا خودسوزی محمد بوعزیزی در تونس، به جرقهای برای قیام بدل شود. شرایط ذهنی و عینی جامعهی ایران برای یک تحول بزرگ فراهم است؛ تنها نیاز به یک محرک دارد.
استمرار فقر و فلاکت
مردم ایران امروز به این درک رسیدهاند که سرنوشتشان به سرنگونی رژیمی گره خورده که نهتنها برای زندگیشان ارزشی قائل نیست، بلکه با استمرار خود، مرگ، ویرانی و فقر را در سراسر کشور گسترانده است. تصاویر مادرانی که در برابر ویرانههای بندر ایستاده و نام عزیزانشان را فریاد میزنند، کامیوندارانی که با کاروانهای اعتراض، خیابانها را تسخیر میکنند، و کانونهای شورشی که در گوشهوکنار کشور شعله میزنند، همگی نشان از یک ملت آماده دارد.
در شرایطی که رژیم ایران هیچگونه چشمانداز اصلاحپذیری ندارد، جامعهای که زیر پوست آن خشم و نفرت از ستمگران میجوشد، با اتکا به آگاهی، تجربه، و سازماندهی، روزی این سکوت را درهم خواهد شکست. انفجار بندرعباس شاید یک حادثهی هولناک باشد، اما میتواند به نقطهی عطفی در جنبش آزادیخواهی مردم ایران تبدیل شود؛ جایی که دیگر نه فقط از کشتهشدگان سوگ میبرند، بلکه برای آیندهای بدون رژیم ایران، ایستادگی میکنند.







