به یاد پسر شجاع بابل، شهید قیام میلاد زارع
در برابرِ تُندر میایستند
خانه را روشن میکنند.
و میمیرند.
بله! این توصیف زیبایی از زبان زنده یاد شاملو در باره جوانانی هست که برای آزادی دیگران قیام میکنن و جانشون رو فدا میکنن. و میلاد زارع یکی از این جوانان قیامی بود که در برابر تندر ایستاد، خانه وطن رو روشن کرد و روز ۳۰شهریور۱۴۰۱ در قیام شرکت کرد و در یکی از خیابانهای شهر بابل بخون نشست.
این من بودم، میلاد زارع متولد ۷مهر۱۳۷۵. یک هفته مانده به جشن تولدم در جریان قیام بابل با گلوله مزدوران حکومتی به سرم بهشهادت رسیدم.
شغلم باطری سازی و تعمیر کولر ماشین بود. جوان خوش اخلاقی بودم و با مشتریام رفتار خوبی داشتم. از کسانی که پول نداشتن نه تنها بابت کاری که میکردم اجرت نمیگرفتم
بلکه کمکشان هم میکردم. مشتریام از همه جای مازندران باهام تماس میگرفتن و من برای انجام کارهاشون پیششون میرفتم.
عاشق طبیعت بودم. جنگل و کوه پاتوقم بود و روزمرگیهام رو با دوستام تو جنگل و کوه میگذروندم. کمتر تو خونه دیده میشدم. یا تو مغازه سرکار بودم و یا بعد از کار با دوستام به جنگل و کوه میزدیم.
علاوه بر طبیعت به فوتبال هم علاقه زیادی داشتم. به هواداری دو آتشه از تیم استقلال معروف بودم. بین تیمهای خارجی هم، تیمهای مورد علاقهام چلسی و رئال مادرید بودند. اما در ورای همه این علائق فردی، وضعیت مردم اصلیترین دغدغهام بود. هر بار که میدیدم وضع مملکت بدتر شده به دوستام میگفتم: «ما جوونها باید یه کاری کنیم تا این آخوندهای کثیف از مملکت ما برن تا حال جوونها بهتر بشه.»
وقتی خبر قتل مهسا امینی بدست ماموران جنایتکار گشت ارشاد رو شنیدم، دیگه از خود بی خود شدم.
اولین روز که مردم بابل برای قیام و تظاهرات فراخوان دادن، شرکت کردم. در جواب پدر و مادرم که بهم گفتن این حکومت اصلا رحم نداره و همه رو میکشه گفتم: «اگر ما جوون ها نریم پس کی باید بره تا این مملکت رو از چنگ این حروم زاده ها در بیاره؟ ما جوونها باید بریم جلو تا مملکت رو بدست بگیریم.»
و بعد از خانه بیرون رفتم. این آخرین حضورم تو خونه بود. دیگر هرگز بر نگشتم.
در همین زمینه
نگاهی به سرگذشت شهید قیام امید مؤیدی
خانوادهام بهم زنگ می زدن اما جوابی از من نمیشنیدن. نگران بودن که چه بلایی سرم اومده. ناگهان ساعت هشت و نیم شب گوشی برادرم زنگ خورد و آنطرف خط جوانی خبر تیر خوردنم رو به برادرم داد.
پدر و برادرم خودشون رو به بیمارستان رسوندن. آنجا کف اتاقی دیدند پر از خون و کاکل غرق به خون من که با گلوله نامردمان جان داده بودم. برادرم که بالای سرم رسید فهمید که دیگر پرواز کردهام اما در بیمارستان به دروغ به آنها گفتند که من هنوز زندهام و منو به آی سی یو بردند. تا اینکه ساعت ۴صبح شهادتم رو اعلام کردند.
و خانوادهام بعد از تلاشهای زیاد، موفق شدن تا پیکرم رو تحویل بگیرن و تو آرامستان روستامون « حمزه کلا شش پل بابل» بخاک بسپارند.
آنروز گزمههای خامنهای اجازه برگزاری مراسم ندادن اما روز چهلمم مردم مراسمم رو به تظاهرات علیه حکومت تبدیل کردن.
و من دوباره در میلاد خجسته آزادی، در لبخند شادی و طلوع صبح دلانگیز آزادی، زنده خواهم بود.