آزادی سروده زیبا و دردمندانه هموطن آزادیخواه جلال لایقی است در رسای زندانی سربدار مجاهد کورکور
بمناسبت سربدار شدن مجاهد کورکور
آزادی
دلم را میفشارد درد،
نگوئیدم کدامین درد.
شما را گفتهام صدها بار از این درد،
چو یک طوفان،
وجودم را،
به گرداب درون خود،
فرو خورده است.
توانم را ز جان برده است.
نمیبینید مرا؟
این چهرهی آرام دیروزی،
چرا آشفت؟
چرا آشفته،
آشفته است؟
گناهش چیست؟
یک لبخند نشکفته،
که نشکفته است.
نمیبینید چسان اینان،
که از اعماق ماضی سر برون کردند،
سر و صورت،
دهان،
دندان،
همه با مشت،
با باتوم و با شلاق بشکستند.
دلم خون است،
دلم خون است،
نپرسیدم چرا، یا چند یا چون است؟
نگاه در صورتم،
بیسایهروشنهای آن را،
خوبتر بینید،
همه آثار آن دردیست،
که طوفانی و طوفانیست،
زمانش خوب میبینید،
واضح،
روشن است،
انصاف میخواهد.
دل آگاه و چشم،
بینا میخواهد.
مرا این درد پندارند که درمان نیست،
شما را من نمیدانم،
که چون آنان میگویید،
نه درمان نیست!!
هست،
اما!! عجیب!!
سخت و تماشاییست.
چرا در پرده گویم،
واضح میگویم،
مرا این درد،
فقط درمان،
در آزادی،
در آزادیست…
در همین زمینه
سوگنامه ابلیس خبیث!
مجاهد! ای فدای ناب
ز تو خرسند ایذه، سرفراز ایران
ز خورشید تو گرما میرسد
بر بذرهای خشم خوزستان!
جلال لایقی







