چه کسی ایران را به سرزمین قصه زرخاتونها تبدیل کرد؟
امروز در زیر انبوه خبر آتش و بمباران غزه و کودکان بی سر و نوزادان نارس بیمارستان شفا، به سرگذشت زرخاتون رسیدم. خبر او مثل سرنوشت خودش فراموش شده و غبار گرفته بود و در تهبرگ خبرها تنها اسمی از او دیده میشد. زرخاتون امروز در زندان کرمان برای آخرین بار دخترش را درآغوش گرفت تا خود را برای مرگ آماده کند.
می گویند زرخاتون اهل سراوان شورشی است، شهری که نامش هیبت پوشالی دیکتاتور را بهم میریزد. زرخاتون از همین شهر برخاست. دختری که با شولای رنج و کار بزرگ شد. به خانه بخت رفت اما پس از چندی شویش را از دست داد. زرخاتون اما تسلیم نشد. شولای شویش را بر تن کرد و دلیرانه سرپرستی خانوادهاش را برعهده گرفت و تلاش کرد روی پای خود بایستد و استثمار نشود.
اما اینجا ایران است، در ثانی اینجا سیستان و بلوچستان است و وانگهی اینجا سراوان و خاش است. سرزمین مغضوب شده بدست سرداران فاسد سپاه. در این سرزمین کار و زندگی تعطیل است مگر اینکه در خدمت پاسداران باشی. زرخاتون اما اهل خدمت نبود. او یک زن بود و یک مادر و حال سرپرست خانواده در دنیای تبعیض و بی رحمی و فساد.
او اما تسلیم نشد. به چشم دخترش نگاه کرد و با خود عهد کرد که خوشبختش کند. اما حالا زرخاخون دارد به چشم پر از خون دخترش نگاه میکند، آنهم آخرین نگاه.
آخراینجا سرزمین پاسداران است. اینجا سیستان وبلوچستان است. اینجا سراوان است. این جا یا باید شورشی باشی و تفنگت را به سینه پاسداران نشانه بگیری یا پاسدار باشی و برادر و خواهرت را به لقمه نانی بفروشی اما او اهل خرید و فروش نبود.
زرخاتون تسلیم نشده را پاسداران در سال ۹۶ به جرم قاچاق! بازداشت کردند. عجب! مگر این پاسداران اربابان قاچاق نیستند؟ مگر منبع اصلی قاچاق از فرماندهیهای سپاه پاسدران نیستند؟ پس زرخاتون باید اعدام شود.
او از دی ۹۶ تاکنون در دخمهها نمور زندان کرمان در انتظار مرگ بود. او نه پشتیبانی داشت و نه مرد و نامردی بود که وکالتش را برعهده بگیرد و نه پولی داشت که برای جانش پیشکش دیگران بکند.
در همین زمینه
زاهدان؛ اعدام جنایتکارانه چهار زندانی سیاسی بلوچ
حالا مقامات بسیار انسانگرا و اومانیست زندان کرمان! به خانواده او در خاش اطلاع دادند که زرخاتون باید در سحرگاه ۲۴آبان حلق آویز شود.
دخترش می پرسد با کدام پول، خودم را برای آخرین ملاقات با مادرم به زندان کرمان برسانم؟ به هرکسی نگاه میکند آهی در بساط ندارد. گوشواره دخترش را هزینه سفر مرگ میکند و برای آخرین وداع به کرمان میرسد.
اما در چشم زرخاتون همان یقین همیشگی موج میزند. او میرود و سرش را در مقابل دخترش و خواهرش و برادرش بالا میگیرد. او نمیتواند به چشمان نومید شده دخترش نگاه کند اما یقینی دارد که او نیز میفهمد هزار بار مرگ بریک بار زندگی زیر مهمیز پاسداران شرف دارد. او در سحرگاهی که سرش دربالای تیرک دار درزندان کرمان آویخته شود، به بیپناهی سرزمینش، به بیخانمانی مردمش و بیتابی تنها دخترش در زندگی فکر میکند اما یقین دارد روزی این سرزمین گورستان پاسداران خواهد شد.







