چه بخواهیم و چه نخواهیم باید اذعان کرد که داستان امام حسین و واقعه عاشورا یکی از تاثیرگذارترین و ماندگارترین حماسههای تاریخی بوده است. داستانی که آثارش را برغم گذشت نزدیک به ۱۴۰۰ سال هنوز در حیات اجتماعی بخش وسیعی از مردم بخصوص در کشورهای مسلمان می بینیم.
امام حسین آغازگری بی همتا
داستان از ۹محرم ۶۱هجری در سرزمین کربلا در خاک کنونی عراق آغاز شد.
در چنین روزی دو لشکر، دو نیرو چنگ در چنگ میشوند. پیوسته جریان تکامل همینطور پیشرفته و باز هم چنین پیش خواهد رفت. دو قطب متخاصم آشتی ناپذیر سرانجام یکی بایستی دیگری را نفی کند.
مثل همین امروز یکطرف میبینیم ارتجاع، دجالیت و استبداد ضدبشری رژیم خمینی و خامنهای را و در طرف دیگر، قطب دیگر، نیروی دیگر مقاومت ایران را و در این میان بسیاری افراد، نفرات، دستجات و گروهها.
زمان میگذرد، صف بندیها تعمیق و تکامل پیدا میکند، گام به گام همه چیز روشن و روشنتر میشود، آن که باید ببیند میبیند. بسیاری ادعاها مثل طبل میان تهی، میان تهی بودنشان اثبات میشود و از دور خارج میشوند و بسیاری نفرات و گروهها و دستجات.
النهایه دو قطب، دو قطب متخاصم، با طیف متحدانشان، پشتیبانانشان، هوادارانشان و قوای ذخیرهشان باقی میمانند….
اما آن روز برای امام حسین در دنیای جهل و بردگی، در دنیای مادون آگاهی، شرایط عینی و وضعیت اجتماعی یار و یاور نبود. سی سوار، فقط سی سوار، سواره نظامش بودند و چهل و دو نفر هم پیاده نظام.
وقتی هم که امام حسین راه افتاد عده بسیاری با او آمدند. علتش این بود که قبلاً پایتخت را حضرت علی از مدینه برده بود به کوفه پایتخت شناخته شده بالنسبه ثروتمند و دارای قدرت متمرکز. یعنی آورده بود وسط نقاطی که تب و تاب و شور و شر انقلابی در آن بیشتر بود. دیگر بار وقتی که سلطنت یزید شروع شده بود، هم توده مردم که خاطره علی و خاندانش را در ذهن داشتند، وهم اهل تعادلقوا از سر فرصتطلبی و میوه چینی نامهها نوشتند به امام حسین، قربان صدقه امام رفتند که بیا میوهها رسیده، بیا قدرت را بهدست بگیر.
شیطان سازی شگفت انگیز معاویه
این در جایی بود که بهرغم تمام دجالیت و تبلیغات مذهبی رژیم حاکم، دیگر بیشتر از این نمیشد به اهل بیت پیامبر مارک زد. بیشتر از این دیگر نمیشد مخفیشان کرد. چون از زمان معاویه تا هفتاد سال سب و لعن حضرت علی ادامه داشت، چونکه معاویه انبوه انبوه از این آخوندهای خمینیصفت داشت میفرستاد به هر شهری، این اصلاً صنعت معاویه است.
آخوندهای اینچنینی حرفهشان هم این بود؛ سبّ و لعن علی و اولادش و دروغ بستن به آنها که تا هفتاد سال ادامه داشت. مثل همین حالا که میبینید خمینی مد کرد مرگ بر منافقین را، این رسم، هم رسم معاویه ایست، رسم یزیدیست برای اینکه لکهدار بکند و مخدوش بکند و اولین کار دستگاه سپاهش، ساواکش یا سیاسی عقیدتیش این بود که پیدا کنید اثری از آثار بنی هاشم را و بکشید.
اینهم همان سنت ارتجاعی است… مشابهتها را میبینید. جوهر این دو نظام یعنی دجالیت، یعنی حکومت آخوند، یعنی استبداد و دیکتاتوری یکی است با همه خصایص ضدبشریش. پروندهسازیهایشان هم این بود که مثلاً فلانی چنان که باید با علی و اولادش دشمنی نمیورزد یا فلانی یک نخی با آنها دارد. از اینجا میشود فهمید که چه روزگاریست و چه سرفصلی را باید امام حسین آغاز کند و چه تابلویی را باید ترسیم کند.
فرمان حرکت داده شد برای فرود آمدن در ارض کربلا، فرازی دیگر مقایسه بین دو شخصیت و دو برخورد، همه میدانیم که کسی که راه را بر امام حسین در ورود به کوفه بست حر بود. سردار آن نیروی منطقهای و خیلی هم اذیت کرد.
ابن زیاد به وی دستور میداد که سرکوب کن، یعنی شلیک کن که شلیک نمیکرد. هنوز جنگ قطعی و مسلم نشده بود. فکر هم نمیکرد که رویارویی جدی باشد. فکر میکرد یا میتواند آنها را برگرداند یا خلاصه نوعی توافق و تفاهم ایجاد بشود. البته که در جهل بهسر میبرد…..
داستان روز عاشورا
یاران برای رفتن به میدان سراز پا نمیشناختند و روی دست هم بلند میشدند و حسین مانده بود که به کی باید زودتر اجازه بدهد. تا آخرین رزمنده هیچیک از یاران نگذاشتند که از اهل بیت محمدی کسی برود. گفتند نخواهیم گذاشت، مگر که ما نباشیم و همچنین شد. هر گرد گردنفرازی که به میدان میرفت ابتدا توفانی بهپا میکرد و پشتهیی از کشتههای دشمن میساخت و بعد دشمن ذلیل و زبون مجبور بود با رگبار تیر با ناجوانمردی با سننی که در جنگهای تن به تن دیده نشده بود او را به زیر بیافکند… هر یک از مجاهدین که به میدان میرفت لرزه بر پیکر لشکر دشمن میانداخت و به سختی طعم ذلت و ضعف را به آنها میچشانید.
بیشتر بخوانید
فلسفه عاشورا؛ شکستن بنبستهای تاریخی و پیشبرد آرمان عادلانه
عباس علمدار و پرچمدار امام حسین
و شگفتا از تحمل و بردباری و این ابتلائات پیاپی اما هنوز مصیبتهایی که امام بایستی در راه تحقق آرمانهای قرآنی ش ببیند پایان نیافته بود. عاقبت زمانی رسید که در جانب امام جز پرچمدار رشیدش عباس دیگری نماند. تشنگی بهشدت خیام امام را میآزرد. پرچمدار مشک برداشت و بسوی فرات حمله برد. با تکاپوی بسیار و از پا درآوردن تعدادی از دشمن به رود رسید. خود بهغایت تشنه بود. ظرف را پر کرد در حالیکه سینهاش تماماً از عطش میسوخت. در مقابلش آب سرد و گوارا موج میزد و صدا کنان میغلتید ومیرفت و میرفت.
دستش رفت تا کفی برای نوشیدن برگیرد، اما ناگهان موجی تند از آنگونه که تا کنون زورق وجودش را در توفان حادثه پیش رانده بود در ضمیرش خروشید و یاد یاران تشنه کام در جان خستهاش دوید. بهویژه برادرش که هنوز پس از او نیز با تشنگی لحظات جانفرسا در پیش داشت. بر خود نهیب زد، ای نفس پس از حسین زنده نباشی او و یارانش آشامنده مرگهایند و تو آب سرد میطلبی. ابدأ این با دین من نمیسازد. و ازمرد معتقد برنمیآید. برخاست در مراجعت با حملات ناجوانمردانه انبوهی از دشمنان روبهرو شد.
دست راست در اثر تیرهای شرزه قطع شد، اما سپهسالار رشید را که به دین خود محکم چسبیده و به اعتقاداتش جان سپرده بود، چه باک؛ شمشیر را به دست دیگر گرفت و میخروشید که سوگند به خدا اگر دست راستم را بریدند سستی نمیورزم و پیوسته از دین و پیشوایم که زاده محمد موحد پاک است دفاع میکنم. آنگاه سفلهگان هجوم آوردند و او را به رگبار بستند. لحظاتی دیگر آن پرچمدار والا که جوانمردی و مردانگیش جاودانه بر بیرق جنبش و هر جنبش انقلابی دیگر خواهد درخشید، با بدنی چاک چاک قرین شهادت شد.
از این پس عباس که یکبار نفس را در سوزندهترین تمنای طبیعیش شکسته و نیز در آخرین دقایق به تنهایی در مقابل یک لشکر مردانه آن را از ترس و رعب برکنار داشته بود، بهصورت آموزگار راستین وفا و بیباکی درآمد و در تاریخ سیمای یک سوگند به خود گرفت.







