در افق فلسفه اخلاق، سانسور نه یک خطای اداری، بلکه نوعی خیانت به حقیقت است. از تأملات فلسفی از افلاطون تا اخلاق وظیفهگرایانه کانت و نظریه حوزه عمومی نزد یورگن هابرماس همواره این اندیشه حضور داشته است که حقیقت، هنگامی که در بند سکوت و حذف گرفتار شود، نهتنها زخمی میشود بلکه شأن انسانی نیز با آن جریحهدار میگردد. سانسور، در ژرفترین معنای خود، نه صرفاً حذف واژهها، بلکه دفن حقیقت زیر آوار مصلحتها، ترسها و امیال قدرت است. در خوانشی پدیدارشناسانه، آنچه رخ میدهد همان «پوشیدگی» حقیقت است؛ مفهومی که مارتین هایدگر برای توصیف پنهانشدن حقیقت در لایههای تاریک جهان به کار میبرد. سانسور پردهای است که بر چهره واقعیت کشیده میشود تا جهان نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که قدرت میخواهد، دیده شود. حقیقت در این وضعیت به زمزمهای خاموش بدل میشود؛ صدایی که اگر روایت نشود، در حافظه جمعی پژواک نخواهد یافت.
تاریخ گواهی میدهد که حافظه بشر با روایت زنده میماند. اگر فجایعی چون هلوکاست و نماد هولناک آن، اردوگاه آسویتس روایت نمیشدند، اگر رنج بیپایان انسانهایی که زیر چرخ استعمار در کنگو له شدند به زبان نمیآمد، این دردها بهتدریج در غبار تاریخ دفن میشدند و وجدان جهان هرگز بیدار نمیگردید. روایت، حافظه اخلاقی بشر است؛ و سانسور، تلاشی است برای فراموشی سازمانیافته.
از این منظر، سکوت در برابر سرنوشت انسانهایی که در کشاکش با استبداد ــ بهویژه استبداد دینی ــ ایستادهاند، صرفاً فقدان خبر نیست؛ شکلی از همدستی خاموش است. هنگامی که انسانی به سبب اندیشه یا کنش اجتماعی و سیاسی خویش بر دار میرود و شعله زندگیاش خاموش میشود، سکوت رسانههایی که خود را مدافع حقوق بشر مینامند، به معنای بریدن آخرین رشته همبستگی اخلاقی با قربانی است. حق حیات، بنیادیترین اصل حقوق بشر است؛ و سکوت در برابر نقض آن، آن هم به دلیل تفاوت در «شیوهای دیگر از بودن و اندیشیدن»، چیزی جز خیانت به کرامت انسانی و فروکاستن اصول جهانشمول به معیارهای گزینشی نیست. روزنامهنگاری، در معنای اصیل خود، تعهدی است به حقیقت.
رسانه، اگر قرار است وجدان بیدار جامعه باشد، نمیتواند اخبار را بر اساس همسوییهای سیاسی یا ملاحظات ایدئولوژیک غربال کند. اما آنچه در عمل رخ میدهد، گاه حکایت دیگری است: دستگاه سرکوب به اعدام ادامه میدهد، و در همان حال، سکوتی سنگین بر بخشی از رسانههایی سایه میافکند که خود را پاسداران ارزشهای دموکراتیک معرفی میکنند. این سکوت، اگر تداوم یابد، از یک خطای حرفهای فراتر میرود و به سنتی نگرانکننده در عرصهٔ اطلاعرسانی بدل میشود.
در همین زمینه
سانسورچیان برون مرزی
از منظر دفاع از حقوق بشر، سانسور یا خودداری از بازتاب این واقعیتها توسط رسانههای برونمرزی مدعی دفاع از آزادی و دموکراسی، در نهایت نه به سود حقیقت بلکه در خدمت سازوکارهای سرکوب عمل میکند. زیرا قدرتهای اقتدارگرا بیش از هر چیز به سکوت نیاز دارند. حذف روایت رنج از فضای عمومی، به معنای زدودن ردّ جنایت از حافظه جمعی است. و آنجا که حافظه خاموش شود، استبداد با خیالی آسودهتر نفس میکشد. در نهایت، مسئله صرفاً انتشار یک خبر نیست؛ مسئله پاسداری از حقیقت است. حقیقتی که اگر روایت نشود، میمیرد — و با مرگ آن، بخشی از وجدان اخلاقی جهان نیز خاموش میشود.
«فاعل شناسا»، پرسش زمانه ما
پرسشی تکاندهنده در دل این وضعیت سر برمیآورد؛ پرسشی که همچون تیغی بر وجدان سیاسی زمانه فرود میآید. در هنگامی که آسمان زیر غرش جنگندههای دشمن میلرزد، زمانی که دولت حتی توانایی حفاظت از حریم هوایی خویش را از دست داده و هواپیماهای بیگانه بیمزاحمت بر فراز شهرها جولان میدهند، زمانی که مردم بیهیچ سپر دفاعی در زیر بمبارانها رها شدهاند و زیرساختهای حیاتی یکی پس از دیگری فرو میریزند و شیرازه زندگی اجتماعی از هم میگسلد—در چنین وضعیتی چرا دستگاه حکمرانی به اعدام مخالفان خود روی میآورد؟ آیا در منطق یک دولت، در لحظهای که بقا و امنیت کشور در معرض تهدید است، مبرمترین وظیفه اعدام شهروندان خویش است؟ یا آنگونه که عقل سیاسی اقتضا میکند، تلاش برای نجات کشور، جامعه و فرهنگ از فروپاشی؟ این تناقض تنها یک خطای سیاسی نیست؛ نشانهای است از اولویتهای حقیقی قدرت.
اعدام ۴ زندانی سیاسی مجاهدین خلق در طی دو روز گذشته حامل پیامی آشکار است: دشمن واقعی در آسمان نیست. دشمن در زمین است. نه بمبها، بلکه مقاومت سازمانیافته درون جامعه است که قدرت را به هراس میاندازد. در این منطق وارونه، خطر نه از جنگافزارها بلکه از اندیشه میآید؛ از انسانی که میاندیشد، انتخاب میکند و مسئولانه عمل میکند.
در زبان فلسفی، این همان «فاعل شناسا» است؛ مفهومی که در اندیشه امانوئل کانت به معنای انسانی است که با اتکا به عقل و اراده اخلاقی خود عمل میکند. چنین انسانی صرفاً تابع قدرت نیست؛ او قادر است در برابر بیعدالتی بایستد، آن را نقد کند و در صورت لزوم علیه آن بشورد. از این منظر، سرکوب و اعدام مخالفان در شرایط جنگی بیش از هر چیز نشانهٔ هراس قدرت از همین فاعلیت آگاهانه است—هراس از انسانی که دیگر مطیع نیست.
اما در کنار سرکوب عریان، سازوکار دیگری نیز عمل میکند: سانسور. سانسور تنها حذف خبر نیست؛ انکار یک واقعیت انسانی است. سانسور یعنی نادیدهگرفتن کنش هدفمند «فاعل شناسا»—انسانی که با تکیه بر خرد، اختیار و شجاعت، علیه نظامی بیدادگر برمیخیزد تا کرامت انسانی را از سقوط نجات دهد. انسانی که هویت خود را نه در انفعال، بلکه در مقاومت تعریف میکند؛ مقاومتی که بهای آن گاه جان، دارایی، آزادی و آینده فردی است.
این کنش، در ژرفترین معنای خود، حامل نوعی اومانیسم رادیکال است. اومانیسمی که انسان را موجودی آزاد و مسئول میبیند—موجودی که میتواند در برابر سلطه بایستد و برای دفاع از کرامت انسانی هزینهای سنگین بپردازد. آیا چنین کنشی شایسته احترام نیست؟ آیا این صورتبندی از انسانیت—انسانی که برای حفظ شأن خود و دیگران میایستد- شایسته دفاع و پاسداشت نیست؟
در اینجا پرسش اخلاقی به نقطه اوج خود میرسد: آیا چنین کنشی سزاوار تیغ سانسور است؟ یا برعکس، باید به مثابه مکتب و دبستانی فکری برای همه آنان فهمیده شود که میخواهند از هویت خویش و از ارزشهای انسانی دفاع کنند؟ کنشی که در آن فرد با آگاهی و اراده، سرنوشت خود را به مبارزه با بیعدالتی گره میزند، نه تنها رویدادی سیاسی، بلکه تجربهای عمیقاً انسانی است.
از این منظر، سکوت رسانهها و حذف روایت چنین مقاومتهایی تنها یک قصور حرفهای نیست؛ شکلی از بیعدالتی معرفتی است. زیرا سانسور این کنشها به معنای حذف یکی از والاترین جلوههای انسان بودن از حافظه جمعی است. اگر روایت این مقاومتها خاموش شود، نه تنها قربانیان بلکه خودِ ایده کرامت انسانی نیز در تاریکی فرو میرود.
از همین رو، این کنشها نه شایسته سانسور بلکه برازنده قدردانی و احتراماند. احترام نه فقط از سوی رسانهها، بلکه از سوی وجدان جهانی که خود را متعهد به دفاع از انسان و آزادی میداند. زیرا در نهایت، آنچه در چنین لحظاتی به محک گذاشته میشود نه فقط سرنوشت چند انسان، بلکه تعریف ما از انسانیت است.
و اگر تاریخ چیزی به ما آموخته باشد، این است: قدرتها از اندیشه میترسند، از انسانی که میایستد میترسند، و از حافظهای که مقاومت را روایت میکند بیش از هر سلاحی هراس دارند.








