ملت، اما به روایت چه کسی؟ ناسیونالیسم همیشه یک سوال ساده به نظر میرسد: «چه چیزی ما را به عنوان یک ملت به هم پیوند میدهد؟» اما شاید سوال مهمتر این باشد: چه کسی حق دارد از طرف این «ما» حرف بزند؟
وقتی گفته میشود «منافع ملی»، «ملت ایران» یا «مصلحت کشور»، در ظاهر همه مردم درون این واژهها قرار میگیرند. اما واقعیت این است که همهی انسانهای یک کشور از یک موقعیت برابر برخوردار نیستند. کسی که صاحب قدرت، سرمایه و رسانه است با کسی که نیروی کارش را میفروشد و زندگیاش را با کار روزانه میگذراند، اگر چه هر دو ایرانیاند، اما از یک نقطه به جامعه نگاه نمیکنند و الزاما منافع یکسانی هم ندارند.
پس آیا این دو، دو نوع ایرانیاند؟
نه. اما آیا موقعت یکسانی در تعریف ایران و تصمیمگیری دربارهی آن دارند؟ باز هم نه.
مسئله دقیقا همین جاست.
همه ایرانیاند، اما همه در یک جایگاه نیستند.
ناسیونالیسم بورژوایی تلاش میکند این تفاوت را زیر مفهوم فراگیری به نام «ملت» پنهان کند. همه را یکسان خطاب میکند، اما درعمل اجازه نمیدهد همه به یک اندازه در تعیین سرنوشت آن ملت نقش داشته باشند. در چنین نگاهی، کشور ممکن است متعلق به همه اعلام شود، اما قدرت واقعی در اختیار گروهی محدود باقی بماند.
اینجاست که یک تناقض عجیب شکل میگیرد: همه ایرانیاند، اما بعضیها ایرانیترند.
ایرانیتر بودن البته به شکل رسمی اعلام نمیشود. کسی نمیگوید شناسنامهی این فرد ایرانیتر است. این برتری در جای دیگری ساخته میشود؛ در اینکه چه کسی حق دارد دربارهی «منافع ایران»تصمیم بگیرد، چه کسی تاریخ ایران را روایت کند، چه کسی خود را نمایندهی واقعی ملت بداند و چه کسی مطالبات دیگران را به نام «منافع ملی» کنار بزند.
از این منظر، ناسیونالیسم فقط یک احساس دربارهی وطن نیست؛ میتواند تبدیل به شیوهای برای ارزشگذاری بر انسانها شود.
ناسیونالیسم به مثابه پیش برنده نیروی جنبش
وقتی کلمهی «ملت» تفاوتها را پنهان میکند.
این مسئله در تاریخ هم بارها خود را نشان داده است. ناسیونالیسم در بسیاری از جنبشهای ضداستعماری، نیرویی پیش برنده بود؛ زیرا مردمی که تحت سلطهی قدرتی خارجی قرار داشتند، با تکیه بر هویت و سرنوشت مشترک توانستند در برابر استعمار بایستند و برای استقلال سیاسی مبارزه کنند. در چنین شرایطی«ملت» معنای مقاومت پیدا میکرد: بیرون راندن قدرتی که بر جامعه مسلط بود و بازگرداندن حق تعیین سرنوشت به مردمی که از آن محروم شده بودند.
بیشتر بخوانید
اما همین جا یک مرز تعیین کننده وجود دارد.
اگر سلطهی خارجی کنار برود و سلطهی گروهی کوچک از درون جامعه جای آن را بگیرد، آیا مسئله واقعا حل شده است؟ اینجاست که ناسیونالیسم میتواند مسیر خود را عوض کند. آنچه زمانی زبان رهایی بود، ممکن است به زبان تثبیت قدرت تبدیل شود. به جای اینکه «ملت» ابزاری برای بیرون کشیدن مردم از زیر سلطه باشد، مردم تبدیل میشوند به ابزاری برای حفظ قدرت کسانی که خود را نمایندهی ملت معرفی میکنند.
ناسیونالیسم انقلابی، ناسیونالیسم بورژوایی
تفاوت ناسیونالیسم رهایی بخش با ناسیونالیسم بورژوایی دقیقا در همین نقطه آشکار میشود.
در اولی، ملیگرایی وسیلهای برای شکستن سلطه است، در دومی، میتواند وسیلهای برای بازتولید آن باشد.
بنابراین نمیتوانیم هر چیزی را که با پرچم و نام ایران عرضه میشود، صرفا به دلیل«ملی» بودن، متعلق به منافع مردم بدانیم. چه کسی ایران را تعریف میکند؟ چه کسی از ایران سود میبرد؟ چه کسی هزینهی حفظ این نظم را میپردازد؟ و چه کسانی در تصمیمگیری دربارهی آیندهی آن سهم واقعی دارند؟
این پرسشها از خود شعارهای به اصطلاح ملی مهمترند.
از همین زاویه باید با آن نوع ناسیونالیسم راستگرا که میخواهد ایران را به یک روایت خاص، یک گذشتهی خاص یا حتی یک خاندان خاص گره بزند، مرزبندی کرد. ایران نمیتواند ملک یک خاندان باشد و تاریخ ایران هم نمیتواند به ابزاری برای اثبات حقانیت سیاسی یک جریان تبدیل شود.
همچنین ایران دوستی زمانی از معنای انسانی خود فاصله میگیرد که برای اثبات بزرگی ایران، به تحقیر دیگران نیاز پیدا کند؛ وقتی تفاوتهای قومی و زبانی تهدید تلقی شوند یا «ایرانی واقعی» در برابر دیگر ایرانیان ساخته شود.
چگونه بعضیها ایرانیتر میشوند؟
پژوهشهای تاریخی دربارهی شکلگیری ناسیونالیسم مدرن ایرانی نیز نشان دادهاند که در برخی صورتبندیهای آن، فارسی بودن با ایرانی بودن یکی گرفته شده و از دل آن نوعی «دیگریِ درونی» شکل گرفته است. ما به ناسیونالیسمی احتیاج نداریم که بگوید چه کسی ایرانیتر است.
اگر قرار است از یک ناسیونالیسم رهایی بخش حرف بزنیم، نقطه آغاز آن باید دقیقا برعکس باشد. هیچ کس به دلیل ثروت، قدرت، زبان، تبار، موقعیت اجتماعی یا نام خانوادگیاش ایرانیتر از دیگری نیست.
ایران متعلق به کسانی نیست که قدرت بیشتری برای تعریف آن دارند؛ متعلق به همهی مردمی است که در آن زندگی میکنند و با کار، زندگی و مبارزهی روزمرهی خود آن را میسازند.
بنابراین مسئله این نیست که ناسیونالیسم را بپذیریم یا رد کنیم. مسئله این است که اجازه ندهیم ملیگرایی به پوششی برای برتری عدهای بر عدهای دیگر تبدیل شود.
چون اگر پشت واژهی «ملت» همان رابطهی قدیمی قدرت باقی بماند، تنها چیزی که تغییر کرده نام آن است. پرچم ممکن است عوض شود؛ اما اگر جایگاه انسانها در جامعه عوض نشود، فقط سلطهی بورژوایی خارجی با سلطهی بورژوایی داخلی جابه جا شده است.
به قلم فرهاد پویان
پانوشتها
۱. Benedict Anderson, Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism, revised edition (London: Verso، 2006 ). اندرسون ملت را «جامعهای تصورشده» میداند و تأکید میکند که این تصور از اجتماع ملی میتواند در عین وجود نابرابری و استثمار، نوعی برادری و همبستگی افقی را القا کند.
۲. Benedict Anderson، Imagined Communities، especially the discussion of the global spread of nationalism and its adoption by anti-imperialist movements in Asia and Africa. اندرسون توضیح میدهد که الگوهای ناسیونالیسم از خاستگاههای اولیه خود فراتر رفتند و در جنبشهای ضداستعماری نیز مورد استفاده قرار گرفتند.
۳. Partha Chatterjee، Nationalist Thought and the Colonial World: A Derivative Discourse (Minneapolis: University of Minnesota Press، 1993). چاترجی در تحلیل خود از ناسیونالیسم ضداستعماری نشان میدهد که جنبشهای ملی ممکن است پس از کسب استقلال، به پروژهای دولتی تبدیل شوند و طبقات حاکم از «ملت» برای مشروعیتبخشی به قدرت خود استفاده کنند.
۴. Ahmad Ashraf، “Iranian Identity،” Encyclopaedia Iranica. این مدخل نشان میدهد که هویت ایرانی در دورههای مختلف تاریخی از طریق تمایزگذاری میان «ما» و «دیگران» نیز ساخته شده و در کنار هویت فراگیر ایرانی، وابستگیهای قومی، زبانی، مذهبی و محلی نیز وجود داشتهاند.
۵. Ahmad Mohammadpour، “Persian Orientalism: Raciolinguistic Ideologieand the Construction of ‘Iranianness’،” Nations and Nationalism (2024). محمدپور استدلال میکند که بخشی از گفتمان ملیگرایی ایرانی مدرن بر امتیازدهی معرفتی به زبان فارسی، گزینش خاصی از گذشته و ساختن «دیگری درونی» استوار بوده و در برخی صورتبندیها «پرسینبودن» با «ایرانیبودن» یکی شده است. DOI: 10.1111/nana.12990.







