برای مادر وکودک اتوبوس خواب
سخن من به آهستگی از آبشار قلبم فرو می چکد.
«اتوبوسخوابی یک مادر و فرزند خردسالش در اتوبوس پارکوی- پایانه جنوب. بسیاری از بیخانمانان استان تهران، برای در امان ماندن از سرما در فصل زمستان، یک بلیت ۳۵ هزارتومانی میخرند و در اتوبوسهای شرکت واحد تهران، شب را به صبح مي رسانند…». [اتوبوس خوابی در ایران!]
سخن من…
سخن من؛
فرياد بی انتهای دردها است
معنای دردی كه از مغز استخوانهايم عبور كند؛
تارگهايم متورم و شايد پاره شود،
تا حس كنم
درد جانكاهی كه فرياد می شود
ودر دهليز و دالانهای زمان پژواك می شود
كه بشنوند همه خوبان و بدان
درد مردم، مردم زحمتكش و دردمند را
من از گُل و بلبل و چمن نمی گويم
من از كلامهای زشترويان زمان می گويم
كلامشان به تملق و كرنش ودروغ آلوده است
اثباتگر انسان نبودشان است
شب است و به ظاهر همه خواب
نه نه ، قلندر پير زمان بيدار است
در خانه های كاهگلی ومخروبه شهر ما،
در خانه های بی سقف و ديوار، كارتن خوابها، قبر خوابها و حالا اتوبوس خوابها
هلهله ای بر پاست
نمی شنوی!
جشن و پارتيست!
نه نه،
شورشيست نهفته در دلها
فرياد بی انتهاست از گرسنكی و تبعيض و فساد
آری اين مردمان خوب وفقير
با نگاهشان، انسانيت مرا نيشتر می زنند
كه چه كنم!
سخن من این است…
اي ننگ و نفرين بر اهريمنان زمان
آيا سكوت جايز است!
سكوت همچون سكوتهای ديگر
يا پاسخ دهم فرياد را با فرياد های دگر
تا فرياد های همه طوفانی شود كه سنگينی آن دژخيمان را له ونابود كند
آری، آنگاه سخن مرا همه گوش مي دهند
كه در خود بودن، برای خود خواستن روا نيست،
آنچه خوب است برای همه و آنچه بد برای همه بد
عشق آزادی وحتميت طلوع خورشيد رهايی،
نزديك است، به افق تيره وطن بنگريد
درد و حرمان رخت بر می نبدد،
شادی و صميميت و مهربانی جايگزين می شود
آری سر نگونی تماميت اين جانيان
محمود .ی دی۱۴۰۰







