از کوههای سیرا ماسترا تا خیابانهای تهران
مقدمه : در نیمه دوم قرن بیستم، تئوری کانون شورشی توسط رژی دبره، روشنفکر و انقلابی فرانسوی، در قالب یک مدل عملیاتی برای سرنگونی رژیمهای اقتدارگرا در کشورهای جهان سوم پیشنهاد شد. این تئوری، که از تجربیات انقلاب کوبا و بهویژه نبردهای مسلحانه فیدل کاسترو و چهگوارا الهام گرفته بود، بهسرعت تبدیل به یکی از پرنفوذترین چارچوبهای فکری در جنبشهای چریکی شد. اما این تئوری، پس از موفقیت در کوبا، در بسیاری از کشورها با شکست مواجه شد. در این مقاله، ضمن تحلیل ساختاری این تئوری از منظر تاریخی و نظری، تلاش میشود تا یکی از دلایل مهم ناکارآمدی آن در سالهای پس از کوبا یعنی نقش فردیت دبره و اشتیاق او برای تئوریزهکردن سریع تجربه کوبا، واکاوی شود.
زمینههای تکوین تئوری کانون شورشی:
رژی دبره در سالهای آغازین دهه ۱۹۶۰، در تماس مستقیم با رهبری انقلابی کوبا قرار گرفت و در کوههای سیرا ماسترا، تجربه نبرد چریکی را از نزدیک مشاهده کرد. کتاب “انقلاب در انقلاب” (۱۹۶۷) عصاره نظری این تجربه بود که بهسرعت در میان جنبشهای رهاییبخش در آمریکای لاتین و دیگر نقاط جهان گسترش یافت. در این تئوری، کانون شورشی (Foco) بهعنوان هستهای از مبارزان آموزشدیده تعریف میشد که در یک منطقه دورافتاده و روستایی مستقر شده و با عملیات مسلحانه تدریجی، ضمن جلب حمایت تودهها، حکومت مرکزی را تضعیف میکردند.
موفقیت مدل کوبایی:
کاسترو و چهگوارا در کوبا توانستند با کمتر از ۱۰۰ نفر وارد فاز مسلحانه شوند و پس از نبردهایی چندساله، رژیم باتیستا را ساقط کنند. ویژگیهای کلیدی این موفقیت عبارت بودند از: عدم آمادگی ارتش دشمن برای جنگ چریکی، فساد و بیریشگی رژیم، بافت روستایی جمعیت، و حمایت گسترده تودهای. این تجربه، الگویی وسوسهانگیز برای دبره شد؛ تا آنجا که تلاش کرد این مدل را به فرمولی قابل تعمیم برای سایر کشورها تبدیل کند.
شکستهای پساکوبایی و ضعفهای ذاتی تئوری:
در دهههای ۶۰ و ۷۰، گروههای متعددی با الهام از تئوری دبره در بولیوی، گواتمالا، آرژانتین، و دیگر کشورها دست به شورش زدند، اما اغلب با شکست فاجعهبار مواجه شدند. تجربه مرگ چهگوارا در بولیوی در سال ۱۹۶۷ یکی از نمونههای آشکار ناکارآمدی این مدل بود. ضعفهای کلیدی عبارت بودند از:
- نادیده گرفتن بافت اجتماعی و فرهنگی هر کشور؛
- بیتوجهی به پیچیدگی ساختار طبقاتی در مناطق شهری؛
- قطع ارتباط با طبقه کارگر و نیروهای مردمی؛
- پیشفرض نادرست مبنی بر خودبهخودی بودن حمایت تودهای از کانون شورشی.
نقش فردیت دبره در افشای تاکتیکی تئوری:
یکی از نقدهای کمتر گفتهشده، اما عمیق به دبره، نقش خودنمایانه و شتابزده او در تئوریزه کردن تجربه کوباست. برخلاف مائو که در فرایند چنددهسالهای تئوریهایش را تدوین کرد، دبره خیلی زود تلاش کرد تا تجربهای زنده را در قالب فرمولهایی صلب بنویسد. این شتاب نهتنها موجب سادهسازی واقعیت پیچیده جنگ چریکی شد، بلکه ناخواسته بسیاری از راهکارها و مکانیزمهای پنهان انقلاب کوبا را برای ضدانقلابها افشا کرد.
سرویسهای اطلاعاتی و امنتی کشورها با مطالعه دقیق نظریههای دبره، موفق شدند بسیاری از تکرارهای بالقوه انقلاب کوبا را در نطفه خفه کنند. بهعبارت دیگر، تئوریپردازی بیمحابای دبره، موجب لو رفتن فرمول انقلابی شد؛ گویی که او از سر شوق یا شاید خودخواهی روشنفکرانه، تابلویی شفاف از نقشههای عملیات چریکی برای دشمنان مهیا کرد.
نگاه مائو به رابطه تئوری و عمل:
مائو ، برخلاف دبره، همواره بر تقدم عمل بر تئوری تأکید داشت. در آثار او، از “دگرگونی از طریق عمل” گرفته تا نوشتههایش درباره جنگ طولانی مدت، همیشه تأکید میشود که تئوری باید زاییدهی تجربهی مشخص و در حال تغییر باشد، نه برعکس. در واقع، مائو هیچگاه سعی نکرد مدل انقلاب چین را بهشکل نسخهای جهانشمول عرضه کند، بلکه انقلاب را فرآیندی محلی، زمانمند و قابل انطباق با مختصات متغیر هر جامعه میدانست.
نسبت این تجربهها با ایران امروز:
اگر تجربه کوبا را نوعی کد ژنتیکی انقلاب بدانیم، باید پذیرفت که آن ژن تنها در بستر مناسب فعال میشود. در ایران امروز، حاشیههای شورشی دیگر روستایی نیستند، بلکه در دل شهرها- از اکباتان تا زاهدان – زبانه میکشند. دشمن دیگر ارتش باتیستا نیست؛ بلکه شبکهای از نهادهای امنیتی با تجربهی ۴۰ سال سرکوب است. در چنین شرایطی، صرف تکرار الگوی دبره نهتنها مفید نیست، بلکه ممکن است به ضد خود بدل شود.
اما با بازتعریف استراتژی کانون شورشی بر اساس واقعیت امروز ایران؛ یعنی پنهانکاری عمیق، سازماندهی غیرمتمرکز، نفوذ تدریجی در فضاهای اجتماعی، و هوش عملیاتی در بهرهگیری از تضادهای درونحکومتی . میتوان به نسخهای تازه از آن فکر کرد؛ نسخهای که دیگر کتابی برای افشا شدن نیست، بلکه زنده و در حال انطباق است.
کانون شورشی در ایران امروز، دیگر یک فرضیه تجربی نیست، بلکه یک پدیدهی عینی، بومیشده و منطبق با واقعیتهای ایران است. تجربه نشان داده که این استراتژی، در شرایط خاص ایران نهتنها شکست نخورده، بلکه در حال رشد، تثبیت و گسترش است. این کانونها امروز از خیابانهای تهران تا اهواز و مشهد و کرمانشاه و رشت، از دیوارهای زندانهای اوین و قزلحصار و عادلآباد تا پشتبامهای محلات، فعالاند. آنها نهفقط بهعنوان یک الگوی مقاومتی بلکه بهمثابه یک واقعیت زنده در حال پویایی، گسترش و تأثیرگذاری اجتماعیاند. نسلی تازه از جوانان با آگاهی، ایمان و جسارت به این شبکهی مخفی پیوسته و آن را در سراسر کشور به نیرویی تبدیل کردهاند که در آینده میتواند ورق را برگرداند. و میتوان اذعان کرد که کانون شورشی به دنبال ایجاد شبکه نیرویی قیام از طریق تکثیر و گسترش خود در شهرهای میهن است.
در دورانی که نظم جهانی به شکلی پیچیده در سرکوب و تحمیل نظمهای فاسد مشارکت دارد، این مدل از مقاومت سازمانیافته، منطبق با واقعیتها، همچنان شانس مقاومت و پیروزی را زنده نگه داشته است. . آن هم با پر کردن آتش در حد فاصل قیام ها و حفظ آتش و شور قیام در مردم.
نتیجهگیری:
تئوری کانون شورشی، هرچند در ابتدا با تجربهای درخشان متولد شد، اما در سایهی سادهسازی نظری، تئوریزه کردن شتابزده، و بیتوجهی به متغیرهای محلی، به مسیری ناموفق برای بسیاری از جنبشها بدل شد. تحلیل دبره و شیفتگی او به تثبیت تئوری، بخشی از این عدم موفقیت را توضیح میدهد. امروز، در دنیایی پیچیدهتر از قرن بیستم، بازسازی کانون شورشی نیازمند نگاهی چندلایه، انعطافپذیر، و بومیشده است. تنها در چنین صورتی، میتوان از آموختههای دیروز برای پیروزی فردا استفاده کرد.
به قلم فرهاد پویان







