به یاد دایه کبری که برای آزادی جنگید
اون شب تو شهر ما تظاهرات بود، مامورای حکومتی جوان زحمتکش اسماعیل مولودی معروف به سمکو رو کشتن. صبح که شد مردم مهاباد سمکو رو طی مراسم باشکوهی بخاک سپردن. حتما همهتون اون صحنه زیبای دختر سمکو رو بیاد دارین، دالیا رو میگم. این دخترک شجاع مثل یک انقلابی بزرگ بر مزار پدر شهیدش ایستاد و گفت که: «هرگز قاتل پدرم را نخواهم بخشید!»
آن روز ۵آبان، من دایه کبری شیخه هم، بههمراه جوونای شهرمون رفته بودم که اعتراض کنم. آخر این جوونایی که با گلوله مامورای این حکومت شهید میشن بچههای من هم هستن! وقتی اونها جونشون رو فدا میکنن منِ مادر از چی باید بترسم؟ بارها به خانوادهام گفتم که مهسا چه مرگ با عزتی داشت! چقدر تاثیرگذار بود و چه افتخاری بالاتر از این که اینگونه بمیریم تا دنیایی پس از آن برخیزد…
اون روز تو نماز صبح هم دعاکردم که خدا همه قاتلین این جوونای بیگناه رو به سزای اعمالشون برسونه و بعد هم وقتی که مردم برای خاکسپاری سمکو جمع شدن من هم راه افتادم.
وقتی از خاکسپاری برگشتیم، خشم مردم و بخصوص جوونا به اوج رسیده بود. جلو ساختمانهای حکومتی رفتیم و علیه حکومت شعار دادیم. خیابانهای مهاباد با شعارهای مردم زیر پای مزدوران و جاشهای حکومت به لرزه در اومده بود. ماموران مسلح حکومتی باز هم سمت ما شلیک کردن. دو جوون کرد دیگه از شهر ما یعنی زانیار ابوبکری و شاهو خضری با گلوله جنگی مزدورای حکومت شهید شدن.
دیگه خشم ما قابل کنترل نبود. آخر کجای دنیا جواب تظاهرات مردم گلوله است؟ نزدیک خانه خودمان بودم که مزدوران مسلح خامنهای خیابان رو به رگبار بستن و وحشیانه به در و دیوار شلیک کردن. همون موقع بود که چیزی به گلوم خورد. افتادم. صدایی میشنیدم که داد میزد «دایه، دایه». پسرم بود. دلم میخواست دستش رو بگیرم و بگم که نگران نباشه. بهش بگم که من به آرزوم رسیدم. ولی… دیگه صداش رو نمیشنیدم.
در همین زمینه
نگاهی به سرگذشت شهید قیام کمیل امیرخانلو
لحظاتی بعد دیدم بجای بچههام و نوههام، حالا قهرمانانی که خودم هم برای خاکسپاریشون رفته بودم در کنار من هستن. سمکو رو دیدم که بهم میگفت «دایه کبری تو حالا دیگه هزاران فرزند داری تو مادر ایران شدی …».
اون روز که من رو به خاک سپردن چه قهرمانیهایی از مردم شریف مهاباد که ندیدم. درحالیکه مردم من رو روی شونه هاشون به سمت آرامستان حمل میکردن مزدوران، به سمتشون شلیک میکردن و گاز اشک آور میزدن. در مقابل این آدمکشان، چند جوان زانو به زمین زدن، سینه سپر کردن و گفتن ما را بزنید ولی نمیذاریم دایهمان را ببرید.
دلم میخواد اینو هم براتون بگم که من رو درست وسط فرزندان دلیرم، همان قهرمانهایی که برای آزادی به خاک افتادن، به خاک سپردن! آخر من دایه همه جنگاوران آزادی این خاک هستم. خوشحالم که تنها نیستم و اونها رو مثل فرزندان و نوههام در آغوش گرفتهام.
و حالا ای جوانان دلیر! فرزندان عزیزم! از شما میپرسم آیا راه من، دایه کبری رو تا رسیدن به آزادی مردم که آروزی بزرگ من بود، ادامه میدید؟






