گزارش روایی از تریبونهای لرزان نماز جمعهها
در یک جمعه گرم تیرماه ۱۴۰۴، سرتاسر ایران از تهران تا بیرجند، از مشهد تا بندرعباس، خطبههای جمعه با یک لحن آشنا طنین انداخت: ترس. ترسی عمیق و گاه پنهان در پشت عبارات “مدیریت هوشمندانه”، “فرماندهی قاطع”، و “حضور قهرمانانه”. انگار تریبونهای نماز جمعه به جای امید، حالا فقط برای مهار یک وحشت جاری در دستگاه حکومتی تنظیم میشوند.
در تهران، صدیقی با چهرهای جدی، از سناریویی ترسناک سخن گفت: پیکری بیسر، قدرتی ازهمپاشیده، آشوبی محتمل. جمله به جمله، تهدیدهایی خیالی را تصویر میکرد که از دل جامعه بحرانزده اقتصادی برمیخیزد و رژیم را از “بیخ و بن” میکَند. اما در دل همین وحشتزدگی، صدیقی با هیجانی آمیخته به آرامش تصنعی میکوشید نوید دهد که رهبر، «در اسرع وقت» وارد صحنه شده، با یک پیام تلویزیونی اوضاع را سروسامان داده. و بلافاصله، فرماندهانی تازه منصوب شدهاند؛ چهرههایی که به گفته او سالها در «آبنمک خوابانده شده بودند».
کمی آنسوتر، در مشهد، علمالهدی در سخنانی شبیه بیانیه نظامی، با خشونت از نحوه مدیریت دیپلماسی گلایه میکرد. خط قرمز او مشخص بود: «فرماندهی دیپلماسی باید وصل به فرماندهی میدان باشد». انگار در ذهنش، مذاکره دیگر ابزاری برای گرهگشایی نبود بلکه انحرافی خطرناک از میدان جنگ تلقی میشد. در جنگی که او آن را «با سختترین دشمن روی کره زمین» میدانست، هرگونه فاصله گرفتن از صحنه میدان، خیانت به ولایت تعبیر میشد.
امام جمعه کرج و وحشت از تکرار دهه۶۰
و در کرج، حسینیهمدانی، کل روایت جنگ را به دهه ۶۰ گره زد. او نهفقط از تهاجم نظامی و رسانهای میگفت، بلکه از جنگی فرهنگی سخن میگفت که هدفش، «تضعیف جایگاه رهبری» بود. او حتی اعتراف کرد که «دشمن جنگ رسانهای راه انداخته که از ترس، مثلاً در مخفیگاه قرار گرفته»؛ جملهای که نشان میداد این نگرانی در دستگاه ولایت، آنقدر جدی است که باید با حضور فوری رهبر در حسینیه و نصب فرماندهان پاسخ داده شود. تمام این نمایش فرماندهی، برای این بود که مردم باور کنند رهبری همچنان در صحنه است، حتی اگر همه شواهد بیرونی خلاف این را القا کند.
آخوند مختاری در بیرجند، پا را فراتر گذاشت: به صراحت گفت “ما هنوز در حال جنگیم”، و اضافه کرد که در ۲۴ ساعت اول، دشمن خیال کرده بود نظام را به زانو درآورده. اما ناگهان، «ولیفقیه مدیر و مدبر» همه چیز را در دست گرفت. در روایت او، این تحول معجزهآسا بود؛ ابتکار عملی که «اوضاع را برگرداند». دشمنان، به قول او، امید بسته بودند به نفوذیها، منافقین، و شورش مردم. هر سه، واژههایی آشنا از دهه شصت که امروز دوباره احضار شدهاند، شاید چون هیچ دشمن جدیدی تعریف نشده و دستگاه ایدئولوژیک رژیم به یادگارهای گذشته قفل شده است.
در بندرعباس، امام جمعه درویشی، آشکارا زبان به ترس گشود: “فعلاً نمیتونم بعضی حرفا رو بزنم، زبانم را میبندم”. و بعد با احتیاط گفت که برخیها شاید “تعمداً میخواستند این مردم را ناراضی کنند”. در ذهن او، مجاهدین بمببهدست در داخل کشور کمین کرده بودند، منتظر لحظهای برای برهم زدن نظم.
در همین زمینه
ترس و وحشت پاسدار رادان از قیام مردم ایران برای سرنگونی
روایت ترس فراگیر بود
و نهایتاً، در شهر کوچک چهارباغ، امام جمعهای با صدایی بلندتر از همه اعلام کرد: «از اینجا تا کل ایران اعلام میکنیم، هرگز اجازه نمیدهیم نقشههای مجاهدین به ثمر برسد». در دل این خطابه، نه تحلیل بود و نه اطلاعات، فقط یک چیز موج میزد: هراس از تکرار یک سقوط تاریخی، مثل آنچه دیگر نظامها با یک جرقه فروپاشیدند.
جالب اینجاست که تقریباً همه این خطبهها به شکلی وسواسگونه به دهه شصت و بهویژه تیر ۶۷ بازمیگردند: به قطعنامه ۵۹۸، به عملیات مرصاد، به تدبیر امام. گویی حاضر به پذیرش اکنون نیستند، یا شاید اکنون آنقدر متزلزل شده که فقط با رجوع مکرر به “دوران طلایی دفاع مقدس” میتوان آرامشی مصنوعی ایجاد کرد.
در این فضا، واژههایی چون «آرامش مردم»، «اطمینان از فرماندهی»، و «مدیریت قاطع» نه واقعیاند و نه کارکردی. آنها بیشتر شبیه طلسمهاییاند که فقط در حضور تودهای ناآگاه ممکن است اثر کنند. ولی هرچه مردم بیشتر رنج میکشند، شکاف بین این روایتها و واقعیتها بیشتر آشکار میشود. مردمی که هر روز با تورم، فساد، سرکوب و بیپناهی زندگی میکنند، دیگر بهسختی با این وعدهها قانع میشوند.
امروز، اگر کسی بخواهد امام جمعهای پیدا کند که در خطبهاش کمتر از “دشمن”، “ترس”، “نفوذ”، یا “اغتشاش” گفته باشد، باید بیشتر بگردد. چون امام جمعه غیروحشتزده، حالا دیگر یک پدیده نایاب است. خطبهها بیشتر به روایتنامههای امنیتی شباهت دارند تا سخنرانیهای دینی. و این شاید مهمترین نشانه یک نظامی است که بهجای قدرت، با اضطراب از آیندهای نامعلوم، خودش را در پشت واژههای پوسیده پنهان کرده است.







