زیر آوار فقر، جادههایی که میسوزند
از ابتدای سال ۱۴۰۴، دستکم ۶۶ نفر از سوختبران در جادههای جنوب و جنوبشرق ایران جان خود را از دست دادهاند؛ آماری که تنها بر پایه گزارشهای رسمی و نیمهرسمی ثبت شده و واقعیت میدانی، بسیار فراتر از آن است. بخش قابلتوجهی از این قربانیان، نوجوانان و حتی کودکان بودهاند؛ کودکانی که بهجای نشستن پشت نیمکت مدرسه، پشت فرمان خودروهای حامل بنزین و گازوئیل نشستهاند و با هر سفر، مرگ را به جان خریدهاند.
گزارش رسانه حکومتی «انتخاب» در ۲۳ آذر ۱۴۰۴، تنها گوشهای از این فاجعه ساختاری را بازتاب داد. طبق این گزارش، فقط در جادههای جنوب سیستانوبلوچستان، نام ۶۲ نفر از سوختبران کشتهشده ثبت شده است. این عدد، شامل قربانیان مسیرهای مرگبار جنوب کرمان، میناب، هرمزگان و بندرعباس نمیشود؛ جادههایی که هر روز شاهد سوختن انسانها در خودروهای مملو از مواد اشتعالزا هستند.
روایت یک تصویر؛ مدثر چهار ساله
یکی از تلخترین تصاویر این گزارش، به «مدثر» چهار ساله تعلق دارد. کودکی که آخرین لحظات زندگیاش در کنار فیصل، راننده خودرو و یکی از آشنایان خانوادگی، ثبت شد. این خودرو در مسیر ریمدان و حوالی سنگانباهو، با خودروی دیگری که آن هم مربوط به سوختبران بود، برخورد کرد. آتش، در چند ثانیه همهچیز را بلعید و سه نام دیگر به فهرست قربانیان سوختبری اضافه شد.
مدثر، فیصل و عارف، هر سه اهل روستای سولدان در شهرستان دشتیاری بودند؛ روستایی که مرگ در جاده، بخشی از زندگی روزمره آن شده است. ندیم، دهیار جوان روستا، از خاطراتی میگوید که از کودکی تا امروز تکرار شدهاند؛ از سوختبرانی که زنده زنده سوختند و نامشان تنها در حافظه محلی باقی مانده است.
سوختبری؛ شغلی که از کودکی آغاز میشود
در سولدان و دهها روستای مشابه، سوختبری یک انتخاب نیست، یک اجبار است. نوجوانان از ۱۳ یا ۱۴ سالگی، ابتدا بهعنوان شاگرد راننده و سپس پشت فرمان مینشینند. حتی تحصیلات دانشگاهی هم مانعی برای ورود به این چرخه مرگ نیست. بسیاری از جوانان لیسانسگرفته، پس از ناکامی در یافتن شغل، به جرگه سوختبران پناه میبرند.
کشاورزی، زمانی ستون اصلی معیشت این روستاها بود، اما خشکشدن منابع آبی، ازجمله سد پیشین، این راه را بسته است. امروز حتی آب آشامیدنی هم بهسختی تأمین میشود. در چنین شرایطی، سوختبری به آخرین راه بقا تبدیل شده؛ راهی که نه امنیت دارد و نه آینده.
مرز بسته، جاده باز بهسوی مرگ
فاصله سولدان تا مرز پاکستان کمتر از ۳۰ کیلومتر است. پیشتر، مرز کلوکی مسیر اصلی برای سوختبران بود، اما با بستهشدن آن، مسیرها تغییر کردهاند. حالا سوختبران از جادههای ساحلی و مسیر ریمدان عبور میکنند؛ مسیرهایی که بخشی از آن آسفالت و بخشی خاکی است و خطر تصادف و انفجار را چند برابر میکند. سوخت، ابتدا با خودرو و سپس با قایق به آنسوی مرز منتقل میشود.
هر بستهشدن مرز، نه به کاهش سوختبری، بلکه به افزایش خطر آن انجامیده است. جادهها، جایگزین مرز شدهاند و تلفات، هر روز بیشتر میشود.
اقتصاد فروپاشیده و وسوسه پول
دادالله زهی، فعال اجتماعی، یکی از ریشههای اصلی این فاجعه را بیارزششدن پول ملی میداند. او از کودکی نقل میکند که میگوید با یک هفته کار در سوختبری، ۲۰ میلیون تومان درآمد دارد. این رقم، در مقایسه با حقوق یک کارمند رسمی با مدرک فوقلیسانس و سابقه نزدیک به دو دهه، تفاوتی معنادار دارد.
در شرایطی که یک شغل رسمی، نهایتاً معیشتی حداقلی تأمین میکند، خطر سوختبری برای بسیاری از کودکان و نوجوانان «قابلقبول» میشود. آنها میان فقر قطعی و مرگ احتمالی، دومی را انتخاب میکنند.
استان جوان، بدون صنعت
سیستانوبلوچستان و کرمان، از جوانترین استانهای کشورند، اما تقریباً هیچ زیرساخت صنعتی مؤثری ندارند. کارخانه بافت بلوچ که زمانی دو هزار کارگر داشت، حالا به چند صد نفر رسیده است. جوانانی که وارد سوختبری نمیشوند، ناچار به مهاجرت فصلی برای کارگری در استانهای دیگرند؛ آن هم با دستمزد پایین و تحقیر اجتماعی.
مدرسهای که به جاده سوختبران ختم میشود
فقر آموزشی، حلقه دیگر این زنجیره است. کمبود مدرسه، فاصله زیاد تا مراکز آموزشی، نبود خوابگاه و هزینههای سنگین تحصیل، هزاران کودک را از چرخه آموزش خارج کرده است. طبق آمارها، بیش از ۱۰۰ هزار کودک در سیستانوبلوچستان از تحصیل بازماندهاند. بسیاری از آنها، مستقیم از مدرسه به کاروان سوختبران میپیوندند.
مدارس دولتی عملاً به مدارس غیرانتفاعی تبدیل شدهاند و خانوادهها توان پرداخت هزینهها را ندارند. نتیجه، ترک تحصیل گسترده و ورود زودهنگام کودکان به مشاغل پرخطر است.
سوختبری؛ تهدیدی برای همه
خطر سوختبری، تنها متوجه سوختبران نیست. برخورد خودروهای حامل سوخت با خودروهای عادی، بارها به مرگ دستهجمعی مسافران منجر شده است. نمونه آن، حادثه ۲۳ آبان در جاده قلعهگنج به رمشک بود که ۱۳ نفر در آتش سوختند. فعالان محلی میگویند: این چرخه، اگر متوقف نشود، به بحرانی بزرگتر تبدیل خواهد شد. خانوادهها هر روز فرزندانشان را با این پرسش بدرقه میکنند: «آیا بازمیگردد؟».
پایان یک چرخه مرگ
آنچه در جادههای جنوب و جنوبشرق ایران جریان دارد، یک «حادثه» نیست؛ نتیجه مستقیم فقر ساختاری، نابودی آموزش، انسداد مرزها و فروپاشی اقتصاد است که حکومت خامنه ای برای مردم این استان رقم زده است. زندگی سوختبران، چهره عریان سیاستهایی است که انسان را به ارزانترین و قابلسوختنترین ابزار بقا تبدیل کردهاند. کودکان سوختبر، نه استثنا، که محصول طبیعی این وضعیتاند؛ وضعیتی که هر روز قربانی میگیرد و نامهای بیشتری به فهرست مرگ اضافه میکند.







