به یاد فرزند دلاور گلوگاه، شهید قیام کمیل امیرخانلو
امروز، یاد یکی از فرزندان دلاور شهر گلوگاه در مازندران رو گرامی بداریم که روز ۱۲آبان۱۴۰۱، در جریان مراسم چهلم شهید قیام حدیث نجفی در کرج به شهادت رسید. کُمیل امیرخانلو که فقط ۲۶سال داشت و پدر یک دختر ۲ساله بود.
من کمیل امیرخانلو، اردیبهشت سال ۱۳۷۴در خانوادهای زحمتکش در شهر گلوگاه بدنیا آمدم. من با سختیهای زیادی بزرگ شدم. پدرم کارگر سادهای بود و مادرم هم برای بزرگ کردن ما کار میکرد.
بزرگ که شدم هم کار می کردم و هم درس میخواندم. دیپلم که گرفتم رفتم دانشگاه و تو رشته صنعت برق درس می خواندنم ولی درسم رو ادامه ندادم. دوران سربازی اجباریم که تموم شد رفتم تو شرکت دکلبندی استخدام شدم و در کرج ساکن شدم. خانواده تشکیل دادم و وقتی دخترم دلآرام بدنیا اومد شروع کردم به ساختن یه خونه بالای خونه پدرم در گلوگاه تا بتونم نزدیک اونها باشم. کمی که گذشت یه ماشین هم خریدم و اوضاع زندگیم براه شد.
مادرم همیشه به ما افتخار میکرد که بقول خودش هیچوقت دنبال چیزهای بیخود نرفتیم و با کار و تلاش اونو سربلند کردیم.
من تازه خونه خودم رو تو گلوگاه سفیدکاری کرده بودم و قصد داشتم خانه اجارهای رو ترک کنم و خانوادهام رو ببرم خونه خودم ولی وقتی قیام شروع شد، دلم با مردم و جوونایی قیامی بود که برای خلاصی ما از اینهمه فقر و بدبختی تو خیابون بودن. همیشه از اعتراضات و قیام صحبت میکردم. مادرم بهم میگفت که شما تو جای غریب کار میکنید و اگه اتفاقی براتون بیافته من بیچاره میشم، بخاطر من آروم باشین. خیلی نگران ما بود. منم بهش می گفتم که بالاخره یه روزی این مردم از این حکومت انتقام می گیرن.
در همین زمینه
گاهی به سرگذشت شهید قیام میلان درخشان
مادرم رو خیلی دوست داشتم و همیشه می خواستم که خوشحالش بکنم. آخرین بار که رفتم گلوگاه حالش خوب نبود. بردمش دکتر و بعد هم تا صبح پیشش خوابیدم. اما نمی دونستم که این آخرین بار خواهد بود.
روز ۱۲آبان ۱۴۰۱ چهلم شهید قیام حدیث نجفی بود. از سرکار که به خونه برگشتم دیدم کوچه ما شلوغ شده. رفتم بیرون که برم پیش جمعیت. هنوز تازه پام رو از درِ خونه بیرون گذاشته بودم که مامور جنایتکاری گلولهای به گلوم شلیک کرد و من افتادم.
تا روز ۱۷آبان در بیمارستان مدنی کرج در حالت کما بودم و روز ۱۷آبان به شهیدان قیام سراسری پیوستم و دختر کوچکم دلآرام رو تنها گذاشتم.
امسال دخترم سه ساله می شد و من که گویی از رفتنم خبر داشته باشم، پیشاپیش برای دلآرامم جشن تولد گرفتم. آیا دلآرام کوچک هم می دانست که بابایش برای آخرین بار در جشن تولدش شرکت میکند؟
نیروهای سرکوبگر روز ۲۱آبان پیکرم رو به زادگاهم گلوگاه بردن و بدون اینکه به خانوادهام اجازه برگزاری مراسم بدن منو در مزار سفیدچاه هزار جریب دفن کردند.
علیرغم حضور گسترده ماموران سرکوبگر اما مردم گلوگاه در مراسم من شرکت کردند و من آنروز در خاک سرسبز گلوگاه که ۲۶سال قبل در آن زاده شده بودم برای همیشه آرام گرفتم تا گلوی تیر خورده من شاهدی بر جنایت این حکومت برای مردم گلوگاه باشد.






